نگاشته شده توسط: Bobby | نوامبر 4, 2009

یا سامسونگ… میر سامسونگ!

۱۳ آبان!

واقعا که بعضی‌ از ما ایرانیها چقد از مرحله پرتیم، تو مغازه نششته بودم که دیدم در باز شد و یکی‌ از دوستان اومد تو، سلام و حال و احوال بعدشم گفت چرا نشستی بلند شو بریم می‌خوام یک چیز خوب واست بگیرم، مفت! گفتم چی‌ میخوای واسم بگیری، گفت یک مغازه نزدیک خونتون حراج کرده، تلویزیون‌های عالی‌ ۱۰۲ سانتی گذاشته به نصف قیمت، تا همه رو نبردن بیا بریم ۲ تا بگیریم یکی‌ برای شما یکی‌ هم واسه خودم!

گفتم بابا مثل اینکه تو اصلا تو باغ نیستی‌، تو دنیای دیگیی‌ زندگی‌ میکنی‌! شما میدونی امروز‌ چه روزیه؟ گفت چطور مگه؟، گفتم امروز سیزدهم آبانه، گفت خوب که چی‌؟ گفتم در این روز سفارت آمریکا رو دانشجویان خط امام گرفتن، گفت خیلی‌ بیجا کردن، اینا دانشجو بودن؟ دانشجو باید تو دانشگاه درسشو بخونه نه اینکه بره سفارت یک کشور دیگرو بگیر! گفتم خوب اون زمان شرایط فرق میکرد، جو، جو انقلابی‌ بود، خیلی‌ کارها اون زمان انجام شد که حالا میبینی‌ اشتباه بوده اما در اون تاریخ همه ملت پشتشون بودن، گفتم اما امروز مردم بخاطر آمریکا و سفارت تو خیابونا نمیرن، بلکه می‌رن تو خیابون که نشون بدن که با تقلب در انتخابات و اوضاع فعلی‌ مخالفن، میخوان به دیکتاتور‌ها نشون بدن که دیگه نمی‌شه با تقلب و دروغ و چماق و بگیر بگیرو تجاوز و کشت و کشتار حق ملت رو خورد، مردم جونشون به لبشون رسیده!

گفتم من خودم حیف که ایران نیستم اگه بودم حتما الان تو خیابونا بودم! امروز صبح از همه روزا زودتر اومدم سر کار تا اخبار رو بخونم ببینم چه اتفاقی می‌افته تو کشورمون، از صبح که اومدم یکریز دارم اینترنت رو زیرو رو می‌کنم، اخبار رو میخونم عکسای تظاهرات رو میبینم، ویدئو‌هایی‌ که با موبایل میگیرن و میذارن تو اینترنت میبینم… انوقت تو، در این شرایط حساس، فکر تلویزیون ۱۰۲ سانتی هستی‌؟ گفت نمیخوای نخا، تو اون مملکت هر روزی یک تئاتری در میارن، هر روزی مردم رو یک جور سر گرم می‌کنن، من دلم به حال این ملت میسوزه که بازم دارن اشتباه می‌کنن، مثل زمان شاه که همه میگفتن شاه بره بعدا همه چی‌ درست میشه! حالام همینه، اینا برن کی‌ میخواد بیاد؟ جوونا دارن جونشون فدای کی‌ می‌کنن؟ اسم چه کسانی رو تو خیابون میگن، اسم اونایی که خودشون مسبب همین اوضاع هستن و هنوزم حاضر نیستن دست از این سیستم وردارن، ادمایی که وقتی‌ از جمهوری ایرانی صحبت میشه حالشون بد می‌شه! ولمون کن بابا حوصله داری، بذار بریم تلویزیونمونو بخریم و دعا کنیم که باز امروز هم یک عده جوون بیخودی شهید نشن، شمام زیادی به خودت امید نده، اینا شاه نیستن، اینا تا همه ملت رو نکشن، ولکن نیستن، کجا میخوان در رن، کی‌ اینارو جایی‌ راه میده، از تو چه پنهون من هم صبح توی اینترنت ۲ ساعت اخبار رو می‌خوندم، یک عکس از همه بیشتر تو تظاهرات توجه منو جلب کرد، اونم عکسی‌ بود از رهبر، بغلش هم نوشته بود ما تا آخر ایستاده‌ایم! دیگه خودت تا آخرشو بخون، ما رفتیم تا تلویزونا تموم نشده، خدا کنه که من اشتباه کنم! روزت خوش.

television

دوستم که رفت، داشتم راجع به حرفاش فکر می‌کردم که خانومم زنگ زد، گفت شب که میای شیر یادت نره بگیری، گفتم بابا تو هم که پاک از مرحله پرتی! گفت باز چی‌ شده، باز میخوای از تظاهرات و جنبش سبز و سیزده آبان حرف بزنی‌؟ گفتم نه عزیز من جنبش منبش رو ول کن، تلویزیون ۱۰۲ سانتی سامسونگ میدن ۳۵۰ یورو اونم بغل خونمون ما بیخبریم، مردم داران ۲ تا ۳ تا میخرن اونوقت ما نشستیم داریم میگیم یا حسین، میر حسین….

نگاشته شده توسط: Bobby | اکتبر 21, 2009

کاشکی‌ منم سگ‌ بودم!

دیروز آقا اصلا روز من نبود، از صبح، بد بیاری پشت بد بیاری، دست به هرکاری میزدم، خرابکاری میشد، حالا نمیخوام سرتونو با جریان‌های ناراحت کننده درد بیارم، فقط می‌خوام داستان دیروز بعد از ظهر رو واستون بگم:

دیروز بعد از ظهر من طبق روال همیشه توی مغازه نشسته بودم، سرم توی کار خودم و داشتم به کار‌های عقب افتادم می‌رسیدم، مثل بچه آدم نشسته بودم سرم توی کار خودم که دیدم بیرون یکی‌‌های منو صدا میزنه، اونم به اسم Bobby! صدام زنونه و خوش طنین! اولش به روی خودم نیاوردم، گفتم هر کی‌ با من کار داشته باشه میاد تو، چرا از بیرون اسممو صدا بزنه، اونم به اسمی که فقط بچه هام و دوستان اینترنتی صدام میزنن! با خودم گفتم حتما یکی‌ میخواد منو سر کار بذاره، هیچ اعتنایی نکردم، بعد از چند دقیقه دیگه نتونستم طاقت بیارم، یواشکی از پشت پنجره نیگاه کردم ببینم کیه، دیدم یک دختر خانوم ، خوشگل و ترگل ور گل، واستاده اونور خیابون هی صدا میزنه بابی، بابی، دیدم طرف، نه سن و سالش به من میخوره، نه تیپ و قیافش، خیلی‌ سانتی مانتال بود، گفتم برم بهش بگم، درد و بلات بخوره توی کله بابی، توی چی‌ میخوای از جون بابی؟ باز گفتم ول کن بابا، هر کی‌ هست میخواد، عکس و العمل منو ببینه، برگشتم دوباره پشت کامپیوترم و شروع کردم به کار، انگار نه انگار که یکی‌ منو صدا میزد! طرف اما ول کن نبود، آخرش تصمیم گرفتم که برم بهش بگم که بیخیال شه، برم بگم به قول اخوان ثالث، گرد بام و در من بی‌ ثمر میگردی! من زن و بچه دارم، اهل این بی‌ حرمتی‌ها نیستم، صد تا حوری بهشتی‌ هم که بیان منو نمی‌تونن از راه به در کنن، این بابی از اون بابی‌ها نیست! خلاصه، در مغازه رو باز کردم و رفتم بیرون، یارو ول کن نبود، هی میگفت ؛ Bobby bitte, Bobby bitte.. یعنی‌ که بابی خواهش می‌کنم، بابی خواهش می‌کنم….دیدم نه بابا دیگه کار داره به جاهای باریک میکشه، طرف به التماس زاری افتاده، باخودم گفتم، من میدونم که خیلی‌ طرفدار دارم اما دیگه نه اینجور که این شخص با این دک و پوز و شکل و شمایل، به دست و پام بیفته و التماس زاری کنه که جوابشو بدم! رفتم اونور خیابون، یارو همین جوری سرشو انداخته بود پایین و یک ریزم می‌گفت Bobby bitte, Bobby Bitte, توی چشای من هم نیگا نمیکرد! گفتم طرف چه خجالتی هم هست، داشتم کم کم بد جوری اسیر حجب و حیاش میشدم، سلام کردم، پرسیدم خانوم، چه کمکی‌ از من ساختس، گفت این سگ من الان نیم ساعته رفته زیر این ماشین قایم شده، هر کاریش می‌کنم بیرون نمیاد، گفتم حالا چرا شما هی بابی رو صدا میزنین، گفت آخه اسمش بابیه!……

نگاشته شده توسط: Bobby | اکتبر 21, 2009

گفتگوي بچه و بابا

بچه: بابا اگه کلی پول برنده شی چیکار میکنی؟
بابا: آمریکا – ویــسکی – جنیفر – برگ

بچه: اگه برنده نشی چی؟
بابا: همینجا – چایی – ننت – مرگ

نگاشته شده توسط: Bobby | اکتبر 7, 2009

یک اتفاق ساده!

چند روزی بود که دخترم که تازه یک ماه و چند روز دیگه ۵ سالش میشه، خیلی‌ شنگول بود، دلیلشم این بود که میگفت، بچه‌های بزرگتر رو که سال دیگه می‌رن مدرسه از طرف مهدشون میخوان ببرن گردش، مربی‌‌ها به دختر من هم گفته بودن که اینم با وجودی که هنوز سال دیگه مدرسه نمیره با خودشون میبرن، خیلی‌ خوشحال بود که ایشون رو هم با بزرگتر ها! میبرن، روز شماری میکرد برای رسیدن این روز!

دیروز صبح از همه روزها زودتر بیدار شد و خودشو آماده کرد برای گردش با بزرگتر ها، ساعت هنوز ۷ صبح بود میگفت منو ببرین مهد، خلاصه بردیمش و منتظر بودیم بیاد ببینیم چیکار کرده.

دیشب که رفتم خونه دیدم خیلی‌ ناراحته، گفتم بابایی نمیخوای واسمون تعریف کنی‌ چه خبر بود ، چیکار کردین، کجا رفتین؟ گفت نه بابی بهم خوش نگذشت! گفتم چطور می‌شه بهت خوش نگذشته باشه، گفت دیگه همین، خیلی‌ خسته شدم، پرسیدم مگه زیاد راه رفتین؟ گفت نه اصلا هم راه نرفتم! گفتم اون چه گردشی بوده که شما اصلا راه نرفتین؟ گفت، بزرگترا راه رفتن اما من نه! گفتم خوب تعریف کن ببینم چی‌ شده، گفت هیچی‌ بابی حوصله ندارم!

از مامانش پرسیدم، داستان چیه؟ چرا این بچه اینقد دمغه؟ گفت والا به منم نمیگه!

bache narahat

وقت خوابش، اومد پیشم، گفت بابی میای واسم قصه بگی‌، من خوابم نمیبره، گفتم اره عزیزم، به شرطی که تو هم بگی‌ چرا ناراحتی‌، گفت باشه بیا تو اتاقم تا بهت بگم، رفتم پیشش گفتم، خوب حالا تعریف کن ببینم چی‌ شده، گفت بابی ما رو امروز با بچه بزرگا با اتوبوس بردن گردش، بچه‌های گروه من همه میخواستن بیان اما فقط منو با بزرگترا بردن، تو اتوبوس جیش داشتم اما اونجا توالت نبود، بچه بزرگام هیچکدوم نمیخواستن برن توالت، منم تا میتونستم خودمو نیگر داشتم، نمیخواستم جلو اونای دیگه به خانوم مربی‌ بگم که من جیش دارم، میترسیدم بچه‌ها مسخرم کنن، نصف راهو که رفتیم، دیگه نتونستم خودمو نیگر دارم، تو شلوارم جیش کردم، خیلی‌ خجالت کشیدم اما به هیچکی هیچی‌ نگفتم، همونجا رو صندلیم نشستم و از جام تکون نخوردم، بعد هم که رسیدیم اونجا من پیاده نشدم، گفتم من پاهام درد میکنه و نمیخوام راه برم، هر چی‌ مربی‌ هام گفتن بیا بریم گفتم نه، آخه نمیخواستم که بچه بزرگا بفهمن که من جیش کردم! بچه‌ها همه رفتن بیرون من موندم تو اتوبوس!

پرسیدم حالا چرا با بچه ها نرفتی؟ گفت آخه شلوارم خیس بود میخواستم اینقد اونجا بمونم تا شلوارم خشک شه بچه بزرگا نفهمن !…….

نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 26, 2009

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز

من تا حالا هر چی‌ اینجا گذاشتم، خودم نوشتم، اما این مطلب اینقد زیباس که حیفم اومد برای دوستان نذارم، با تشکر از برادر عزیزم که این مطلب رو برام فرستاده،  من که خیلی‌ خوشم اومد، امیدوارم که شمام بپسندین:


“در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.”

البته من بهتر خوشم میومد اگه مینوشت پدران از همه  بهتر می‌دونن مادران هم بعضی‌ وقتا!

“در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.”

والا من نمیدونم چی‌ بگم، من که تا حالا تو عمرم کار خلاف نکردم و هیچ پخی هم نشدم اونایی که دزدی کردن، دروغ گفتن، مال مردم خوردن.. به همه جا رسیدن!

“در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.”

از من بپرسین میگم نوزاد مادر رو از ۲۴ ساعت و پدر رو از ۴۸ ساعت! در روز محروم میکنه!

“در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.”

من که همون ۱۷-۱۸ سالم بود که فهمیدم نه جذاب هستم و نه قدرت دارم! اما خانوما بخونن و بفهمن که با جذابیت میتونین دل‌ مردا رو به دست بیارین و نه با منم منم و من اینکار رو می‌کنم و من اونکار رو می‌کنم، تا میتونین خودتونو خوشگل کنین!

“در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.”

من که دیگه از آینده تو این دنیا نامید شدم خدا مارو تو اون دنیا عاقبت بخیر کنه!

“در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.”

واسه ما بدبختایی که در غربت زندگی‌ می‌کنیم، خوشبختی‌ اینه که یک کار بتونی‌ پیدا کنی‌ و اجازه بهت بدن که مثل همه آدما کار کنی‌، شاید بتونی‌ شکم زنو بچتو سیر کنی‌!

“در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.”

من می‌تونم با اطمینان بگم که از اول عمرم تا حالا همه واکنش هام نسبت به اتفاقات اشتباه بوده، شما هارو نمیدونم!

“در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.”

در زمان ۵۰ سالگی گارسیا، اینترنت نبوده که دور کتاب و متاب رو خط بکشه، من که آخرین کتابی که خوندم، اگه اشتباه نکنم کتابی بود به اسم  توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود!

“در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.”

من که مغزی تو کلم نیست تا حالا هرچی‌ تصمیم گرفتم با قلبم بوده بد جوری هم دهنم سرویس شده! شما سعی‌ کنین به حرف‌های گارسیا جون گوش بدین که به روز من نیوفتین!

“در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.”

من ایثار میثار حالیم نیست چیه، عشق هم که به قول سوسن خدا بیامرز (شاید هم گیتا خدا نیامرز، چونکه انشالا هنوز زنده‌س!) اگه عشق همینه اگه زندگی اینه نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه!

“در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.”

من از این حرفش خیلی‌ خوشم اومد، هر چی‌ میتونین بخورین، تا میتونین هم بخورین، این بده اون ضرر داره، این چربه اون یکی‌ دیگه کالریش بالاس.. اینا همه رو فراموش کنین!

“در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.”

عاشق این جملشم، صد در صد باهاش موافقم!

“در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.”

این یکی‌ واسه من یک خورده سنگینه، خوب درکش نمیکنم، شاید بخاطر اینکه هنوز نارس هستم!

“در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.”

منو هنوز تا حالا کسی‌ دوست نداشته که به این حقیقت پی‌ ببرم و لذتشو ببرم!

“در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.”

آیا مام ۴۰-۵۰ سال دیگه این حقیقتو در مییابیم؟!
دوستان چرت و پرتای منو ول کنین، واقعا که جملاتش زیباس، منو خیلی‌ تحت تاثیر قرار داد!
نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 24, 2009

کبری

داشتم با خودم خاطرات گذشته رو مرور می‌کردم، خیلی‌‌هاشون تلخن اما بعضی‌ هاشونم شاید بشه بهشون گفت بامزه! اینم یکی‌ از هموناس:

بله، زمان دانشجویی بود در شهر منچستر در کشور خبیث! انگلستان، شبی از شبها با یکی‌ از دوستان نشسته بودیم، حوصلمون سر رفته بود، تصمیم گرفتیم که بریم دیسکوتک، دوستم که اسمش اکبر بود گفت که دیسکوتک جدیدی باز شده و تعریفشو زیاد از اینور اونور شنیده، خیلی‌ دوست داشت که اونجارو ببینه اما بهش گفته بودن که پسر‌های خارجی‌ رو فقط در صورت بودن با دوست دخترشون راه میدن! من با شنیدن این حرف خونم جوش اومد، گفتم انگلیسی‌‌ها سگ کی‌ باشن که بخوان ما ایرانیها رو راه ندن، من دیسکوتکشونو در جا میخرم، حالا دیگه کار این بی‌ همه چیزا به جایی‌ رسیده که ما ایرانیها رو تو دیسکوتکشون راه نمیدن؟ گفتم بلند شو حاضر شو بریم بقیش با من، گفت ببین عزیز من، منم منم بیخودی و میخرم و میفروشم و میکشم و  می‌کنم رو بذار کنار باید یک پولیتیک درست و حسابی‌ بزنیم که شبمون خراب نشه، تو همه کار هارو بذار به عهده من، من خودم ترتیبشو میدم، گفتم حالا دیگه تو میخوای منو ببری دیسکو؟ گفت اره همین که گفتم تو با من بیا کاریت نباشه، اگه من امشب تورو نبردم تو این دیسکو، اسم منو بذار کبری! گفتم من که چشم آب نمیخوره اما فقط واسه اینکه روت کم شه، باشه، هر کاری که تو بگی‌ می‌کنیم، گفت پس بلند شو زنگ بزن تاکسی‌ بیاد سوار شیم بریم، گفتم نفست از جای گرم بلند می‌شه ها، ۲ روزه الان از بی‌ پولی‌ سیگار نکشیدم اونوقت تاکسی‌ سفارش بدم باهاش برم دیسکو؟ گفت تو همین ۴-۵ دقیقه قبل میخواستی دیسکو یارو رو بخری حالا میخوای مارو با اتوبوس ببری؟ گفتم اونم تازه اگه بلیط اتوبوس تو جیبام پیدا کنم، وگرنه پیاده باید گز کنیم!

بلیط اوتوبوسم نداشتیم، قلکی داشتم که پول خوردامو برای روز مبادا و گرفتن سیگار توش می‌ریختم، زدیم شکوندیمش چندین پوند از توش در آوردیم برای ورودی دیسکو و پیاده راه اوفتادیم به سمت مرکز شهر!

اکبر گفت وقتی‌ رسیدیم اونجا، جوری وانمود می‌کنیم که انگار منتظر دوست دخترامون هستیم، دربونها هم وقتی‌ ببینن ما تنها نیستیم راهمون میدن بریم تو چونکه میگن حتما دوستاشون قبل از اینا اومدن رفتن تو و منتظر اینان، گفتم ایدش بد نیست حالا ببینیم چی‌ میشه!

دم در دیسکوتک که رسیدیم، دیدیم ۲-۳ تا دربون واستادن فقط هم اونایی رو میذاشتن برن تو که یا دخترن و یا پسرن اما با دختر، حتی چند تا پسر انگلیسی‌ هم که تنها بودن راهشون ندادن! اکبر گفت اصلا خودتو نباز، با من باش کاریت نباشه، فقط باید نقشتو خوب بازی کنی‌، گفتم باشه هر چی‌ اوستام بگه! خودش شروع کردن به بالا و پایین رفتن دم در دیسکو، هر چند دقه یکبار ساعتشو نیگا میکرد، بعضی‌ وقتام زیر لبش فحشی میداد، میومد پیش من به انگلیسی‌ میپرسید نیومدن هنوز؟ منم می‌گفتم نه! به انگلیسی‌ هم چرت و پرتایی سر هم میکرد و میگفت، که نمیدونم چرا هنوز نیومدن، چقدر طولش میدن این دخترا، وقتی‌ بیان باهاشون تکلیفمو روشن می‌کنم، حتما تاکسی‌ گیرشون نیومده، تا حالا سابقه نداشته که دوست دختر من دیر بیاد….جوری هم میگفت که دربون‌ها بشنون، اینارو میگفت باز میرفت سر چار راه، خیابونو نیگا میکرد که ببینه آیا دارن میان یا نه! یکدفعه برگشت پیش من، به انگلیسی‌ گفت چرا واستادی؟ برو خیابون بغلی شاید دم اون دیسکو دیگه منتظرن، منم سرمو انداختم پایین رفتم خیابون بغلی و برگشتم، داد زد نبودن؟ گفتم نه والا اونجام نیستن! شروع کرد با من به دادو بیداد کردن، که همش تقصیر دوست توه، اون حتما طولش میده، دوست من همیشه سر وقت میاد، منم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم، گفتم نه، دوست من هم همیشه سر وقت میومده تا حالا ، نمیدونم چی‌ شده! یواشکی به فارسی‌ بهش گفتم بابا بیخیا ل اکبر ، تو هم دیگه مثل اینکه باورت شده، گفت جای این حرفا برو واسا سر اون خیابون که اومدن ببیننت، چونکه تا حالا تو این دیسکو نبودن، ادرسشو بلد نیستن!

خلاصه، یک ساعتی‌ این دوست ما از این ادا‌ها در آورد، بالا و پایین میرفت، خیابونو دور میزد، ساعتشو نیگا میکرد، با پاش به زمین میکوبید… بعدش منو که هنوز سر چهار راه واستا بودم صدا زد که برم پیشش، گفت حالا دیگه وقتشه، بیا یاد بگیر چه جوری میبرمت تو، گفتم دمت گرم، خوشگلا آمده باشین که ما اومدیم!

اکبر جلو من هم پشت سرش، اومدیم بریم تو، یکی‌ از دربونا همچین دستشو گذاشت جلو سینه  اکبر که نزدیک بود از پشت بیفته رو زمین! بعدشم گفت شما نمیتونین بدون همراه برین تو، کامران هم کم نیاورد، گفت دوست دخترای ما رفتن تو، یارو گفت چه جور دوستایی هستن که شماها الان یک ساعت اینجا دارین بالا و پایین میرین یکیشون نیومد ببینه شما کجایین؟ بعدشم اضافه کرد که ما روزی ۱۰ دفعه این چیزارو میبینیم این کلک‌های شما به درد کودکستان میخوره ، کی میخواین شما‌ها بزرگ شین؟

سرمونو انداختیم پایین و برگشتیم، رفتیم تو یک کافه نشستیم، دیدم  اکبر خیلی‌ حالش گرفته شده، همینجوری نشسته بود با خودش قر میزد و فحش میداد، دست زدم رو شونش، گفتم ناراحت نباش کبری جون، من خودم فردا ۱۰ تا دختر انگلیسی‌، خوشگل و مامانی واست میارم تو خونه جلوت رو میز راک اند رول برقصن! گور پدرشون، مگه ما دیسکو ندیده هستیم؟ خیلی‌ هم دلشون بخواد که ما میریم دستی‌ به سرو گوش دختراشون میکشیم! اینا دارن انتقام کارایی که مصدق باهاشون کرده از ما میگیرن! حالا راهمون ندادن که ندادن، آسمون که به زمین نیومده، میریم یک جای دیگه، خیلی‌ هم از اینجا بهتر، گفت نه جان تو، من از اینکه راهمون ندادن ناراحت نیستم از اینکه این دخترا مارو قال گذاشتن بد جوری حالم گرفته شد!!

discos

نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 22, 2009

پاییز

کم کم روزا دارن بدجوری کوتاه میشن، دوباره پاییز رسید، امروز روز آخر تابستون بود، خیلی‌ من از این پاییز دلم پره، نمیدونم چرا، بدی هم به من نکرده این فصل خدا اما همون خاطرات بچگی‌، مثل تموم شدن تعطیلات تابستونی، شروع شدن مدارس، کوتاه شدن روز ها… خودش کم بد نیست، من اصلا اونایی رو باور نمیکنم که میگن پاییز رو دوست دارن، آخه چیه پاییز رو میتونین دوست داشت باشین؟ زمستون اقلاً باز واسه بعضی‌‌ها دوست داشتنی میتونه باشه، بعضی‌‌ها برف رو دوست دارنم، بعضی‌‌ها عاشق اسکی رفتن هستن، بعضی‌‌ها کیف می‌کنن جلو شومینه بشینن و بالاخره زمستون این نوید رو به آدم میده که بهار در راهه اما این پاییز لعنتی هیچی‌ نداره، وقتی‌ یاد برگای زردی میوفتم که از چند روز دیگه تو خیابونا رو زمین ریختن حالم شدیداً گرفته میشه.

paiiz

خداییش این تابستون امسال رو من اصلا نفهمیدم کی اومد کی رفت! اصلا بهم نچسبید، نتونستم حتی یک هفته دست بچه هامو بگیرم برم مسافرتی جایی‌ که اقلاً این ۲ تا دخترام بهشون خوش بگذره، ۱۰۰ دفعه گفتن، بابی پس کی میریم مسافرت؟ گفتم میریم، باز گفتن کی باز گفتم میریم، حالام که دیگه باز این پاییز اومد سراغمون، باز ۳ ماه بارون و هوای بد بعدشم که زمستون و برف و سرما، کاش میشد تمام سال تابستون باشه!

اگه شما از اونایی هستین که پاییزو دوست دارین، خواهش می‌کنم یکی‌ دوتا از خوبیاش بنویسن شاید منم باهاش آشتی‌ کردم!

نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 17, 2009

دلقک

هیچوقت اون روز یادم نمیره، خیلی‌ روز سردی بود، دخترم تب داشت، تبشم بالا بود، یکشنبه بود، باید میبردیمش بیمارستان، نمیدونم چرا بچه‌ها همیشه روزای تعطیل مریض میشن! وقتی‌ رسیدیم بیمارستان، بخاطر زمستون و هوای سرد، کلی‌ بچه با مادر پدراشون اونجا بودن، یکی‌ دو ساعتی‌ باید صبر میکردیم تا صدامون بزنن، واسه اینکه زیاد حوصلم سر نره، بچه رو بغل کردم و نشستم دم پنجره ریزش برف رو با دخترم تماشا میکردیم، بعد از مدتی‌ که دیگه حوصله هممون داشت سر میرفت، دیدیم مردی حدودا ۳۵-۲۶ ساله اومد وسط برفا شروع کرد به ادا در آوردن، یک دماغ قرمز کاغذی هم گذاشته بود رو دماغش، بخاطر فاصله نسبتا زیادی که با ما داشت و پنجرهای بسته صداشو نمیشنیدیم که چی‌ میگفت و چی‌ می‌خوند اما خیلی‌ واسمون جالب بود، همه بچه هاشونو آورده بودن دم پنجره‌ها که بتونن دلقک رو ببینن و بخندن، به خانومم گفتم، خدا پدر و مادرشونو بیامرزه، دیدن بچه‌ها حوصلشون سر میره، دلقک هم واسشون آوردن! خانومم گفت خیر سرشون با این برنامشون اقلاً یک خرده میاوردنش نزدیکتر که صداشم بشنویم، گفتم تو هم که هیچوقت راضی‌ نیستی‌، جای اینکه بگی‌ خدا خیرشون بده بازم ایراد میگیری، کنسرت که نیومدی! یکی‌ آوردن بچه هارو بخندونه، دستشون درد نکنه، من که وقتی‌ بخوایم بریم ازشون تشکر میکنم.

sad clown

رو برفا بالا پایین میپرید، خودشو میزد زمین دوباره بلند میشد، شکلک درمیاورد، بچه‌ها همه بهش میخندیدن، بعضی‌ هام واسش دست میزدن، میخواستن برن بیرون از نزدیک ببیننش اما مادرا نمیذاشتن بچه‌هاشون که مریض بودن برن تو برف و سرما، کم کم دیگه دلقکه پیرهنشم در آورده بود تو هوای چند درجه زیر صفر! خودشو محکم میزد زمین، جیغش میرفت هوا، رو دستاشو بدنش لکه‌های قرمز خون دیده میشد اما بازم خودشو مینداخت رو زمین، به صورتش چنگ مینداخت، سرشو میکوبید به درختی که اونجا بود، خون تمام صورتشو پوشونده بود، کم کم صدای مادرا در اومده بود، کسی‌ دیگه نمیخندید، بچه هاشونو به زور از دم پنجره میبردن، دلقکه اما به نمایشش ادامه میداد، بعد از چند دقیقه ۲ تا مرد که لباس نگهبانی تنشون بود دویدن به سمت مرده، دستاشو گرفته بودن اما اون همینجوری ادا در میاورد، نمیتونستن آرومش کنن، ۲-۳ نفر دیگم دون دون اومدن به کمک نگهبان ها، دست و پاهاشو گرفتن بردنش! تو بخشی که ما بودیم همه هاج و واج این صحنه هارو تماشا میکردن، هیچکی دیگه حرفی‌ نمیزد، از خندیدن و دست زدن دیگه خبری نبود، دلقکه بدجوری حال همه رو گرفته بود، اولشو خوب شروع کرد اما بعدش دیگه شورشو در آورده بود، بچه‌ها فقط از ماماناشون سوال میکردن که چرا دلقکو گرفتن بردن؟ چرا دلقکه سرشو میکوببید به درخت، چرا از همه جاش خون میومد؟ هیچکی جوابی نداشت بهشون بعده!

نیم ساعتی‌ طول کشید تا نوبت ما رسید رفتیم پیش دکتر بچه‌را معاینه کرد، کارمون تموم شد، اومدیم بریم خونه دم در یکی‌ از اون نگهبان‌ها رو دیدیم، ازش راجع به دلقکه پرسیدیم، در حالی‌ که اشک تو چشاش جم شده بود، گفت اون دلقک نبود، اونو بهش گفته بودن که بچه ۵ سالش زیر عمل مرده!

نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 12, 2009

دوغ آبعلی!

آدم باید کلش کار کنه، منو خدا هر چی‌ بهم نداده باشه، یک کله داده که عین ساعت کار میکنه، بخصوص در موارد اقتصادی! قبول نمیکنین، بخونین ببینین که آیا درست میگم یا نه!

چند وقت پیش مهمون داشتیم واسه نهار، خانم محترم بنده فرمودن، میری خرید چند تا دوغ هم بگیر، امروز جای کوکا کولا و آاشغال‌های دیگه دوغ میزاریم سر میز، گفتم ایده خیلی‌ خوبیه هم تنوعی هست و هم مشتی به دهان آمریکا زدیم! به دوستان هم میگیم که با هر آروقی که میزنن ۳ دفعه بگن مرگ بر امریکا، خانومم گفت، شد یکدفعه من یک چیز بگم تو مزه نندازی، گفتم بازم خدارو شکر که قبول داری که این حرفایی که من میزنم با مزن!

تو این غربت درد ما یکی‌ دوتا که نیست، دوغ هم میخوایم باید تمام شهر رو دور بزنیم بریم مغازه ایرانی‌! درد سرتون ندم رفتیم پیش دوستمون گفتم دوغ میخواستم، گفت، اتفاقا همین دیروز واسمون از لندن دوغ اومده چه دوغی، گفتم چرا از لندن، این انگلیسی‌‌های بی‌ چشم و رو دوغمونم از ما گرفتن، یعنی‌ من بعد اینهمه مبارزه باید بیام دوغ انگلیسی‌ بنوشم، من سرم بره تن به این خفت نمیدم، مثل اینکه یادت رفته با کی‌ داری حرف میزنی! گفت نه دائی جان، خودتو ناراحت نکن اینا دوغ آبعلی اصله اما تو لندن تو شیشه می‌کنن، گفتم از لندن جایی‌ بهتر پیدا نکردن؟ اینا معمولان خون ما ایرانیها رو اونجا تو شیشه می‌کنن حالا دلشون بهمون سوخته دوغ واسمون میفرستن، حتما مثل موقع کشتن گوسفنداس که اول بهشون آب میدن بعد سرشونو میبرن، اینام میخوان با دوغ دخل ما مبارزین قدیمی‌ رو در بیارن! اما من دوست دارم با تیر و خمپاره و تانک ترتیبمو بدن نه با دوغ! این انگلیسی‌‌ها خیرشون تا حالا به کی‌ رسیده که به ما برسه؟ گفت حالا دیگه من نمیدونم، دوغ انگلیسی‌، یا امریکایی، یا اسراییلی، و یا هرچی‌ که هست، میخوای یا نه؟ گفتم مگه چاره دیگیی‌ هم دارم، بدون دوغ برم خونه، خانم بد تر از هر چی‌ امریکایی و انگلیسی‌ و اسراییلی هست، خدمتم میرسه! من ۱۰۰۰ تا سرباز انگلیسی و امریکایی رو با انگشت کوچیکم حریفم اما خانومم یک نیگاه چپ بهم میندازه، زهرم آب میشه!

دوغ هارو آورد دیدم روش نوشته دوغ ممد علی‌! گفتم اینا دیگه چیه مگه دوغ آبعلی نداری؟ گفت این خود خودشه به جان عزیزت، منتهی یارو از وقتی‌ از ایران در رفته اسمشو عوض کرده، جای آبعلی کرده ممدعلی! گفتم عزیز من چرا جفنگ میگی‌، آبعلی اسم آدم نبود، آبعلی تا جایی‌ که من یادم میاد دهاتی بود نزدیکای تهران، گفت آره دیگه بعد از انقلاب تمام شهر‌ها اسماشون عوض شده، تو معلوم هست اصلا توی کدوم دنیا زندگی‌ میکنی‌؟ بعد از انقلاب، بزرگان گفتن با همه شوخی‌، با علی‌ هم شوخی‌؟ آب علی‌ یعنی‌ چی‌؟ توهین از این بزرگتر؟ شاه خائن می‌خواست با همین حرفا دین و ایمون مردمو از بین ببره! خدارو شکر که انقلابیون نذاشتن، گفتم خدا این بزرگان رو از ما نگیره، اگه اینارو نداشتیم، ایران مفت نمیارزید! پس دهات آبعلی شده حالا ممدلی! گفت حتما شده دیگه و گرنه یارو دوغشو به اسم دوغ ممدعلی نمیفروخت، گفتم اینم شما راست میگی‌!

پرسیدم خوب این دوغ‌های آبعلی قدیم و ممدعلی جدید چند هستن؟ گفت قابلی‌ نداره، اینو که شنیدم ترس ورام داشت، چونکه چند سال پیش که ایران بودم هرکی‌ میگفت قابلی‌ نداره بعد قیمتی میگفت که دود از کلت بلند میشد! گفتم صاحبش قابله! گفت ۳ یورو! گفتم مگه بشکه‌ای میفروشین؟ گفت باز شوخیت گرفت؟ هر شیشش ۳یورو، شیشه‌ها هم یک لیتریه ، چن تا بدم خدمتت؟ گفتم خدمت از ماست اما خداییش اگه آب زمزم از عربستان سفارش میدادم لیتری ۳ یورو نمیگرفتن! گفت آب زمزم خودش میاد اینو باید درست کنن! با خودم گفتم ۲ لیتر کوکا کولا میخریم یک و نیم یورو ۱ لیتر دوغ، اونم ممدلی ساخت لندن، ۳ یورو! گفتم مثل اینکه وقتش رسیده با امریکا مصالحه کنیم، بوش که رفته، این اوباما هم که اسمش حسینه، حتما سید ال پیغمبر هم هست، تازگی‌ها هم که تبریک عید میگه، عاشورا رو تسلیت میگه، عید قربون گوسفند قربانی میکنه، گوستشو میفرسته واسه در و همسایه، سال دیگه میخواد بره مکّه، خمس و زکاتشم قراره بفرسته واسه لبنانی ها، بهتره برم ۴-۵ تا کوکا کولای اصل امریکایی بخرم هم ثواب کردم و پولم جای دوری نرفته و هم کباب نشدم و پولم به انگلیسی‌‌های خبیث نرسیده!

رفتم سوپر مارکت چند تا کولا و ۲ تام آب معدنی گاز دار گرفتم، یک ظرف هم ماست! برگشتم خونه، خانومم پرسید دوغ گرفتی‌، گفتم رفتم پیش دوستمون گفت که دوغ اصلا دیگه نمیاره، چونکه تازگی امریکایی‌ها کشف کردن که دوغ‌های ممدلی سرطان زاس! پرسید گرون بود؟ گفتم نه جون دخترای اوباما، عین حقیقته! گفت دوغ ممد علی‌ دیگه جریانش چیه؟ گفتم اون حکایتش طولانیه، یکروز واست تعریف می‌کنم! در ضمن ماست و آب معدنی هم گرفتم، هر کی‌ خواست دوغ بنوشه و پوزه اوباما رو به خاک بماله میتونه بره توی آشپزخونه و خودش باهاش مبارزه کنه من که دیگه از وقتی‌ شیندم دوغ ممدلی یک لیترش ۳ یوره با اوباما پسر خاله شدم، فردام بهش زنگ میزنم که دست میشل و بچه هارو بگیره عید فطر بیاد پیش ما بعد از نماز عید فطر میبرمشون مسجد ایرانیها، اونجا خرجی میدن، یک پلو قیمه دارچین دار اسلامی بهشون میدم روحشون شاد شه!

doogh

dough abali!

adam baayad kallash kaar koneh, mano khoda har chi behem nadaadeh baasheh, yek kalleh daadeh keh ein saat kaar mikoneh, bekhosoos dar mawaared eghtesaadi! ghabool nemikonin, bekhoonin bebinin keh aya dorost migam ya na!

chand waght pish mehmon daashtim waaseh nahaar, khaanoom mohtaram bandeh farmoodan, miri kharid chand ta doogh ham begir, emrooz jaai coca cola v ashghaal haai digeh doogh mizaarim sar miz, goftam ideh khaili khoobieh ham tanavoeii hast v ham moshti beh dahan emrika zadim! beh doostaan ham migim keh ba har aaroghi keh mizanan 3 dafe began marg bar emrika, khanoomam goft, shod yekdafeh man yek chiz begam to mazeh nandaazi, goftam baazm khodaro shokr keh ghabool daari keh in harfaaii keh man mizanam ba mazan!

to in ghorbat dard ma yeki dota keh nist, doogh ham mikhaaim baayad tamaam shahr ro dowr bezanim berim maghazeh irani! dard sretoon nadam raftam pish doostemoon goftam doogh mikhaastam, goft, etefaagha hamin dirooz waasamoon az landan dough oomadeh che dooghi, goftam chera az landan, in englisi haai bi cheshm v ro doughemoonam az ma gereftan, yani man baad inhameh mobaarezeh baayad biam dough englisi benoosham, man saram bereh tan beh in khefat nemidam, mesl inkeh yaadet rafteh ba ki daari harf mizani! goft na daii jaan, khodeto naarahat nakon ina doogh abali asleh amma to landan to shisheh mikonan, goftam az landan jaaii behatar peida nakardan? ina mamoolan khoon ma iraaniha ro oonja to shishe mikonan hala deleshoon behemoon sukhteh doogh waasamoon miferestan, hatman mesl mowghe koshtan goosfandaas keh aval beheshoon aab midn baad sareshoono miboran, inaam mikhaan ba doogh dakhl maaro dar biaran, in englisi ha kheireshoon ta hala beh ki resideh keh beh ma bereseh? goft hala digeh man nemidoonam, doogh englisi, ya emrikaaii, ya esraaiili, v ya harchi keh hast, mikhaai ya na? goftam mageh chaareh digeii ham daarm, bedoon doogh beram khooneh khaanoom bad tar az har chi emrikaaii v englisi v esraaiili hast, khedmatam mireseh! man 1000 ta sarbaaz engilisi v emrikaaii ro ba angoosht koochikam harifam amma khaanoomam yek nigaah chap behem mindaazeh, zahram aab misheh!

doogh haro avord didam roosh neveshteh doogh mamd ali! goftam ina digeh chieh mageh doogh abali nadaari? goft in khode khodesheh beh jaan azizet, monteha yaaro az waghti az iran dar rafteh esmesho avaz kardeh, jaai abali kardeh mamdali! goftam aziz man chera jafang migi, abali esm aadam nabood, abali dehaati bood nazdikaai tehran ta jaaii keh man yaadm miaad, goft aareh digeh baad az enghelaab tamaam shahr ha esmashoon avaz shodeh, to maloom hast asla tu kodom donia zendegi mikoni? baad az enghlaab, bozorgaan goftan ba hameh shookhi, ba ali ham shookhi? ab ali yani chi? towhin az in bozorgtar? shaah khaaen mikhaast ba hamin harfa din v imoon mardomo az bein bebareh! khodaro shokr keh enghelaabioon nazaashtan, goftam khoda in bozorgaan ro az ma nagireh, ageh inaaro nadaashtim, iraan moft nemiarzid! pas dehaat abali shodeh hala mamdali! goft hatman shodeh digeh va garna yaaro dooghesho beh esm doogh mamdali nemiforookht, goftam inam shoma raast migi!

porsidam khoob in doogh haai abali ghadim v mamdali jadid chand hastan? goft ghaabeli nadaareh, ino keh shenidam tars varam daasht, chonkeh chand saal pish keh iraan boodam harki migoft ghaabeli nadaareh baad gheimati migoft keh dood az kallat boland mishod! goftam saahebesh ghaabelehh! goft 3 uro! goftam mageh boshkeh-i mifrooshin? goft baaz shookhit gereft? har shishash 3uro, shisheh ha ham yek litrieh , chan ta bedm khedmatet? goftam khedmat az maast amma khodaaiish ageh aab zamzam az arabestaan sefaaresh midaadm litri 3 uro nemigereftan! goft aab zamzam khodesh miaad ino bayad dorost konan! ba khodam goftam 2 litr cooka coola mikharim yek v nim uro 1 litr doogh, oonam mamdali saakht lndn, 3 uro! goftam mesl inkeh waghtesh resideh ba emrika mosaaleheh konim, bosh keh rafteh, in obama ham keh esmesh hossineh, hatman seied al peighamber ham hast, taazegi ha ham keh tabrik eid migeh, ashoora ro tasliat migeh, eid ghorboon goosfand ghorbaani mikoneh, goosteshoo miferesteh waaseh dar v hamsaaieh, saal digeh mikhaad bereh makeh, khoms v zakaatesham gharaareh befresteh waaseh lobnaani ha, behtareh beram 4-5 ta kooka koolaai asl emrikaaii bekharm ham savaab kardam v polam jaai dori narafteh v ham kabaab nashodam v polam beh englisi haai khabis naresideh!

raftam sooper maarket chnd ta koola v 2 taam aab madani gaaz daar gereftam, yek zarf ham maast! bargashtam khooneh, khaanoomam porsid doogh gerefti, goftam raftam pish doostemoon goft keh doogh asla dige nemiaareh, chonkeh taazegi emrikaaii ha kashf kardan keh doogh haai mamdali sarataan zaas! porsid geroon bood? goftam na beh jun bacheh haai obama, ein haghighateh! goft doogh mamd ali digeh jariaanesh chieh? goftam oon hkaaiatesh toolaanieh, yekrooz waasat tarif mikonam! dar zemn maast v ab madani ham gereftam, har ki khavaast doogh benoosheh v poozeh obama ro beh khaak bemaaleh mitooneh bereh tu ashpazkhooneh v khodesh baahaash mobaarezeh koneh man keh digeh az waghti sheindam doogh mamdali yek litresh 3 uroeh ba obaama pesar khaaleh shodam, fardaam behesh zang mizanam keh dast mishel v bacheh haro begireh eid fetr biaad baad az namaaz fetr mibarameshoon masjed iraaniha, oonja kharji midn, yek polow gheimeh daarchin daar eslaami beheshoon midam rooheshoon shaad she!

نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 10, 2009

معامله با دوستان

باور کنین که خیلی‌ کار دارم اما باز کرم چرت و پرت نوشتن افتاده تو جونم، ولکن هم نیست، سعی‌ می‌کنم که سریع تریبشو بدم تا شاید بتونم به کارامم برسم، خدا از سر تقصیرات اون نگذره که مارو به وبلاگ نویسی کشوند!

حدود یک هفته پیش نشسته بودم طبق معمول تو مغازه و یاد قرض و قوله‌ها افتاده بودم که در باز شد و دوست عزیزی وارد مغازه شد، بعد از سلام و احوالپرسی و small talks!! ( این تیکه رو اومدم که یعنی‌ مام بله) گفت غرض از مزاحمت اینه که اومدم پیشت یک موبایل برای دخترم بگیرم، پرسیدم دخترت مگه چند سالشه؟ تا جایی‌ که من یادم میاد که نباید هنوز تو سنّی باشه که تلفن همراه لازم داشته باشه، گفت، آره راست میگی‌ اما چونکه همه دوستاش تو مدرسه موبایل دارن، دختر من هم مارو عاجز کرده، روزی نیست که برم خونه و سوال نکنه که بابا موبایل چی‌ شد؟ الان هم شده ماشألله ۸ سالش، کلاس دومه، بد هم نیست که موبایلی براش بگیریم، هم اون خوشحال میشه و هم ما راحت تریم که میتونیم همیشه بهش زنگ بزنیم و بدونیم کجاس، گفتم هر جور که دوست داری، من واسه بچه خودم در این سن و سال موبایل نمیگیرم اما شما مختاری، من هم کارم فروش تلفونه، دوست داری، من در خدمتم، گفت چه تلفونی به نظر تو واسه بچه‌ها بهتره؟ گفتم راستش بچه فقط میخواد تلفن داشته باشه، یک چیز ساده واسش بگیر که زیاد هم پیچیده نباشه، چند جور تلفن بهش نشون دادم، گفت نه، من از اینا خوشم نمیاد، تلفونی داری با touch screen ؟ گفتم عزیز من تلفن‌های که شما میگی‌، حتی واسه خیلی‌ از بزرگتر‌ها درد سره، چه برسه به یک بچه ۸ ساله! گفت نه بابا، بچه ما ماشالله خیلی‌ آی کیوش بالاست، تو دلم گفتم، آرزو به دلم موند که یکی‌ بیاد و بگه که بچش از انیشتن کمتره! گفتم با همه این تفاصیل من اصلا پیشنهاد نمیکنم که شما واسه بچت تلفن touch screen بخری، خلاصه هر کاری کردیم راضی‌ نشد که نشد، دیدم کم مونده که اصلا ازم ناراحت شه، گفتم باشه اگه خیال میکنی‌ که بچت با اینجور موبایل‌ها مشکلی‌ نخواهد داشت ، من هر کدومشو بخوای بهت میدم، فقط یادت باشه که من بهت گفتم که این جور تلفن‌ها مال بچه‌ها نیست اما شما خودت تصمیمتو گرفتی‌، گفت نه بابا خیالت راحت باش، من ازت ممنونم که بیشتر از اینکه فکر خودت و مغازت باشی‌، فکر مشتری ودوستنت هستی‌، گفتم خواهش می‌کنم، یک تلفن Samsung S 5600 گرفت و رفت!

دیروز دیدم که اومد! گفت یک هفتس می‌خوام بیام پیشت وقت نکردم! بابا نالوطی، این چی‌ بود به ما انداختی؟ پرسیدم چی‌ شده؟ گفت راستش این تلفونی که به من فروختی! اصلا به درد بچه‌ها نمیخوره! بچم نیم ساعت با هاش ور رفت و گذاشتش کنار! خیلی‌ تلفونش پیچیدس! گفتم جدی میگی‌؟ گفت اره به جون عزیزت، ما بیخود اینو انتخاب کردیم، گفتم ما؟ گفت اره دیگه ما بایستی یک چیز ساده تری رو پیدا میکردیم، اینجور تلفونارو واسه بزرگا ساختن، نه واسه بچه ۸ ساله! خانومم کله منو خورده میگه باز رفتی‌ پیش دوستت یک آاشغال بهت انداخته اومدی! گفتم شما به خانومت نگفتی که واسه دوستت تعریف کردی که انیشتن و نیوتن و فیثاغورث انگشت کوچیکه بچتم نمیشن؟ گفت نه دیگه، حالا جون مادرت هر جور میدونی‌ خودت این گندی رو که بالا آوردیم درست کن که دیگه از دست زن و بچه شبا جرات نمیکنم برم خونه!

گفتم میدونی‌ این داستان منو یاد خدا بیامرزه بابام میندازه، تعریف میکرد که یکدفعه، ۴۰-۵۰ سال پیش میخواسته یخچال بخره، میره مغازه یکی‌ از دوستای صمیمیش، میگه اومدم یخچال بخرم، آقاهه میگه والا الان هیچی‌ نداریم، باید صبر کنین. یخچال‌های خوبی‌ داریم تو راهن یکی‌ ۲ هفته دیگه میرسن، فعلا هیچی‌ نمونده، بابام میبینه تو مغازش یک یخچال گذاشته، شیک و پیک، ترو تمیز، قیمت هم روش زده، خیلی‌ چششو میگیره، میپرسه این چیه اینجا؟ میگه این یخچال خرابه، بابام هم که خیلی‌ تیز بوده! ( من هم تیز بودنم به اون خدا بیامرز رفته) با خودش گفته حتما این یخچال خراب نیست اما طرف می‌خواد به غریبه‌ها گرون تر بفروشه واسه همین هم میگه که خرابه، با خودش میگه کور خونده، منو نمیتونه رنگ کنه! بهش میگه من همینو می‌خوام، دوستش میگه عزیز من این یخچال خرابه، کار نمیکنه، شما صبر داشته باش، من یک یخچال خوب واست میذارم کنار بیا ببر، بابای مام میگه نه، من الا و بلا که همینو می‌خوام، دوستش میگه، گوشات نمیشنوه؟ میگم خرابه، بابام هم این وسط میره از مغازه بیرون با یک حمال بر میگرده، یخچال رو میذاره تو گاری! پول یخچال رو میذاره رو میز و میگه خدا حافظ!
شاد و شنگول میرسن خونه، یخچال رو میزارن تو آشپزخونه، وصل میکنه به برق میبینه که روشن نمیشه! بالا و پایینشو چک میکنه، جای یخچال رو عوض میکنه، هر کاری میکنه میبینه که روشن نمی‌شه، با عصبانیت میره تلفن رو ور میداره، مرکز میگه با کی‌ میخواین حرف بزنین؟ میگه با این مرتیکه حقه باز، ما خیال میکردیم که این دوسته با ما، یخچال نو ازش خریدم، خرابه! با دوست چندین و چند سالش که این کار رو میکنه ببین چه بلایی سر اونای دیگه میاره!

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها