خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

قلتبان


دیروز دوستان، صبح خیلی زود تر اومدم مغازه چونکه خیلی کار داشتم، ساعت حدودای ۸ نشسته بودم پشت کامپیوتر، در هم بسته و چراغام  هنوز خاموش  و داشتم حساب ها رو بررسی میکردم که دیدم یک تاکسی پارک کرد  جلو مغازه ، با خودم گفتم که فقط خدا کنه که از دوستان نباشه که بتونم کارمو تموم کنم ! بازم  محض احتیاط ، خودم رو پشت مانیتور کامپیوتر قایم کردم و گفتم کار از محکم کاری عیب نمیکنه!
تو همین حالت نیمه نشسته و نیمه دراز بودم که دیدم یکی تق تق میزنه به در! جواب ندادم!
دیدم یکی از پشت در میگه، ببین من که دارم کمرتو  میبینمت تا باز نکنی نمیرم!
تا صداشو شنیدم گفتم ای داد و بیداد که  تا ظهرافتادیم! ولی دیگه کاریشم نمیشد کرد ، بلند شدم و از پشت در  گفتم ببین من چونکه کار دارم کله سحر بلند شدم اومدم مغازه ، جون مادرت بزار به کارم برسم، من میدونم که الان ساعتیه که شما راننده تاکسی ها کارتون میخوابه و تو هم میخوای  یکی ۲ ساعت مخ منو اینجا کار بگیری!
گفت نه بابا بازکن درو تو هم  دلت خوشه، فقط میخواستم شکل نحستو ببینم و برم! من اینقدر کار دارم، خیال کردی میام وقتمو با شنیدن  چرت و پرتای تو تلف کنم؟!
گفتم خدا رو شکر، در رو باز کردم اومد تو.
گفت حالا که جا پارک به این خوبی گیرم اومده یک قهوه بزار سریع بخورمو برم!
گفتم قهوم تموم شده متاسفانه!
گفت حالا ببینش ها، بعد سالی میخواد یک قهوه تلخ به ما بده، ببین چه ادا هایی از خودش در میاره !
گفتم نه به جون عزیزت، همین الان پیش پای تو، یک قاشق دیگه مونده بود، درست کردم خوردم، برو فردا بیا، ۲ گالون قهوم بخوای، من  نوکرتم!
گفت مشکلی نیست  تا تو آبو بزاری جوش بیاد منم  قهوه رو از این سوپر مارکت گرفتم و آوردم !
با خودم گفتم عجب گیری داده این پسر امروز، کنه هست همیشه اما  امروز دیگه  میخواد کفر منو در بیاره!
گفتم قوری برقی خرابه!
گفت، ببین خیلی دیگه ان شدی! این چه اخلاق سگیه که تو داری?  دوست ۳۰ سالت، هوس کرده یه  قهوه باهات بخوره ، تو هم عین این پیر مردای هاف هافو، هی بهونه میاری!
گفتم کار دارم عزیز من، رفیق من، فدات شم، قربونت برم، کارمو امروز باید تموم کنم بدم دست حسابدار، ۱۰ دفعه تا حالا زنگ زده  بی پدر، ول کنم نیست، گفته امروز نرسونی، جریمت   میکنن! امروزه رو بی خیال شو،  من که گفتم، هر وقت دیگه بخوای من در خدمتم، چاکرتم هستم!
گفت پیر شدی ها، دیگه اصلا نمیشه باهات حال کرد، اصلا قیافتم  شده عین ۱۰۰  ساله ها! بی خیال باش بابا، کجا رو میخوای بگیری؟ شش ماه دیگه  تلپی میوفتی میمیری، تازه دوزاریت میوفته که همه این کارا بیخودی بوده! من الان پدرمو  نگاه میکنم از توخیلی سر حال تره ماشالله! تو اصلآ چند سالت هست بابا بزرگ؟!  تو سنت بیشتره یا بابای من؟!
حق با اون بود، رو بد نکته ای  دست گذاشته بود ! منم درسته که سن و سالی ازم گذشته اما از اونی هم که هستم  خیلی پیر تر نشون میدم! اینو که گفت،  گفتم بزار یک چیز بهش بگم که دیگه از این گه خوردنا نکنه!
پرسیدم تو خودت چند سالته پسرم ؟!
گفت من پنجاه و چهار!
گفتم به قول عبید زاکانی، من  سن بابای قلتبانتو که نمیدونم اما از خود جاکشت یک سال کوچیک ترم!
گفت، جاکش که میدونم چیه، به موبایل فروشا میگن! قلتبان دیگه چیه!
گفتم اونو میخوای بفهمی باید بری رساله دلگشای عبید رو بخونی اما حالا که صحبت از موبایل فروشا و شوفر تاکسی ها شد ، بزار من این داستان شوفر تاکسی ها رو برات بگم بعدش اگه قهوه هم خواستی میرم واست از این کافه بغلی میگیرم میارم!
گفتم اگه یادت باشه تا همین چند ماه پیش، تو همین شهر خودمون، هوا که تاریک میشد، خانوما لخت و پتی وایمیستادن  بغل خیابون,  منتظر مشتری!
یک دفعه یک خانوم محترم با بچه  کوچولوش سوار تاکسی یکی از همکاران شما میشن ، همین جوری که دارن میران، پسره چشش میوفته به خانوما ، از مادرش میپرسه، مامان اینا چی میخوان اینجا کنار خیابون واستان!
خانومه میگه، اینا پسرم ، کارشون تموم شده، حالام دارن میرن خونه هاشون ، منتظر شوهراشونن که بیان دنبالشون !
راننده تاکسی میگه نه خانوم اینا منتظره شوهراشون نیستن!
خانومه چشمکی به شوفر  تاکسیه میزنه و میگه، چرا اقای محترم اینا منتظره شوهراشونن که بیان و اینا رو ببرن خونه  !
راننده تاکسیه میگه، خانوم من ۲۰ ساله، شبی ۱۰ بار  دارم این مسیر رو میرم، اونوقت شما دارین به من میگین؟
خانومه میگه، مگه نمیبین الان اون آقاهه اونجا داره با یکیشون حرف میزنه، اون زنشه!
شوفر تاکسیه میگه، نه خانوم، این حرفا چیه، اونا دارن سر قیمت چونه میزنن!
خانومه دیگه کفری شده بوده، میگه جناب بزارین من خودم واسه بچم شرح بدم اینا منتظر چی هستن، شما لطفا حواستون به رانندگیتون باشه!
راننده تاکسی حالش گرفته میشه، برمیگرده به پسره میگه، ببین عزیز من، اینا زن های خراب هستن، اینجا دارن کار میکنن، مردا میان به اینا پول میدن و باهاشون میخوابن!
پسره میگه یعنی اینا با هر کی بهشون پول بده میخوابن؟
راننده تاکسیه، میگه  اره جونم، هر کسی بخواد پولی بهشون میده و با اینا میره تو تختخواب اهمون کاری رو میکنه که زن و شوهرا با همدیگه میکنن !
بچهه رو به مامانش میکنه و میگه، مامان اینا با اینهمه مرد میخوابن، حامله نمیشن؟!
مامنش میگه چرا نشن، حامله هم میشن پسرم ،پس تو  خیال میکنی این شوفر تاکسی ها از کجا میان ؟!
**
گفتم، حالا که داستان آفرینش شوفر تاکسی ها رو برات گفتم،  اگه هنوزم میل قهوه خوردن داری که واست ترتیبشو بدم؟!
گفت قهوت  بخوره تو سرت من رفتم  اما خوب داستانی واسم تعریف کردی از حالا من هر وقت این  خانوما رو ببینم که تو خیابون واستادن  به مسافرام میگم که از فامیلای شما موبایل فروشان!

گفتم تو رو جون همه مادرات! تو فقط برو، هر چی که دلت میخواد تعریف کن!

دوستان برای خواندن مطالب دیگر Bobby میتونین به سایت دیگر من با آدرس www.parsnews.at  مراجعه کنید!

روز مادر


دوستان میدونین که فردا روز مادره، در اروپا و امریکا دومین یک شنبه ماه می رو همه ساله، به عنوان روز مادر جشن میگیرن، در ایران هم روز تولد حضرت زهرا , که فکر کنم دیروز بود، روز مادره!
ریشه جشن گرفتن این روز به سال ۱۸۶۵ در امریکا برمیگردد که خانومی به نام Ann Maria Reeves روزی را به اسم روز دوستی مادران به منظور جمع شدن مادران و تبادل نظرات درباره مشکلات روزمره آنها با همدیگر به وجود آورد!
در یکشنبه بعد از دومین سالگرد مرگ خانوم Reeves دختر ایشان مجلس یادبودی برای مادرش گرفت و ان را روز یادبود از مادر نامید! با کوشش این خانوم در سال ۱۹۱۴ این روز در کنگرس امریکا بعنوان روز مادر به رسمیت شناخته شد!
روز مادر دراتریش، از سال ۱۹۲۴ جشن گرفته میشود!
قبل از هر چیز میخوام این توصیه رو بهتون بکنم که اگه میخواین که همسر گرامی، مادرتونو، اونم در روز مادر، به عزاتون ننشونه ، یادتون نره که گلی، شکلاتی،عطری، خلاصه یک کادویی، واسه این روز بگیرین و دست خالی خونه نرین، هر چند که چه چیزی بگیرین چه نگیرین، این روز مقدس رو شما نمیتونین به خوبی و خوشی به پایان برسونین!
البته دادن هدیه و کادو هم، راه حلی برای جلوگیری از این مشکل نیست، اما ممکنه شدت برخورد رو تا حدودی کاهش بده!
حتما میپرسین چرا، الان خیلی راحت به زبون ساده، واستون شرح میدم! به خواندن ادامه دهید »

هر جا که روی….


چند روز پیش  یکی از دوستان اومده بود پیشم، حالش خیلی گرفته بود، میپرسم چته؟!
میگه باید ۳ روز دیگه برم بیمارستان ،عمل دارم!
میپرسم عمل چی؟
میگه روده ، باید چند سانت از رودمو در بیارن!
میگم خوب انشالله که چند روز بیمارستان هستی و میای بیرون، من آدم میشناسم که نصف بیشتر رودشو در آوردن الان ماشالله از همه ما هام سر حال تره و هیچ مشکلی هم نداره، تو روده درازی هم ۱۰۰ تا مثل من و تو رو میزاره تو جیب کوچیکش! دروغ گفتم البته که یک خورده ترسش بریزه!
گفت نه بابا، میگن سرطانه!
اینجا دیگه نمیدونستم چه دروغی سر هم کنم! فقط می تونستم بگم من خودم یکی میشناختم که سرطان داشت، الانم مرده و خیلی هم سر حاله!
من اصولا وقتی اینجور خبر ها رو میشنوم، زبونم بد جوری بند میاد، میدونم اگه بخوام یک چیز جدی بگم داستان رو خراب ترش میکنم! اما به هر حال سعی خودمو کردم!
گفتم کی گفته سرطانه؟  شاید اشتباه کردن!
گفت نگفتن سرطانه، میگن اگه رودتو نبریم سرطان میشه!
خوشحال شدم، گفتم بابا تو منو ترسوندی، خوب اینکه دیگه این حرفا رو نداره ، من که گفتم، خیلی ها رو میشناسم که ۱۰-۱۵ سانت از رودشون بیشتر  نمونده باز هم دارن واسه خودشون حال میکنن! خدا رو شکر علم پزشکی به جایی رسیده که اگه دو سوم کلتم  وردارن بازم مشکلی پیش نمیاد!
گفت من امشب میخوام برم خونه بشینم   وصیت نامم رو بنویسم. تو وصیت نماتو نوشتی!
گفتم  نه هنوز.
گفت منتظر چی هستی ؟  مرگ خبر نمیکنه!
گفتم  تو رو میخوان رودتو در بیارن،  من چرا وصیت کنم؟!  من رودم کوتاه که  نشده  هیچی تازه  الان  چند سانتم اضافه آوردم از یه جای دیگم زده بیرون!
خندید، گفت پس اگه اشکالی برام پیش اومد تو روده اضافی داری!
گفتم آره تلفن که بهت نمیتونم بندازم شاید اقلا  چند سانت روده بشه بهت چپوند!
گفت از شوخی گذشته بد نیست که آدم وصیت نامشو بنویسه!
گفتم اونایی وصیت نامه مینویسن که مال و منالی دارن، خونه ای، باغی، زمینی، من روزی  که سرمو بزارم زمین و دیگه بلند نشم، زن و بچم باید با قرض و قوله ترتیبی بدن که لاشم رو زمین نمونه!
گفت اقلا میتونی بنویسی که کجا دفنت کنن!
گفتم وقتی که رفتی دیگه چه فرقی میکنه! به قول معروف هرجا  که روی، قبرستان همین  تنگ است!
گفت منو که باید بفرستن ایران، میخوام ایران دفنم کنن! تو مگه دوست نداری که تو وطنت خاکت کنن؟!
گفتم نه عزیزم من از اونایی نیستم که تا وقتی که زندن پاشونو تو ایران نمیزارن اما میخوان وقتی که مردن حتما تو ایران خاکشون  کنن!
گفت حالا چرا که نه؟
گفتم الان واست میگم چرا. چونکه پرسیدی بهت میگم!
فرض کن که من مردم و منو با هزار درد سر بردن ایران و تو یک قبرستون دفن  کردن، منی که ۴۰ ساله ایران نیستم، غیر چند تا خواهر و برادر کسی منو نمیشناسه، فامیلا هم لطف میکنن و یک سنگ قبر شیک و پیک مرمر، ساخت ایتالیا!   میزارن رو قبرم.
حالا شما فکر کن ۲ نفر از بغل قبر من میگذرن و این سنگ خوشگل توجهشونو جلب میکنه!
رو سنگ قبرم نوشته مرحوم فلانی در سال فلان به دنیا آمد و در سال فلان از دنیا رفت!
اولی بر میگرده به دومی میگه،  چه سنگ خوشگلی! این خدا بیامرز کی بوده؟  میشناسیش؟!
دومی میگه ، تو نمیشناسیش مگه؟!
میگه نه والا.اسما که نه!
میگه این آدم وقتی که ما اینجا داشتیم جون میدادیم,  ایشون جیک جیک مستونش بود، ۴۰-۵۰ سال داشت تو کشور های اروپایی حال میکرد، صبح تا شب ویسکی ۲۴ ساله  نوش جون میکرد، کنیاک هنسی ۵۰ ساله قرقره میکرد، روزی ۴-۵ تا دختر بلوند و چشم آبی از سر وکولش بالا میرفتن، صبح تو پاریس  ۴ تا مو طلایی صبحانه  واسش میاوردن تو تختخواب،  ، ظهر تو لندن و شب تو استوکهولم و رم و ونیزتو نایت کلوب ها و کاباره ها کازینو ها میپرید !  هر چی میلش میکشد تو دست و بالش بود، هر جا میرفت  همه جلوش خم و راست میشدن!
دومی میگه، یارو میلیاردر بود؟
میگه نه بابا ، روزی که سقط شد، آهم در بساط  نداشت که با ناله سودا کنه!
گفت پس چه جوری اینقدر تحویلش میگرفتن، الان که ما  ایرانی ها کشور قوز قوزستان هم که میخوایم بریم فقط واسه ویزا گرفتن باید چارتا سند خونه نشون بدیم و خانواده رو گرو بزاریم که بهمون یک هفته ویزا بدن،  هر جام که میریم تا بفهمن ایرانی هستیم،  سیامونو با گوله میزنن، چه جوری یک نفر ایرانی  آسمون جل،  مثل این بابا ، اونقدر برو بیا داشته؟!
اولی میگه تو مثل اینکه چیزت خله ها! اون وقتا که مثل حالا نبود، ایرانیا رو میزاشتن رو سرشون! ایرانی میرفت اروپا ، از هواپیما که تو فرودگاه  پیاده میشد، اصغر سگ سیبیل هم اگه بود،  ۴۰-۵۰ تا دختر تو صف واستاده بودن که ایرانیه ۲-۳ تاشونو انتخاب کنه!
این اقای خدا نیامرز هم تا وقتی که داشت حال میکرد، اسم ایران رو هم نمیبرد حالا که زرتش قمصور  شده، اومده اینجا دراز کشیده ، انتظار هم داره که ما واسش فاتحه بخونیم و ختم قرآن هم  بگیریم!
اولی میگه، حرومش باشه بی پدر، من واسه این خائن فاتحه بخونم؟  همون زمان که ما اینجا داشتیم واسه  کوپن پنج سیر گوشت و نیم کیلو قند و شکر با ۱۰ نفر  دست به یقه میشدیم، این لامذهب  داشته با مادونا و لیدی گاگا کشتی میگرفته !   شیطونه  میگه همین الان در بیارم رو قبرش بش…
……
دوستم گفت خوب اینجا اگه دفنت کنن، خیال میکنی بهتره ، اصلا  یک نفر پیدا میشه  که بیاد سر خاکت و  یادی ازت بکنه؟
گفتم صبر داشته باشه داستان اینجا رو هم برات میگم!
گفتم  خب حالا فرض کن منو اینجا تو همین قبرستون مرکزی دفن کرده باشن و دو تا ایرانی میبینن یک قبری هست که حتی سنگم نداره! رو یک تخته اسم منم نوشتن و گذاشتن سر قبر!
به هم میگن این بیچاره که که حتی یک سنگ قبر هم نداره! میرن جلو  تر نوشته رو تخته رو بخونن.
اولی به دومی میگه، کوروش  اینجا رو  ببین، این یارو  ایرانی بوده ها !
کوروش میگه از کجا میدونی؟
داریوش میگه مگه اسمشو نمیخونی ؟
کوروش میگه ای بابا  این بدبخت کی  مرد؟!
داریوش میگه، میشناسیش مگه؟
میگه اره بابا، این دوست بابا بود!  از اون ایرانی های قدیمی که اینجا فسیل شده بودن! این بدبختم مثل بابای ما ۴۰-۵۰ سال پیش اومد اینجا، صبح تا شب دنبال یک لقمه نون واسه زن و بچش سگ دو میزد، اخرشم بعد یک عمر جون کندن، قبرش یک سنگم نداره!
داریوش   میپرسه، چیکاره بود خدا بیامرز؟
کوروش میگه موبایل فروشی داشت،  آدم بدی هم نبود، ما هر وقت تلفن میخواستیم میرفتیم پیشش، یکی دو ساعت،  تلفنا رو امتحان میکردیم، تعرفه ها رو میپرسیدیم، چایی و نوشابه هم بهمون میداد بعدشم ما میرفتیم جای دیگه تلفونمونو میخریدیم !
داریوش میگه حالا چرا تلفن ها رو  از این نمیگرفتین و میرفتین جای دیگه؟!
کوروش میگه ، بابام میگه  به جنسی که از  ایرانی بگیری  نمیشه اعتماد کرد،از اون گذشته،  کاسب ایرانی تا وقتی وضعش خوب نیست بهت احترام میزاره ، همچین که یک خورده کارش گرفت دیگه خدارم بنده نیست! جواب سلامتم نمیده!
داریوش میگه اینو که راست میگه!
کوروش میگه بیا حالا یک فاتحه براش بخونیم شاید از سر تقصیراتمون  بگذره!
داریوش میگه، فاتحه رو چه جوری میخونن؟
کوروش میگه منم  درست بلد نیستم ، فکر کنم یک  بار باید بگی خدا بیامرزتش ۳ بار هم روحش شاد، شاید هم بر عکس!
………………..

پارلمان بوداپست


دوستان وفادارز ، حتما در جریان هستن که من برای چهلومین بار هفته پیش با فامیلا که از ایران تشریف آوردن، سفر کوتاهی به بوداپست داشتم، با وجودی که فقط یک شب اونجا موندیم، جاتون خالی‌، مثل همیشه خیلی‌ خوش گذشت!
کم کم، اینجور به نظرم میرسه که من بیشتر از بوداپست مینویسم تا وین، بهتون قول میدم که این آخرین مطلبی باشه که در باره بوداپست مینویسم اما هر کی‌ که این شهر زیبا رو دیده میدونه که واقعا یکی‌ از دیدنی‌‌ترین شهر‌های دنیاست!
البته خیال نکنین که من چون زیاد مسافرت نرفتم، اینقدر از این شهر تعریف می‌کنم، نه، من خیلی‌ جا‌ها رو تو دنیا دیدم، لندن،پاریس،رم،ورشو،پراگ،بلگراد،استانبول،هنگ کنگ،……..طرقبه،شاندیز، جاغرق، نیشابور،سبزوار،ششتمد، کیذور!!…. خیلی‌ هاشونم قشنگ بودن اما بوداپست یکی‌ از شهر هاییه که من هر چه بیشتر میرم، بیشتر خوشم میاد، شاید هم بخاطر نزدیکی‌ این شهر به وین باشه !
قبل از ادامه سخن، میخوام خدمتتون عرض کنم که به نظر من وین بهترین شهر برای زندگیه و من خوشحالم که در این شهر زیبا و دوست داشتنی زندگی‌ می‌کنم و دوست هم ندارم تو  هیچ شهر دیگری تو دنیا زندگی‌ کنم، نه تو بوداپست نه تو پاریس و لندن،نه تو ایران نه تو آمریکا و نه تو هیچ جای دیگه دنیا، ایران رو خیلی‌ دوست دارم  و همیشه از رفتن به ایران لذت می‌برم اما همین جا که زندگی‌ می‌کنم، خیلی‌ هم راضیم، نه اینکه خیال کنین اینجا چقدر وضعم خوبه و بهم خوش می‌گذره، نه، اما میدونم که هر جا دیگه که بودم از اینم اوضام قاطی‌ تر بود!
از اونایی هم نیستم که بگم من وقتی‌ مردم منو ببرین ایران و از این چرت و پرتا، من همینجا وصیتمو می‌کنم، جلو میلیون‌ها نفر، خواننده این سایت! آقا من سقط شدم! همینجا منو دفن کنین تا اقلا چند تا از این ملتی که بهشون تلفن انداختم، بیان چار تا فحش نثار روحم کنن!
اگه زن و بچه هامم خواستن منو بفرستن ایران، شما‌ها جلوشونو بگیرین! نزارین داستان اون بدبختی بشه که مرده بود و مردم لباس سیاه پوشیده بودن، یکی‌ میاد میگه، خدا بیامرز، وصیت کرده که هیچکی تو عزا‌ش لباس سیاه نپوشه! عزا‌داران گفتن، خدا بیامرز *ه خورده!
خیلی‌‌ها اینو اوج وطنپرستی میدونن که بگن، من آرزوم اینه که منو در وطنم ایران عزیز به خاک بسپارند اما تا وقتی‌ که زندن، پاشونم تو ایران عزیزشون  نمیذارن!
خوب برگردیم سر موضوع اصلی‌، بله توراه که داشتیم می‌رفتیم، به برادرم و خانومش که از ایران تشریف آوردن، گفتم، تمام بوداپست یک طرف، این پارلمانش یک طرف، تو دنیا پارلمانی به این زیبایی نمیبینین! هر چند دفم که ببینینش سیر نمیشین!
رسیدیم بوداپست، ساعتای حدود یک اینا بود!اول که طبق معمول رفتیم خیابون Vaci Utca که واقعا هم خیابون دیدنیه،  تا فامیلا مشغول قدم زدن بودن، من تو همون Vaci Utca ترتیب هتل رو دادم و خیالم از بابت خوابیدن شب راحت شد، بعدشم  جاتون خالی‌ غذائی خوردیم، تا دلتون بخواد توریست ریخته بود تو این خیابون، از هر کشوری که بگین!
بعد از غذا خوردن،  رفتیم و بلیط اتوبوس‌های Sight Seeing رو گرفتیم!
این دفعه توری که گرفتیم، دو تا تور اتوبوس داشت، یکی‌ که می‌برد، جاهای دیدنی‌ و تاریخی‌ رو بهمون نشون میداد، یکی‌ دیگم فقط اینور و انور دانوب رو می‌چرخید، دو دفم میتونستیم با کشتی که بهتره بگیم قایق‌های نسبتا بزرگ دو طبقه، روی دانوب گردش کنیم!
بلیط‌های این تور، ۲۴ ساعتن، میتونین تو این ۲۴ ساعت تو ایستگاه هاشون، هر جا دلتون خواست پیاده شین و هر جا دلتون خواست سوار شین، گرون هم نیستن، نفری ۲۰ یورو،  تصمیم گرفتیم که اول فقط یکدور با اتوبوس، همه جا رو بریم بعدا، هر جایی‌ رو دوست داشتیم انتخاب کنیم و در دور بعدی، پیاده شیم و بیشتر وقت صرف جاهای مورد علاقمون بکنیم !
واقعا هم برادرم و خانومش لذت میبیردن از دیدن این همه جاهای دیدنی‌ در بوداپست، با ر اول فقط پشت پارلمان رو دیدیم، خیلی‌ تعجب کرده بودن از اینهمه عظمت! گفتم حالا کجاشو دیدین، باید از روی کشتی ببینی‌، اینقدر زیباست که منظره دیدنش، هیچ وقت یادتون نمی‌ره!
هوا، بسیار گرم بود، چیزی حدود ۳۵-۳۶ درجه، آفتاب هم عجیب سوزان، اول، توی اتوبوس روباز بودیم که بخاطر آفتاب داغ، به همه کلاه‌های حصیری میدادن که زیاد اذیت نشن، بعد از نیم ساعتی به اتوبوس دیگری سوار شدیم که خدا رو شکر سقف داشت اما دور و برش باز بود!
با وجودی که شاید دفعه دهمی بود که من با دوستان و فامیلا، سوار همچین اتوبوسی شده بودم، بازم به اندازه اونایی که بار اولشون بود از دیدن بوداپست لذت میبردم!
میدان قهرمانان، Gelert, Citadela, قصر‌های مختلف، دیدن بوداپست از بلندی، دیدن دانوب و پارلمان….
وقتی‌ که از این تور ۲-۳ ساعته برگشتیم، هوا خنک تر شده بود و با پیشنهاد مهمون‌ها رفتیم برای گردش روی دانوب با کشتی!
تا راه افتادیم، تقریبا تاریک شده بود، وقتی‌ که از جلو پارلمان میگذشتیم، همه بلند شده بودن و فقط صدای دوربین‌ها و عکس گرفتن ها، از این بنای‌ خارق العاده رو می‌شنیدیم!
من هم مثل همیشه، همچین از پارلمان تعریف می‌کردم که هر کی‌ می‌شنید، خیال میکرد دارم راجع به ملک پدریم حرف میزنم!
۲۷ سال طول کشیده تا ساختنش!
کشتی دور زد و دوباره رسیدیم به پارلمان! بازم عکس بازم شرح و توصیف، بازم دهان بازمانده توریست ها!
گفتم، ۱۰۰۰ نفر روزانه کار میکردن، ۶۱۰ تا اتاق داره!
برادرم پرسید چند دفعه تا حالا این پارلمان رو دیدی که همه اطلاعاتشو اینقدر دقیق میدونی‌؟
گفتم، ۱۰۰۰ بار! زیادم راجع بهش مطلب خوندم! اما هر چی‌ می‌گفتم، راستش، ترجمه همونایی بود که تو بلندگو به آلمانی‌ و انگلیسی‌ میشنیدم!
واقعا که همه لذت بردیم، اینقدر مهمونا خوششون اومد که تصمیم گرفتن یک بار دیگم، در روشنایی روز این سفر رو تکرار کنن!
صبح، بعد از صرف صبحانه، رفتیم لب دانوب، اولین قایق ساعت ۹:۴۵ راه میوفتاد، گرفتیم و دوباره همون مسیر، ایندفعه بیشتر خوششون اومد، باز رسیدیم به پارلمان، باز هم عکس باز هم تعریف باز هم تمجید.
گفتم، ۴۰ کیلو طلای خالص تو این  ساختمون بکار بردن!
اینو که گفتم برادرم تعجب کرد!
گفتم شما از اینهمه عظمت تعجب نکردی از ۴۰ کیلو طلای ناقابل متعجب شدی؟
گفت اینکه چیزی نیست، ساختمون به این عظمت ، فقط ۴۰ کیلو طلا!!
گفتم برادر، شمام نفست از جای گرم بلند میشه ها، ۴۰  کیلو طلا چیزی نیست؟!
گفت ما تو ایران، تو هر ده کوره‌ای ۳-۴ تا امامزاده داریم تو هر کدوم از این امامزاده هام ۱۰۰-۱۵۰ کیلو طلا به کار بردن!
گفتم برادر، اگه میگی‌، بلند شم داد بزنم، آی ملت، همتون علافین، جای اینکه وقتتونو اینجا تلف کنین، برین تور امامزاده‌های ایران!
گفت نمی‌تونن، خیلی‌ وقت لازم دارن، چونکه طبق آخرین آمار، ۱۰۰۰۰ تا امامزاده داریم تو ایران!
گفتم، قربون نوم امامامون برم، ماشالله چقدر فامیل داشتن که ۱۰۰۰۰ تاشون فقط تو ایران ما از دنیا رفتن!  اگه این بدبختای کافر هم مثل ما مسلمون بودن و یکی‌ از این عزیزان اینجا از دنیا میرفت، الان تو پارلمانشون، کم کم، ۴۰۰-۵۰۰ تن طلا داشتن!
خلاصه، باز وقت برگشتن بازم عکس بازم پارلمان، بازم تعریف و تمجید‌های من!
تا برگشتیم، ساعت شده بود یازده! رفتیم قدم زدن، آخر خیابون Vaci Utca بزرگترین بازار گوشت و میوه بوداپست رو حتما باید ببینین، بازاریست سرپوشیده که هر چی‌ بخواین اونجا پیدا می‌کنین، Paprika, Salami و همه جور خوردنی‌های دیگه، این بازار در سال ۱۸۹۷ باز شده و جزو جاهای دیدنیه بوداپست به شمار میاد، قیمت هام در این بازار واقعا که در مقایسهٔ با قیمتای اتریش، خیلی‌ مناسب هستن!
بعد از دیدن بازار، تصمیم گرفتیم که تور اتوبوس دیگر رو هم بریم که در اون زمان کمی‌ که در بوداپست بودیم بتونن مهمونا اکثر جاهای دیدننیشو ببینن، این اتوبوس هم رو باز بود، هوا هم بسیار داغ!
بعد از چند دقه، رسیدیم دوباره جلو پارلمان، چونکه این اتوبوس فقط، ساختمون‌های دو طرف دانوب رو به توریست‌ها نشون میداد.
واقعا که قشنگ بود، ایستادن روبروی پارلمان با اون همه عظمت! بازم همون چیزایی‌ که تو گوشی اتوبوس میشنیدم، تحویل دوستان میدادم و اونام خیلی‌ لذت میبردن و  با چشای باز ساختمونارو تماشا میکردن!
هوا خیلی‌ گرم بود، کم کم دیگه یک جورایی خوشحال بودم که این آخرین قسمت تورمونه و بزودی میتونیم سوار ماشین شیم و بر گردیم به وین خودمون!
رفته بودیم اونور دانوب، تو قسمت بودا بودیم  و داشتم Citadela رو تماشا می‌کردم که برادرم گفت، حواست کجاست؟ کجا رو داری تماشا میکنی‌؟
گفتم چی‌ شده مگه؟ این تپه Gelert واقعا قشنگه!
گفت اونو ول کن حالا، اینور‌و ببین!
بدون اینکه برگردم، پرسیدم چیه؟
گفت، بابا، پارلمانو ببین چقدر قشنگه!
گفتم، داداش، به جون بچه هام، یکدفعه دیگه،چشم به این پارلمان لعنتی بیفته، بالا میارم! امامامون، نور به قبرشون بباره، یه چیز میدونستن که نیومدن اینجا از دنیا برن……

 

امشب…..


دوستان ۲ روز بود که بدجوری حالم گرفته بود، الان واستون توضیح میدم که چرا اما قبل از اون خاطره ای از زمان دانشجویی رو براتون تعریف میکنم که شباهت زیادی با این قضیه داره!
بله، ۱۷-۱۸ سالمون بود و رفته بودیم برای تحصیل انگلیس، یک شب دو تا از همکلاسی های هموطن اومده بودن پیش من ، ساعت های ۱۱-۱۲ شب بود ورفتیم تو تخت  بخوابیم که  فیلمون یاد هندوستان کرد و یاد خونه هامون  تو  ایران افتادیم .
من گفتم  خونه  ما تو  ایران قدیمی بود,   مام  بچه که بودیم، وقتی شبا میرفتیم تو حیاط ,  خیلی میترسیدیم , هر جاییش یک سوراخ سنبه  تاریک داشت، گربه و حیونات دیگم که زیاد بودن، هر وقت از بغل یکی از اینجور جاها رد میشدیم  تو اون تاریکی صدا هایی میومد!  یکی میگفت جن ها عروسی دارن، یکی میگفت مرده ها جمع شدن!  خلاصه ما  از ترس، شب ها تا  مجبور نبودیم پامونو تو حیاط نمیزاشتم!
دوستمون گفت  سوراخ و سنبه تاریک که ترس نداره، من خاطراتی از جن و ارواح  دارم که اگه براتون تعریف کنم خوشکتون میزنه! تا ۲ سال شبا نمیتونین بخوابین، حیف که نمیخام بترسونمتون !
گفتیم حالا تعریف کن، شاید تو ترسویی و میترسی،  ما که دیگه بچه نیستیم، ترسی از این داستان ها نداریم!
گفت من بترسم، من شب اگه تو جنگل های آمازون هم تنها باشم از هیچی نمیترسم!
گفتیم خوب تو حالا بگو ببینیم چی هست این ماجرا ها!
گفت خودتون خواستین ها، باز فردا شاکی نشین که چرا تعریف کردم!
گفتیم نه بابا بگو، هر اتفاقی افتاد پای خودمون!
دوستمون شروع کرد به تعریف کردن و من و دوست دیگمون هم نفهمیدیم کی خوابمون  برد!
گلاب به روتون نصف شب شب بیدار شدم برم جایی !  دیدم دوستی  که خاطرات تعریف میکرد، رفته یک گوشه کز کرده نشسته !
پرسیدم چی شده؟
گفت نامردا این چه کاری بود که با من کردین؟!
گفتم چیکار کردیم؟!
گفت من داشتم تعریف میکردم که شما ها پنج دقه طول نکشید که مثل خرس خرناس میکشیدین! من  اما  الان ۵ ساعته که از ترس خوابم نمیبره!
این از خاطره ۲۰-۳۰ سال قبل، حالا میپردازیم به  جریان خود بنده! البته منظورم همون دلیل حال گیریه دو روزمه!
هفت هشت ۱۰ سال پیش بود اگه یادتون باشه ۲ تا خواهر دو قلوی بهم چسبیده ایرانی بودن به اسم لاله و لادن، که از سر بهم چسبیده بودن، اینا رو میخواستن که با عمل جراحی از همدیگه جدا کنن!  این بد بختا  بعد از تحمل ۲۷ سال زجر، از دنیا رفتن!
اون زمان تمام مردم دنیا اخبار مربوط  به عمل جراحی  لاله و لادن رو دنبال میکردن، خارجی هاواسشون تو کلیسا ها شمع روشن میکردن، ایرانی ها هم که دیگه جای خود داشت،  نظر و نیاز و نماز و دعا که خدا یا بسه دیگه، اینا به اندازه کافی کشیدن اگه میخواستی تست کنی ،  آزمایش کنی ،امتحان کنی ، هر کاری میخواستی بکنی، کردی بزار اینا یک روز خوش رو  هم تو زندگیشون ببینن ! زن و مرد و پیر و جوون، دعا  میکردن که عملشون موفقیت آمیز باشه که متاسفانه اینجوری نشد و هر دوشون از دنیا رفتن !
چندین هفته بعد از فوت اینا،  هنوز هم همه جا صحبت لاله و لادن بود مخصوصا تو جمع ایرانیها.
اون شب چند تا از دوستان اومده بودن خونمون و مام یک آهنگ ایرانی گذاشته بودیم واسه خودش میخوند، اون زمان  مثل حالا نبود که youtube  باشه و هزار تا سایت دیگه که بتونی هر آهنگ ایرانی میخوای داونلود کنی و آخرین آهنگ ها رو هنوز  خواننده نخونده باشه شما داشته باشی!  ما هم ۲-۳ تا کاست و یکی دوتام CD داشتیم که صبح تا شب همون ها رو گوش میدادیم!
استریو داشت واسه خودش میخوند که یکی از خانوما گفت، بابا  این چه آهنگیه گذاشتی، عوض  کن جون مادرت گوشمون رفت، یه چیز دیگه بزار سر حال بیایم !
منم  که هیچی دیگه نداشتم گفتم چی بگم که ول کنن، گفتم داستان این آهنگ رو مگه نمیدونین؟
گفتن نه.
گفتم لاله و لادن خدا بیامرز، شب قبل از عملشون دست همدیگر رو گرفته بودن و تا صبح  همین آهنگو گوش میدادن!
آقا ما اینو گفتیم و بلا گفتیم،  یکدفه دیدیم که  اصلا جو عوض شد! خانوما که زدن زیر گریه و آقایون هم قیافه هاشون رفت تو هم و سر هاشونو  برگردونده بودن رو به دیوار ،  هر کی هر چی خونده و شنیده بود در باره   این دو تا خواهر تعریف میکرد و بقیم اه و ناله میکردن ازآخر و عاقبتی که این خواهرا داشتن!  من هم رفته بودم تو آشپزخونه دلمو  گرفته بودم و میخندیدم!
مهمونا  خودشون واسه خودشون  چند دفعه  دیگم   این آهنگ رو گذاشتن و اشک ریختن،  از همه جالب تر این بود که وقتی برگشتم پیششون،   همون خانومی که گفته بود اینو عوض کن، گفت این آهنگ عجیب قشنگه،  میشه خواهش  کنم اینواسه منم بیاری رو سی دی !
آخر شب شد و مهمونا رفتن من یکبار دیگه آهنگه رو گذاشتم , ایندفه اما تاثیر دیگه ای روم داشت!   تمام وقت صورت معصوم لاله و لادن جلو چشام بود، یاد اون همه  زجری که این دو تا تو زندگیشون کشیده بودن افتادم، اینها هیچی از خدا نمیخواستن، فقط میخواستن که یک زندگی نیمچه معمولی داشته باشن!  چفدر این دو تا امیدوار بودن که بعد از ۲۷ سال که به همدیگه  چسبیده بودن، بتونن تنهایی، جدا از همدیگه،   فقط  قدم بزنن،چه روحیه ای داشتن شب قبل از عملشون!  من مصاحبشونو   دیده بودم، میگفتن حتی اگه یکی از ما ها زنده بمونه ما خدا رو شکر میکنیم، هر کودومشون هم آرزو میکرد که اون یکی دیگه زنده بمونه!
از شما چه پنهون، خنده های تو آشپزخونه همه از چشم در اومد ! نیم ساعتی نشستم و زار زار گریه کردم!
از اون شب به بعد دروغی که خودم ساخته بودم  ولکن من نیست!  هر وقت این آهنگو میشنوم بی اختیار اشکم در میاد! در اصل اگر شعر این آهنگو  گوش بدین،  اصلانم  ناراحت کننده نیست اما وقتی یاد لاله و لادن میوفتم که دست تو دست همدیگه نشسته بودن و به این آهنگ گوش میدادن و منتظر عمل روز بعدشون بودن و  اینجوری زندگی سراسر درد و رنجشون  به پایان رسید، حالم دگرگون  میشه و تا چند روز، حوصله حرف زدن هم ندارم!
من  هر روز، صبح ها که میام سر کار،  یک رادیوی فارسی زبان  هست که گوش میدم، پریروز،  اتفاقا خیلی هم  سر حال هم بودم اما ۱۰ دقه ای از شروع برنامه نگذشته بود که این آهنگو گذاشت و دو روز حالم  گرفته شد!
این آهنگ رو همه شما ها میشناسین، میزارم  یک دفعه  دیگم به یاد لاله و لادن گوش  بدین،  ببینین چقدر سوزناکه!
روحشون شاد،

بابی مسنجر عمومی‌!


دوستان با تشکر از همه شما عزیزان و قدر دانی‌ از اینکه اجازه دادید که سالها از مصاحبت با شما لذت ببرم، امروز به زمانی‌ رسیدیم که عمر این وبلاگ رو به پایان برسانیم، کمبود وقت و درگیری با مسائل مختلف دلیل این تصمیم گیری بود.

با تشکر بسیار مخصوصی از دوست بسیار خوب و همراه همیشگی‌ این وبلاگ منوچهر عزیز ، که هیچوقت ما رو تنها نگذاشت و همچنین از علی‌ عزیزم که با جمله‌های زیبا و قشنگش لحظات خوشی‌ را برای ما فراهم کرد، از مهتاب گرامی‌ که با شوخی‌‌های ما ساخت، از مجید و فرناز عزیزم که دوستانی بسیار گرامی‌ بودند، رکسانای مهربون که منو با تهیه ویدئوی به یاد ماندنیش، مورد نوازش قرار داد! سلنای خوبم که دیرتر به جمع ما پیوست اما خیلی‌ زود در قلب همه ما جا گرفت، مهندس، مهسا، حامد، شکوه،ساحل،مرتضی و همه و همه

از همه شما ممنونم و همه شما عزیزان رو بخدا میسپارم

نمیشه این وبلاگ رو بست و یادی از آزیتای عزیز نکنیم، امیدواریم که هر جا هست شاد و سلامت باشه، خیلی‌ جاش خالی‌ بود!

من هستم دوستان، ایمیل منو دارین، همیشه در خدمتم، خدا یار و یاورتان، پاینده و پیروز باشید!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.