نگاشته شده توسط: Bobby | نوامبر 27, 2009

تولد

درست مثل اینکه ۲-۳ هفته پیش بود، هشتم نوامبر اومدم به این خراب شده، ، بعد از چند روز اولین تولدت بود، هنوز بلد نبودی راه بری، تازه میخواستی بشی‌ یک ساله! ۲۷ نوامبر بدنیا اومده بودی، بابا و مامانت چه شور و هیجانی داشتن که اولین تولدتو چه جوری جشن بگیرن، منم که عموت بودم از اینکه در اولین جشن تولد تو می‌تونستم شرکت کنم خیلی‌ خوشحال بودم، تو تولدت شاید برای اولین دفعه رقصیدم اونم چه رقصی، الان که بعضی‌ وقتا بابات فیلمشو میذاره از خجالت آب میشم، بابات با دوربین ۸ میلیمتری فیلم میگرفت! چقدر تو خوشکل بودی عمو، چه چشای قشنگی‌، چه موهای سیاه زیبائی، همه مات میموندن وقتی‌ نیگات میکردن، چه احساس غروری بهم دست میداد، وقتی‌ به همه می‌گفتم که من عموت هستم! درست مثل اینکه همین دیروز بود، هنوز اون لباس قشنگی‌ که مامانت بهت پوشونده بود جلو چشامه، من که باورم نمی‌شه که ۲۸ سال پیش بود!

وقتی‌ فکر می‌کنم میبینم تقریبا هیچی‌ عوض نشده، هنوزم خوشگلی‌، هنوزم ما بهت افتخار می‌کنیم، هنوزم همه کشته و مردتن! بزرگترین اتفاقی که افتاده تو این چند سال این بوده که من اون زمان یک عالمه مو داشتم حالا کچل شدم! وگرنه، اون زمان سیگاری بودم، هنوزم هستم، خل بودم، هنوزم هستم، علاف بودم هنوزم هستم، بی‌ پول بودم، هنوزم هستم، از زندگیم ناراضی‌ بودم، هنوزم هستم، فکر برگشتن به ایران بودم، هنوزم هستم…..

البته چند تا اتفاق کوچیک دیگم افتاده تو زندگیم، اون زمان مجرد بودم، حالا نیستم، بچه نداشتم حالا دارم، مرض‌های لا علاج نداشتم حالا کلکسیونشو دارم…

tawalod

یه چیز می‌خوام بهت بگم که تا حالا بهت نگفتم، هر وقت که میشنوم کسی‌ میگه ، دختر بزرگم قیافش عین زمان بچگی‌ توئه، نمیدونی چقدر خوشحال میشم، درست همون احساس غروری بهم دست میده که ۲۸ سال پیش وقتی‌ تورو نیگاه می‌کردم بهم دست میداد! انشالله که بزرگیاشم کپی خودت باشه!

میدونم که خدا میتونسته به تو ‌ عموی خیلی بهتری بده اما من حاضر نیستم تورو با هیچ دختر برادری تو دنیا عوض کنم!

تولدت مبارک عمو!

پ.ن.
یک چیز دیگم تو این چند سال عوض شده، اون زمان وقتی‌ تولد داشتی، واست کادو میاوردم، حالا تو واسه تولد من کادو میاری! امشب هم منتظر کادو نباش!

پ.ن. ۲
میدونم که تو این مطلب رو نمیخونی اما من بهر حال نوشتم، بابات که میدونم میخونه، حتما واست خلاصشو میگه :)

نگاشته شده توسط: Bobby | نوامبر 18, 2009

پیر شدیم رفت!

پیری هم بد دردیه باور کنین! غیر مرض‌های مختلفی‌ که هر هفته ۲-۳ تاش سراغ آدم میان، فراموشی هم هر روز بیشتر کار دست آدم میده!

من تا چند سال پیش مشکلم فقط این بود که قیافه آدما یادم نمیموند، تو کار من هم که با خرید و فروش و مشتری و خریدار سر و کار دارم این واقعا یک ضعف به شمار میاد، طرف ۱۰ دفعه میاد پیشم ازم چیزی میخره باز دفعه یازدهم که میاد، انگار نه انگار که من این بشر رو تا حالا تو عمرم دیدم! واسه همین هم سعی‌ می‌کنم که هر کی‌ پیشم میاد، دفعه اولشم که باشه باهاش جوری برخورد کنم که انگار ۳۰ ساله مشتریمه، بعد دیگه تو صحبت میفهمم که یارو قبلا پیش من بوده یا نه، با این سیستم میشه گفت که تقریبا تونستم تا حدی این عیب رو بپوشونم اما چند وقتی‌ میشه که ۱۰ دفعه در ساعت هی گوشه مانیتور، ساعت رو نیگا می‌کنم که ببینم ساعت چنده! خوب اینم زیاد عجیب نیست، تا رسید به اینکه روزی ۲۰ دفعه این گوشه پایین سمت راست کامپیوتر رو کلیک می‌کنم که ببینم چندمه و تاریخ رو چک می‌کردم!

تازگی هام چند هفته‌ای می‌شه که روزی چند بار باید برم رو ساعت گوشه دسک تاپ که بینم چند شنبس، روزای هفتم دیگه یادم نمیمونه!

به قول زنده یاد هایده:

در بهار زندگی‌ احساس پیری می‌کنم!

کم کم دیگه همین جوری پیش بره باید صبح که از خونه میام بیرون، شناسناممو بذارم جیبم که اگه کسی‌ ازم اسممو پرسید شناسنامه رو در بیارم و از روش اسممو بخونم!

خلاصه دوستان حواستون باشه اگه یکروز اومدین تو این سایت و دیدین جای بابی نوشته، مسعود مشهدی، ملا حسنی، نبوی،نیک آهنگ، علیرضا رضایی…. و یا استاد خرسندی! بدونین که این بزرگان اینجا چیزی نمینویسن بلکه من اسمم یادم رفته و خیال کردم که اسمم، اسمه اونی‌ هست که شما میخونین!

faramooshi

اینا همش نشونه نزدیک شدن بیماری فراموشی و یا به قول فرنگی‌ها آلزایمره ، میترسم منم یک روز مثل اون بدبخت پیرزنه بشم که شلوارشو هی میکشده پایین دوباره میکشیده بالا، میکشیده پایین،میکشیده بالا! یکی‌ ازش میپرسه که خانم این اداها چیه از خودت در میاری؟ میگه ننه آلزایمر گرفتم نمیدونم که دا** یا می‌خوام بد**

نگاشته شده توسط: Bobby | نوامبر 4, 2009

یا سامسونگ… میر سامسونگ!

۱۳ آبان!

واقعا که بعضی‌ از ما ایرانیها چقد از مرحله پرتیم، تو مغازه نششته بودم که دیدم در باز شد و یکی‌ از دوستان اومد تو، سلام و حال و احوال بعدشم گفت چرا نشستی بلند شو بریم می‌خوام یک چیز خوب واست بگیرم، مفت! گفتم چی‌ میخوای واسم بگیری، گفت یک مغازه نزدیک خونتون حراج کرده، تلویزیون‌های عالی‌ ۱۰۲ سانتی گذاشته به نصف قیمت، تا همه رو نبردن بیا بریم ۲ تا بگیریم یکی‌ برای شما یکی‌ هم واسه خودم!

گفتم بابا مثل اینکه تو اصلا تو باغ نیستی‌، تو دنیای دیگیی‌ زندگی‌ میکنی‌! شما میدونی امروز‌ چه روزیه؟ گفت چطور مگه؟، گفتم امروز سیزدهم آبانه، گفت خوب که چی‌؟ گفتم در این روز سفارت آمریکا رو دانشجویان خط امام گرفتن، گفت خیلی‌ بیجا کردن، اینا دانشجو بودن؟ دانشجو باید تو دانشگاه درسشو بخونه نه اینکه بره سفارت یک کشور دیگرو بگیر! گفتم خوب اون زمان شرایط فرق میکرد، جو، جو انقلابی‌ بود، خیلی‌ کارها اون زمان انجام شد که حالا میبینی‌ اشتباه بوده اما در اون تاریخ همه ملت پشتشون بودن، گفتم اما امروز مردم بخاطر آمریکا و سفارت تو خیابونا نمیرن، بلکه می‌رن تو خیابون که نشون بدن که با تقلب در انتخابات و اوضاع فعلی‌ مخالفن، میخوان به دیکتاتور‌ها نشون بدن که دیگه نمی‌شه با تقلب و دروغ و چماق و بگیر بگیرو تجاوز و کشت و کشتار حق ملت رو خورد، مردم جونشون به لبشون رسیده!

گفتم من خودم حیف که ایران نیستم اگه بودم حتما الان تو خیابونا بودم! امروز صبح از همه روزا زودتر اومدم سر کار تا اخبار رو بخونم ببینم چه اتفاقی می‌افته تو کشورمون، از صبح که اومدم یکریز دارم اینترنت رو زیرو رو می‌کنم، اخبار رو میخونم عکسای تظاهرات رو میبینم، ویدئو‌هایی‌ که با موبایل میگیرن و میذارن تو اینترنت میبینم… انوقت تو، در این شرایط حساس، فکر تلویزیون ۱۰۲ سانتی هستی‌؟ گفت نمیخوای نخا، تو اون مملکت هر روزی یک تئاتری در میارن، هر روزی مردم رو یک جور سر گرم می‌کنن، من دلم به حال این ملت میسوزه که بازم دارن اشتباه می‌کنن، مثل زمان شاه که همه میگفتن شاه بره بعدا همه چی‌ درست میشه! حالام همینه، اینا برن کی‌ میخواد بیاد؟ جوونا دارن جونشون فدای کی‌ می‌کنن؟ اسم چه کسانی رو تو خیابون میگن، اسم اونایی که خودشون مسبب همین اوضاع هستن و هنوزم حاضر نیستن دست از این سیستم وردارن، ادمایی که وقتی‌ از جمهوری ایرانی صحبت میشه حالشون بد می‌شه! ولمون کن بابا حوصله داری، بذار بریم تلویزیونمونو بخریم و دعا کنیم که باز امروز هم یک عده جوون بیخودی شهید نشن، شمام زیادی به خودت امید نده، اینا شاه نیستن، اینا تا همه ملت رو نکشن، ولکن نیستن، کجا میخوان در رن، کی‌ اینارو جایی‌ راه میده، از تو چه پنهون من هم صبح توی اینترنت ۲ ساعت اخبار رو می‌خوندم، یک عکس از همه بیشتر تو تظاهرات توجه منو جلب کرد، اونم عکسی‌ بود از رهبر، بغلش هم نوشته بود ما تا آخر ایستاده‌ایم! دیگه خودت تا آخرشو بخون، ما رفتیم تا تلویزونا تموم نشده، خدا کنه که من اشتباه کنم! روزت خوش.

television

دوستم که رفت، داشتم راجع به حرفاش فکر می‌کردم که خانومم زنگ زد، گفت شب که میای شیر یادت نره بگیری، گفتم بابا تو هم که پاک از مرحله پرتی! گفت باز چی‌ شده، باز میخوای از تظاهرات و جنبش سبز و سیزده آبان حرف بزنی‌؟ گفتم نه عزیز من جنبش منبش رو ول کن، تلویزیون ۱۰۲ سانتی سامسونگ میدن ۳۵۰ یورو اونم بغل خونمون ما بیخبریم، مردم داران ۲ تا ۳ تا میخرن اونوقت ما نشستیم داریم میگیم یا حسین، میر حسین….

نگاشته شده توسط: Bobby | اکتبر 21, 2009

کاشکی‌ منم سگ‌ بودم!

دیروز آقا اصلا روز من نبود، از صبح، بد بیاری پشت بد بیاری، دست به هرکاری میزدم، خرابکاری میشد، حالا نمیخوام سرتونو با جریان‌های ناراحت کننده درد بیارم، فقط می‌خوام داستان دیروز بعد از ظهر رو واستون بگم:

دیروز بعد از ظهر من طبق روال همیشه توی مغازه نشسته بودم، سرم توی کار خودم و داشتم به کار‌های عقب افتادم می‌رسیدم، مثل بچه آدم نشسته بودم سرم توی کار خودم که دیدم بیرون یکی‌‌های منو صدا میزنه، اونم به اسم Bobby! صدام زنونه و خوش طنین! اولش به روی خودم نیاوردم، گفتم هر کی‌ با من کار داشته باشه میاد تو، چرا از بیرون اسممو صدا بزنه، اونم به اسمی که فقط بچه هام و دوستان اینترنتی صدام میزنن! با خودم گفتم حتما یکی‌ میخواد منو سر کار بذاره، هیچ اعتنایی نکردم، بعد از چند دقیقه دیگه نتونستم طاقت بیارم، یواشکی از پشت پنجره نیگاه کردم ببینم کیه، دیدم یک دختر خانوم ، خوشگل و ترگل ور گل، واستاده اونور خیابون هی صدا میزنه بابی، بابی، دیدم طرف، نه سن و سالش به من میخوره، نه تیپ و قیافش، خیلی‌ سانتی مانتال بود، گفتم برم بهش بگم، درد و بلات بخوره توی کله بابی، توی چی‌ میخوای از جون بابی؟ باز گفتم ول کن بابا، هر کی‌ هست میخواد، عکس و العمل منو ببینه، برگشتم دوباره پشت کامپیوترم و شروع کردم به کار، انگار نه انگار که یکی‌ منو صدا میزد! طرف اما ول کن نبود، آخرش تصمیم گرفتم که برم بهش بگم که بیخیال شه، برم بگم به قول اخوان ثالث، گرد بام و در من بی‌ ثمر میگردی! من زن و بچه دارم، اهل این بی‌ حرمتی‌ها نیستم، صد تا حوری بهشتی‌ هم که بیان منو نمی‌تونن از راه به در کنن، این بابی از اون بابی‌ها نیست! خلاصه، در مغازه رو باز کردم و رفتم بیرون، یارو ول کن نبود، هی میگفت ؛ Bobby bitte, Bobby bitte.. یعنی‌ که بابی خواهش می‌کنم، بابی خواهش می‌کنم….دیدم نه بابا دیگه کار داره به جاهای باریک میکشه، طرف به التماس زاری افتاده، باخودم گفتم، من میدونم که خیلی‌ طرفدار دارم اما دیگه نه اینجور که این شخص با این دک و پوز و شکل و شمایل، به دست و پام بیفته و التماس زاری کنه که جوابشو بدم! رفتم اونور خیابون، یارو همین جوری سرشو انداخته بود پایین و یک ریزم می‌گفت Bobby bitte, Bobby Bitte, توی چشای من هم نیگا نمیکرد! گفتم طرف چه خجالتی هم هست، داشتم کم کم بد جوری اسیر حجب و حیاش میشدم، سلام کردم، پرسیدم خانوم، چه کمکی‌ از من ساختس، گفت این سگ من الان نیم ساعته رفته زیر این ماشین قایم شده، هر کاریش می‌کنم بیرون نمیاد، گفتم حالا چرا شما هی بابی رو صدا میزنین، گفت آخه اسمش بابیه!……

نگاشته شده توسط: Bobby | اکتبر 21, 2009

گفتگوي بچه و بابا

بچه: بابا اگه کلی پول برنده شی چیکار میکنی؟
بابا: آمریکا – ویــسکی – جنیفر – برگ

بچه: اگه برنده نشی چی؟
بابا: همینجا – چایی – ننت – مرگ

نگاشته شده توسط: Bobby | اکتبر 7, 2009

یک اتفاق ساده!

چند روزی بود که دخترم که تازه یک ماه و چند روز دیگه ۵ سالش میشه، خیلی‌ شنگول بود، دلیلشم این بود که میگفت، بچه‌های بزرگتر رو که سال دیگه می‌رن مدرسه از طرف مهدشون میخوان ببرن گردش، مربی‌‌ها به دختر من هم گفته بودن که اینم با وجودی که هنوز سال دیگه مدرسه نمیره با خودشون میبرن، خیلی‌ خوشحال بود که ایشون رو هم با بزرگتر ها! میبرن، روز شماری میکرد برای رسیدن این روز!

دیروز صبح از همه روزها زودتر بیدار شد و خودشو آماده کرد برای گردش با بزرگتر ها، ساعت هنوز ۷ صبح بود میگفت منو ببرین مهد، خلاصه بردیمش و منتظر بودیم بیاد ببینیم چیکار کرده.

دیشب که رفتم خونه دیدم خیلی‌ ناراحته، گفتم بابایی نمیخوای واسمون تعریف کنی‌ چه خبر بود ، چیکار کردین، کجا رفتین؟ گفت نه بابی بهم خوش نگذشت! گفتم چطور می‌شه بهت خوش نگذشته باشه، گفت دیگه همین، خیلی‌ خسته شدم، پرسیدم مگه زیاد راه رفتین؟ گفت نه اصلا هم راه نرفتم! گفتم اون چه گردشی بوده که شما اصلا راه نرفتین؟ گفت، بزرگترا راه رفتن اما من نه! گفتم خوب تعریف کن ببینم چی‌ شده، گفت هیچی‌ بابی حوصله ندارم!

از مامانش پرسیدم، داستان چیه؟ چرا این بچه اینقد دمغه؟ گفت والا به منم نمیگه!

bache narahat

وقت خوابش، اومد پیشم، گفت بابی میای واسم قصه بگی‌، من خوابم نمیبره، گفتم اره عزیزم، به شرطی که تو هم بگی‌ چرا ناراحتی‌، گفت باشه بیا تو اتاقم تا بهت بگم، رفتم پیشش گفتم، خوب حالا تعریف کن ببینم چی‌ شده، گفت بابی ما رو امروز با بچه بزرگا با اتوبوس بردن گردش، بچه‌های گروه من همه میخواستن بیان اما فقط منو با بزرگترا بردن، تو اتوبوس جیش داشتم اما اونجا توالت نبود، بچه بزرگام هیچکدوم نمیخواستن برن توالت، منم تا میتونستم خودمو نیگر داشتم، نمیخواستم جلو اونای دیگه به خانوم مربی‌ بگم که من جیش دارم، میترسیدم بچه‌ها مسخرم کنن، نصف راهو که رفتیم، دیگه نتونستم خودمو نیگر دارم، تو شلوارم جیش کردم، خیلی‌ خجالت کشیدم اما به هیچکی هیچی‌ نگفتم، همونجا رو صندلیم نشستم و از جام تکون نخوردم، بعد هم که رسیدیم اونجا من پیاده نشدم، گفتم من پاهام درد میکنه و نمیخوام راه برم، هر چی‌ مربی‌ هام گفتن بیا بریم گفتم نه، آخه نمیخواستم که بچه بزرگا بفهمن که من جیش کردم! بچه‌ها همه رفتن بیرون من موندم تو اتوبوس!

پرسیدم حالا چرا با بچه ها نرفتی؟ گفت آخه شلوارم خیس بود میخواستم اینقد اونجا بمونم تا شلوارم خشک شه بچه بزرگا نفهمن !…….

نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 26, 2009

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز

من تا حالا هر چی‌ اینجا گذاشتم، خودم نوشتم، اما این مطلب اینقد زیباس که حیفم اومد برای دوستان نذارم، با تشکر از برادر عزیزم که این مطلب رو برام فرستاده،  من که خیلی‌ خوشم اومد، امیدوارم که شمام بپسندین:


“در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.”

البته من بهتر خوشم میومد اگه مینوشت پدران از همه  بهتر می‌دونن مادران هم بعضی‌ وقتا!

“در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.”

والا من نمیدونم چی‌ بگم، من که تا حالا تو عمرم کار خلاف نکردم و هیچ پخی هم نشدم اونایی که دزدی کردن، دروغ گفتن، مال مردم خوردن.. به همه جا رسیدن!

“در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.”

از من بپرسین میگم نوزاد مادر رو از ۲۴ ساعت و پدر رو از ۴۸ ساعت! در روز محروم میکنه!

“در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.”

من که همون ۱۷-۱۸ سالم بود که فهمیدم نه جذاب هستم و نه قدرت دارم! اما خانوما بخونن و بفهمن که با جذابیت میتونین دل‌ مردا رو به دست بیارین و نه با منم منم و من اینکار رو می‌کنم و من اونکار رو می‌کنم، تا میتونین خودتونو خوشگل کنین!

“در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.”

من که دیگه از آینده تو این دنیا نامید شدم خدا مارو تو اون دنیا عاقبت بخیر کنه!

“در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.”

واسه ما بدبختایی که در غربت زندگی‌ می‌کنیم، خوشبختی‌ اینه که یک کار بتونی‌ پیدا کنی‌ و اجازه بهت بدن که مثل همه آدما کار کنی‌، شاید بتونی‌ شکم زنو بچتو سیر کنی‌!

“در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.”

من می‌تونم با اطمینان بگم که از اول عمرم تا حالا همه واکنش هام نسبت به اتفاقات اشتباه بوده، شما هارو نمیدونم!

“در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.”

در زمان ۵۰ سالگی گارسیا، اینترنت نبوده که دور کتاب و متاب رو خط بکشه، من که آخرین کتابی که خوندم، اگه اشتباه نکنم کتابی بود به اسم  توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود!

“در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.”

من که مغزی تو کلم نیست تا حالا هرچی‌ تصمیم گرفتم با قلبم بوده بد جوری هم دهنم سرویس شده! شما سعی‌ کنین به حرف‌های گارسیا جون گوش بدین که به روز من نیوفتین!

“در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.”

من ایثار میثار حالیم نیست چیه، عشق هم که به قول سوسن خدا بیامرز (شاید هم گیتا خدا نیامرز، چونکه انشالا هنوز زنده‌س!) اگه عشق همینه اگه زندگی اینه نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه!

“در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.”

من از این حرفش خیلی‌ خوشم اومد، هر چی‌ میتونین بخورین، تا میتونین هم بخورین، این بده اون ضرر داره، این چربه اون یکی‌ دیگه کالریش بالاس.. اینا همه رو فراموش کنین!

“در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.”

عاشق این جملشم، صد در صد باهاش موافقم!

“در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.”

این یکی‌ واسه من یک خورده سنگینه، خوب درکش نمیکنم، شاید بخاطر اینکه هنوز نارس هستم!

“در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.”

منو هنوز تا حالا کسی‌ دوست نداشته که به این حقیقت پی‌ ببرم و لذتشو ببرم!

“در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.”

آیا مام ۴۰-۵۰ سال دیگه این حقیقتو در مییابیم؟!
دوستان چرت و پرتای منو ول کنین، واقعا که جملاتش زیباس، منو خیلی‌ تحت تاثیر قرار داد!
نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 24, 2009

کبری

داشتم با خودم خاطرات گذشته رو مرور می‌کردم، خیلی‌‌هاشون تلخن اما بعضی‌ هاشونم شاید بشه بهشون گفت بامزه! اینم یکی‌ از هموناس:

بله، زمان دانشجویی بود در شهر منچستر در کشور خبیث! انگلستان، شبی از شبها با یکی‌ از دوستان نشسته بودیم، حوصلمون سر رفته بود، تصمیم گرفتیم که بریم دیسکوتک، دوستم که اسمش اکبر بود گفت که دیسکوتک جدیدی باز شده و تعریفشو زیاد از اینور اونور شنیده، خیلی‌ دوست داشت که اونجارو ببینه اما بهش گفته بودن که پسر‌های خارجی‌ رو فقط در صورت بودن با دوست دخترشون راه میدن! من با شنیدن این حرف خونم جوش اومد، گفتم انگلیسی‌‌ها سگ کی‌ باشن که بخوان ما ایرانیها رو راه ندن، من دیسکوتکشونو در جا میخرم، حالا دیگه کار این بی‌ همه چیزا به جایی‌ رسیده که ما ایرانیها رو تو دیسکوتکشون راه نمیدن؟ گفتم بلند شو حاضر شو بریم بقیش با من، گفت ببین عزیز من، منم منم بیخودی و میخرم و میفروشم و میکشم و  می‌کنم رو بذار کنار باید یک پولیتیک درست و حسابی‌ بزنیم که شبمون خراب نشه، تو همه کار هارو بذار به عهده من، من خودم ترتیبشو میدم، گفتم حالا دیگه تو میخوای منو ببری دیسکو؟ گفت اره همین که گفتم تو با من بیا کاریت نباشه، اگه من امشب تورو نبردم تو این دیسکو، اسم منو بذار کبری! گفتم من که چشم آب نمیخوره اما فقط واسه اینکه روت کم شه، باشه، هر کاری که تو بگی‌ می‌کنیم، گفت پس بلند شو زنگ بزن تاکسی‌ بیاد سوار شیم بریم، گفتم نفست از جای گرم بلند می‌شه ها، ۲ روزه الان از بی‌ پولی‌ سیگار نکشیدم اونوقت تاکسی‌ سفارش بدم باهاش برم دیسکو؟ گفت تو همین ۴-۵ دقیقه قبل میخواستی دیسکو یارو رو بخری حالا میخوای مارو با اتوبوس ببری؟ گفتم اونم تازه اگه بلیط اتوبوس تو جیبام پیدا کنم، وگرنه پیاده باید گز کنیم!

بلیط اوتوبوسم نداشتیم، قلکی داشتم که پول خوردامو برای روز مبادا و گرفتن سیگار توش می‌ریختم، زدیم شکوندیمش چندین پوند از توش در آوردیم برای ورودی دیسکو و پیاده راه اوفتادیم به سمت مرکز شهر!

اکبر گفت وقتی‌ رسیدیم اونجا، جوری وانمود می‌کنیم که انگار منتظر دوست دخترامون هستیم، دربونها هم وقتی‌ ببینن ما تنها نیستیم راهمون میدن بریم تو چونکه میگن حتما دوستاشون قبل از اینا اومدن رفتن تو و منتظر اینان، گفتم ایدش بد نیست حالا ببینیم چی‌ میشه!

دم در دیسکوتک که رسیدیم، دیدیم ۲-۳ تا دربون واستادن فقط هم اونایی رو میذاشتن برن تو که یا دخترن و یا پسرن اما با دختر، حتی چند تا پسر انگلیسی‌ هم که تنها بودن راهشون ندادن! اکبر گفت اصلا خودتو نباز، با من باش کاریت نباشه، فقط باید نقشتو خوب بازی کنی‌، گفتم باشه هر چی‌ اوستام بگه! خودش شروع کردن به بالا و پایین رفتن دم در دیسکو، هر چند دقه یکبار ساعتشو نیگا میکرد، بعضی‌ وقتام زیر لبش فحشی میداد، میومد پیش من به انگلیسی‌ میپرسید نیومدن هنوز؟ منم می‌گفتم نه! به انگلیسی‌ هم چرت و پرتایی سر هم میکرد و میگفت، که نمیدونم چرا هنوز نیومدن، چقدر طولش میدن این دخترا، وقتی‌ بیان باهاشون تکلیفمو روشن می‌کنم، حتما تاکسی‌ گیرشون نیومده، تا حالا سابقه نداشته که دوست دختر من دیر بیاد….جوری هم میگفت که دربون‌ها بشنون، اینارو میگفت باز میرفت سر چار راه، خیابونو نیگا میکرد که ببینه آیا دارن میان یا نه! یکدفعه برگشت پیش من، به انگلیسی‌ گفت چرا واستادی؟ برو خیابون بغلی شاید دم اون دیسکو دیگه منتظرن، منم سرمو انداختم پایین رفتم خیابون بغلی و برگشتم، داد زد نبودن؟ گفتم نه والا اونجام نیستن! شروع کرد با من به دادو بیداد کردن، که همش تقصیر دوست توه، اون حتما طولش میده، دوست من همیشه سر وقت میاد، منم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم، گفتم نه، دوست من هم همیشه سر وقت میومده تا حالا ، نمیدونم چی‌ شده! یواشکی به فارسی‌ بهش گفتم بابا بیخیا ل اکبر ، تو هم دیگه مثل اینکه باورت شده، گفت جای این حرفا برو واسا سر اون خیابون که اومدن ببیننت، چونکه تا حالا تو این دیسکو نبودن، ادرسشو بلد نیستن!

خلاصه، یک ساعتی‌ این دوست ما از این ادا‌ها در آورد، بالا و پایین میرفت، خیابونو دور میزد، ساعتشو نیگا میکرد، با پاش به زمین میکوبید… بعدش منو که هنوز سر چهار راه واستا بودم صدا زد که برم پیشش، گفت حالا دیگه وقتشه، بیا یاد بگیر چه جوری میبرمت تو، گفتم دمت گرم، خوشگلا آمده باشین که ما اومدیم!

اکبر جلو من هم پشت سرش، اومدیم بریم تو، یکی‌ از دربونا همچین دستشو گذاشت جلو سینه  اکبر که نزدیک بود از پشت بیفته رو زمین! بعدشم گفت شما نمیتونین بدون همراه برین تو، کامران هم کم نیاورد، گفت دوست دخترای ما رفتن تو، یارو گفت چه جور دوستایی هستن که شماها الان یک ساعت اینجا دارین بالا و پایین میرین یکیشون نیومد ببینه شما کجایین؟ بعدشم اضافه کرد که ما روزی ۱۰ دفعه این چیزارو میبینیم این کلک‌های شما به درد کودکستان میخوره ، کی میخواین شما‌ها بزرگ شین؟

سرمونو انداختیم پایین و برگشتیم، رفتیم تو یک کافه نشستیم، دیدم  اکبر خیلی‌ حالش گرفته شده، همینجوری نشسته بود با خودش قر میزد و فحش میداد، دست زدم رو شونش، گفتم ناراحت نباش کبری جون، من خودم فردا ۱۰ تا دختر انگلیسی‌، خوشگل و مامانی واست میارم تو خونه جلوت رو میز راک اند رول برقصن! گور پدرشون، مگه ما دیسکو ندیده هستیم؟ خیلی‌ هم دلشون بخواد که ما میریم دستی‌ به سرو گوش دختراشون میکشیم! اینا دارن انتقام کارایی که مصدق باهاشون کرده از ما میگیرن! حالا راهمون ندادن که ندادن، آسمون که به زمین نیومده، میریم یک جای دیگه، خیلی‌ هم از اینجا بهتر، گفت نه جان تو، من از اینکه راهمون ندادن ناراحت نیستم از اینکه این دخترا مارو قال گذاشتن بد جوری حالم گرفته شد!!

discos

نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 22, 2009

پاییز

کم کم روزا دارن بدجوری کوتاه میشن، دوباره پاییز رسید، امروز روز آخر تابستون بود، خیلی‌ من از این پاییز دلم پره، نمیدونم چرا، بدی هم به من نکرده این فصل خدا اما همون خاطرات بچگی‌، مثل تموم شدن تعطیلات تابستونی، شروع شدن مدارس، کوتاه شدن روز ها… خودش کم بد نیست، من اصلا اونایی رو باور نمیکنم که میگن پاییز رو دوست دارن، آخه چیه پاییز رو میتونین دوست داشت باشین؟ زمستون اقلاً باز واسه بعضی‌‌ها دوست داشتنی میتونه باشه، بعضی‌‌ها برف رو دوست دارنم، بعضی‌‌ها عاشق اسکی رفتن هستن، بعضی‌‌ها کیف می‌کنن جلو شومینه بشینن و بالاخره زمستون این نوید رو به آدم میده که بهار در راهه اما این پاییز لعنتی هیچی‌ نداره، وقتی‌ یاد برگای زردی میوفتم که از چند روز دیگه تو خیابونا رو زمین ریختن حالم شدیداً گرفته میشه.

paiiz

خداییش این تابستون امسال رو من اصلا نفهمیدم کی اومد کی رفت! اصلا بهم نچسبید، نتونستم حتی یک هفته دست بچه هامو بگیرم برم مسافرتی جایی‌ که اقلاً این ۲ تا دخترام بهشون خوش بگذره، ۱۰۰ دفعه گفتن، بابی پس کی میریم مسافرت؟ گفتم میریم، باز گفتن کی باز گفتم میریم، حالام که دیگه باز این پاییز اومد سراغمون، باز ۳ ماه بارون و هوای بد بعدشم که زمستون و برف و سرما، کاش میشد تمام سال تابستون باشه!

اگه شما از اونایی هستین که پاییزو دوست دارین، خواهش می‌کنم یکی‌ دوتا از خوبیاش بنویسن شاید منم باهاش آشتی‌ کردم!

نگاشته شده توسط: Bobby | سپتامبر 17, 2009

دلقک

هیچوقت اون روز یادم نمیره، خیلی‌ روز سردی بود، دخترم تب داشت، تبشم بالا بود، یکشنبه بود، باید میبردیمش بیمارستان، نمیدونم چرا بچه‌ها همیشه روزای تعطیل مریض میشن! وقتی‌ رسیدیم بیمارستان، بخاطر زمستون و هوای سرد، کلی‌ بچه با مادر پدراشون اونجا بودن، یکی‌ دو ساعتی‌ باید صبر میکردیم تا صدامون بزنن، واسه اینکه زیاد حوصلم سر نره، بچه رو بغل کردم و نشستم دم پنجره ریزش برف رو با دخترم تماشا میکردیم، بعد از مدتی‌ که دیگه حوصله هممون داشت سر میرفت، دیدیم مردی حدودا ۳۵-۲۶ ساله اومد وسط برفا شروع کرد به ادا در آوردن، یک دماغ قرمز کاغذی هم گذاشته بود رو دماغش، بخاطر فاصله نسبتا زیادی که با ما داشت و پنجرهای بسته صداشو نمیشنیدیم که چی‌ میگفت و چی‌ می‌خوند اما خیلی‌ واسمون جالب بود، همه بچه هاشونو آورده بودن دم پنجره‌ها که بتونن دلقک رو ببینن و بخندن، به خانومم گفتم، خدا پدر و مادرشونو بیامرزه، دیدن بچه‌ها حوصلشون سر میره، دلقک هم واسشون آوردن! خانومم گفت خیر سرشون با این برنامشون اقلاً یک خرده میاوردنش نزدیکتر که صداشم بشنویم، گفتم تو هم که هیچوقت راضی‌ نیستی‌، جای اینکه بگی‌ خدا خیرشون بده بازم ایراد میگیری، کنسرت که نیومدی! یکی‌ آوردن بچه هارو بخندونه، دستشون درد نکنه، من که وقتی‌ بخوایم بریم ازشون تشکر میکنم.

sad clown

رو برفا بالا پایین میپرید، خودشو میزد زمین دوباره بلند میشد، شکلک درمیاورد، بچه‌ها همه بهش میخندیدن، بعضی‌ هام واسش دست میزدن، میخواستن برن بیرون از نزدیک ببیننش اما مادرا نمیذاشتن بچه‌هاشون که مریض بودن برن تو برف و سرما، کم کم دیگه دلقکه پیرهنشم در آورده بود تو هوای چند درجه زیر صفر! خودشو محکم میزد زمین، جیغش میرفت هوا، رو دستاشو بدنش لکه‌های قرمز خون دیده میشد اما بازم خودشو مینداخت رو زمین، به صورتش چنگ مینداخت، سرشو میکوبید به درختی که اونجا بود، خون تمام صورتشو پوشونده بود، کم کم صدای مادرا در اومده بود، کسی‌ دیگه نمیخندید، بچه هاشونو به زور از دم پنجره میبردن، دلقکه اما به نمایشش ادامه میداد، بعد از چند دقیقه ۲ تا مرد که لباس نگهبانی تنشون بود دویدن به سمت مرده، دستاشو گرفته بودن اما اون همینجوری ادا در میاورد، نمیتونستن آرومش کنن، ۲-۳ نفر دیگم دون دون اومدن به کمک نگهبان ها، دست و پاهاشو گرفتن بردنش! تو بخشی که ما بودیم همه هاج و واج این صحنه هارو تماشا میکردن، هیچکی دیگه حرفی‌ نمیزد، از خندیدن و دست زدن دیگه خبری نبود، دلقکه بدجوری حال همه رو گرفته بود، اولشو خوب شروع کرد اما بعدش دیگه شورشو در آورده بود، بچه‌ها فقط از ماماناشون سوال میکردن که چرا دلقکو گرفتن بردن؟ چرا دلقکه سرشو میکوببید به درخت، چرا از همه جاش خون میومد؟ هیچکی جوابی نداشت بهشون بعده!

نیم ساعتی‌ طول کشید تا نوبت ما رسید رفتیم پیش دکتر بچه‌را معاینه کرد، کارمون تموم شد، اومدیم بریم خونه دم در یکی‌ از اون نگهبان‌ها رو دیدیم، ازش راجع به دلقکه پرسیدیم، در حالی‌ که اشک تو چشاش جم شده بود، گفت اون دلقک نبود، اونو بهش گفته بودن که بچه ۵ سالش زیر عمل مرده!

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها