یک ایرانی جنتلمن!
بله، جریان چند سال پیش اتفاق افتاد، یکی از دوستان لهستانی ما ، مارو دعوت کرده بود بریم عروسی دخترش، اونم تو یکی از دهاتهای اونجا، نزدیک krakau که احتمالا بهش میگن کرکوک به فارسی! هم خیلی دوست داشتیم بریم و هم زمستون بود و ۱۲۰۰-۱۳۰۰ کیلومتر راه، جادههای لهستان هم که قربونش برم از جادههای خودمون تو ایران بد تره، اما ما این خانواده رو خیلی دوست داشتیم و دلمون نیومد که دعوتشونو ردّ کنیم، گفتیم چشم میایم!
۲ روز قبل از عروسی راه افتادیم به سمت لهستان، اتریش و چک رو رفتیم تا رسیدیم مرز لهستان، اونوقتها هم مثل حالا نبود، که مرزی نباشه، سر هر مرزی باید ۲-۳ ساعت علاف میشدی! ساعت نزدیکای ۷ صبح راه اوفتادیم، حدود ۱۰ شب تازه رسیده بودیم مرز لهستان، از اونجام تازه باید چیزی حدود ۲۵۰-۲۶۰ کیلومتر تو برف و سرما میرفتیم تا میرسیدیم krakau و بعدشم حدود ۱۰ کیلومتری میرفتیم تا میرسیدیم خونه دوستمون، وارد لهستان که شدیم دیگه از اتوبان و جاده پت و پهن خبری نبود. برف هم که میومد، درد سرتون ندم، تا رسیدم شد ۲ نصف شب! طفلیها هم دلواپس نشسته بودن که ما کی میرسیم،از موبایل و اساماس و این چیزام خبری نبود که بتونیم با همدیگه تماس بگیریم
********
این جریان رو میخوام براتون تا آخر تعریف کنم اما متاسفانه الان وقت ندارم، داستانش خیلی بامزس، حتما دنبال کنین، در اولین فرصت بقیشو واستون مینویسم، پیش در آمدشو فعلا اومدم که بدونین، هنوز هستم و سرمو زیر آب نکردن! 
********
متاسفانه هنوزم نه وقتشو دارم نه حوصلشو که بقیه این ماجرا رو بنویسم اما واسه اینکه از خماری در بیاین این جوکی که دیشب از یکی از دوستان شنیدم، براتون مینویسم، خوبی بدیش پای خودش!
یک اتوبوس از تهران میره قزوین، قزوین که میرسن راننده دم یک عکاسی نگه میداره میگه، همتون برین اینجا از ماتحت مبارکتون یک فتو کپی بگیرین که اگه اصلش اینجا پاره شد، کپیشو داشته باشین!
*********
الان ساعت ۱۱ شبه و من هم خیلی خستم اما چونکه قول دادم سعی میکنم که داستان رو امشب تا آخر براتون تعریف کنم، بریم ببینیم چی میشه:
بد نیست قبل از پرداختن به دنباله ماجرا توضیحی در رابطه با دوستی ما با این خانواده لهستانی بدم، من در اون سالها مغازه جین فروشی داشتم، لهستانیها و اصولاً ملتهای کشورای کومونیستی سابق هم که عاشق جین و لباسهایی بودن که غربیها تنشون میکردن، روی همین اصل، خیلی از مشتریهای من همین کسانی بودن که اهل لهستان و چکسلواکی و مجارستان،رومانی.. و کشورهای کمونیستی بودن، این بدبختها در آلمان و اتریش و ایتالیا…کار میکردن و هر یکی دو ماه یکبار به دیدن خانوادشون میرفتن و سوقاتیهایی هم که میبردن، چیزایی بود مثل لباس، تلویزیون، ویدئو رکوردر و اینجور چیزا، این خانواده هم از مشتریان پرو پا قرص ما بودن، پدر و مادر با هم در خارج از وطنشون کار میکردن تا بتونن خرج تحصیل ۳ تا دخترشون رو در بیارن که اونا بتونن فقط به درس و تحصیلشون برسن و مجبور نشن که کار کنن، بسیار آدمهای محترمی بودن، خیلی هم متدین و عاشق پاپ آعظم که لهستانی و همشهریشون هم بود!
من چونکه از مشکلات اینجور ادامها آگاهی کامل داشتم، سعی میکردم تا جایی که جا داشت به اینا تخفیف بدم و خداییش بعضی وقتا حتی جنسها رو با ضرر بهشون میدادم و قلبا خوشحال بودم که تونسته بودم کمکی به این پدر و مادر فداکار بکنم، البته اونام بخاطر قدر شناسی هر وقت از کشورشون بر میگشتن برای ما حتما هدیهای میاوردن، کم کم رابطه ما از حالت مغازه دار و مشتری به صورتی در اومده بود که ما اونا رو تقریبا مثل پدر و مادر خودمون دوست داشتیم، هر کاری که از دست ما میومد واسشون میکردیم و اونام الحق و ولانصاف از هیچ کاری برای ما دریغ نمیکردن!
داستان کم کم داره خیلی طولانی میشه اما من لازم بود این توضیح رو بدم چونکه لهستانیها معمولا به خوبی معروف نیستن اما این خانواده واقعا که از هر نظر نمونه بودن، شاید بخاطر اعتقادات مذهبیشون بود، کاتولیک ۲ آتشه بودن و هر یک شنبه امکان نداشت که به کلیسا نرن! این رو هم بگم که لهستانیها اکثرا از پیرو جوون کلیساشونو یک شنبهها میرن اما بیشتر برای دیدن همدیگه و خریدن ودکا و سیگار و روزنامههای لهستانیه تا بخاطر مراسم مذهبی!
یک دلیل دیگه هم داشت این دوستی و اونم دوست اون زمان من بود که لهستانی بود!
*********
فعلا تا همینجا رو داشته باشین تا انشالله فردا ادامش بدم، دم همتون گرم، علی یارو یاورتون
خوب، داستان به جایی رسیده بود که ما نصف شب رسیدیم اونجا و بعد از سلام و علیک و خوش و بش، اینقد خسته بودیم که فورا خوابیدیم، صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم که طفلیها چه میز صبحانهای چیدن، چندین نوع پنیر و کره و از همه مهمتر انواع و اقسام کالباس ها، آخه میدونین که کالباسها و لبنیات لهستانی، در دنیا معروف هستن، به من هم گفتن که خیالم راحت باشه چونکه هیچکدوم این کالباسها از گوشت خوک نیست، من گفتم شما زیاد راجع به این موضوع فکر نکنین ما مسلمانها آدمهای بی درد سری هستیم، گوشت خوک هم اگه باشه با نیت گوشت گاو و گوسفند میخوریم اونوقت دیگه از شیر مادر هم حلال تر میشه!
بعد از صبحانه منو بردن که به حساب خودشون شهرشونو و به حساب من این دهات کوچولوشونو که ۳-۴ هزار نفر بیشتر جمعیت نداشت، نشون بدن، همه همشهریهاشون واقعا که آدمهای ساده و فوق العاده مهربونی بودن، خیلی منو تحویل میگرفتن من هم بعد از چند دقیقه دیگه باورم شده بود که واقعا پخی هستم، هر کی نمیدونست خیال میکرد که با یکی از ستارههای هالی وود طرفه!
بعد از ظهر منو بردن به شهر cracow و به محل تولد پاپ قبلی خدا بیامرز! کلیسائی هم که قبل از پاپ شدنش اونجا بوده رفتیم و دیدیم، هم Cracow و هم محل تولد پاپ خیلی دیدنی بودن، حتما به شماها پیشنهاد میکنم که بعد از اینکه تمام شهرهای معروف دنیا رو دیدین حتما سری هم به اونجا بزنین!
شب بعد از شام صحبت در باره فردا شروع شد که برنامه رو چه جوری تنظیم کنن، ساعت ۲ بعد از ظهر مراسم در کلیسا آغاز میشد بعدشم که همه میرفتن به سالن بزرگی که در شهر همسایه گرفته بودن ، برای جشن اصلی.
من اسم کلیسا رو که شنیدم، نگران شدم، یاد خودمون افتادم که غیر مسلمان هارو تو مسجد هامون راه نمیدیم و میگیم که پاک نیستن و یا از ظرفی که اونا چیزی بخورن دیگه نباید چیزی بخوری چونکه نجس هستن! کاری به این نداریم که هر کدوم از ما مسلمانهای با ایمان اگه یکی از این کافرهای سرخ و سفید و تپل مپل گیرمون بیاد، خودش که از پاک پاکتره هیچی سگشم از ته تا بالاشو میبوسیم!!
به دوستم گفتم اگه موافق باشین من فردا اینجا میمونم شما بعد از اینکه تو کلیسا کارتون تموم شد بیاین دنبالم، پرسید چرا؟ گفتم آخه اینا خیلی مذهبی هستن و ممکنه دلشون نخواهد که یک غیر مسیحی در عروسی دخترشون تو کلیسا باشه، گفت بابا این چرت و پرتا چیه؟ گفتم حالا دیگه هر چی، تو بهشون بگو که من نمیخوام اونجا مزاحمشون بشم بعد از مراسم اونا رو میبینم، اینو که بهشون گفت، بد جوری ناراحت شدن، خانومش گفت، ما فقط شمارو دعوت کردیم واسه اینکه با ما و دخترمون تو این مراسم باشین اونوقت ایشون میخواد نیاد؟ اگه نیاد مراسمی هم انجام نخواهد شد! خلاصه رضایت دادم و گفتم من فقط فکر شما رو کردم، بابای عروس گفت ببین پسر من، دین و مذهب تو قلب آدماس نه تو مسجد و کلیسا و کنیسه، اگه قلبت پاک بود بهترین مسیحی و مسلمونو کلیمی روی عالمی! با خودم گفتم شما اینجوری فکر میکنی، فردا اگه کشیش کلیسا اومد از من خواهش کرد که برم بیرون، اونوقت میخوای چی بگی؟
روز بعد، نزدیکای ساعت ۲ همه تو میدون جلو کلیسا جمع شده بودیم، بیشتر از اونی که دور و بر عروس و داماد آدم باشه، پیش من آدم جمع شده بودن، مادر عروس اومد پیش ما به شوخی گفت، بیا اقلأ برو واستا بغل عروس که عروس داماد تنها نمونن!
در کلیسا رو که باز کردن، مهمونا همه رفتن تو کلیسا من هم با کمی ترس و لرز قاطی اونا رفتم تو، تا وارد شدم کشیش رو دیدم که رو به در ورودی واستاده و از همون دور با همه سلام و علیک میکرد، همه مهمونا صلیبی رو سینشون میکشیدن و آبی هم اونجا بود که انگشتشونو میزدن تو آب و به پیشونیشون میکشیدن، من هم به رسم وارد شدن به حرم امام رضا خودمون، دستمو گذاشتم رو سینم و تعظیمی کردم و وارد شدم، کشیش نگاهی به من انداخت و چشاشو صاف زد تو چشام و به سمت من راه افتاد!
********
میخواستم دیگه تمومش کنم باز این مشتریها نمیذاارن، یکی از در میره بیرون، یکی دیگه در جا میاد تو! حالا انشاالله تا سرم خلوت شه دنبالشو مینویسم!
********
خوب به اونجا رسیده بودم که کشیشه داشت میومد پیشم که بهم بگه شاخو بکش!
خداییش دست و پامو گم کرده بودم، با خودم گفتم الان جلو همه ضایع میشم، البته نه اینکه واسه من خیلی مهم بود اما فکر کردم که دوستمون خیلی نارحت میشه، چشاشو از چشای من ور نمیداشت، هی نزدیکتر میشد، میخواستم قبل از اینکه به من برسه خودم برم بیرون اما موندم، کشیش به من که رسید چیزایی به لهستانی گفت که من نفهمیدم اما لحنش بد نبود، من فقط بلد بودم چند تا جمله به زبون لهستانی بگم ، بهش گفتم که متاسفانه من زبون شما رو خوب بلد نیستم، یکدفعه کشسیشه شروع کرد به آلمانی حرف زدن اونم چه آلمانی سلیسی! بهم گفت که در تمام آبادی صحبت از شماس، خوشحالم که بالاخره موفق به دیدار با شما شدم! خیلی خوش اومدین، من میدونم که شما ایرانی هستین و ایرانیها مردمان با فرهنگی هستن، خلاصه خیلی تعریف و تمجید از ایرانیها، من خدا وکیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم، من هم خیلی از همشهری هاش تعریف کردم و گفتم که خوشحالم که برای اولین بار در یک عروسی اصیل لهستانی شرکت میکنم و افتخار آشنایی با شما و همشهری هائی خوب و مهمون نوازتونو پیدا کردم.
مراسم در کلیسا تموم شد و موقعی که عروس و داماد از کلیسا خارج میشدن، مادر عروس با یک ظرف اومد پیش من، گفت اینا برنجه ما رسممون اینه که وقتی عروس و داماد از کلیسا میان بیرون عزیزترین دوست خانواده برنجها رو میپاشه رو سرشون، ازت خواهش میکنم که تو اینکار رو بکن! بدون اغراق اشکم در اومد از اینهمه خوبی، حسابشو بکنین در یک شهر کوچیک در لهستان، بین اون همه آدم، در کلیسای کاتولیک ها، میان از منه مسلمون میخوان که رو سرشون برنج بپاشم تا خوشبخت شن! حالا هی ما ایرانیها از خوبی هامون بگیم، از مهمون نوازی هامون بگیم، ما بیاد خیلی چیزا هنوز از ملت هائی دیگه یاد بگیریم.
بعد از کلیسا رفتیم واسه بزن بکوب و بخور و برقص، سالن خیلی قشنگی رو گرفته بودن، از همه جاش گل آویزون بود، بیرونش هم یک ارکستر بود که از مهمونها با رقص و موزیک استقبال میکرد، بساط گریل هم برقرار بود، ۲۰-۳۰ تا خوک رو درسته به سیخ کشیده بودن که داشتن رو آتیش واسه خودشون میچرخیدن!
داخل سالن از قبل جای همه مشخص شده بود، ما رو با کشیشها سر یک میز گذشته بودن البته به درخواست کشیشی که در کلیسا به من خوش آامد گفته بود! با خودم گفتم، هیچی حالا تا صبح باید روضه گوش بدیم با این آخوندهای مسیحی!
********
بازم دیروقت شد و خستگی بیشتر از این بهم اجازه نمیده که بنویسم اما در نوبت بعد دیگه تا آخرشو تعریف میکنم، دیگه چیزیش نمونده!
*******
در سالن پذیرایی، میزها رو پوشونده بودن با خوردنیهای مختلف، ۴-۵ تا بشکه ابجو هم در نقاط مختلف این سالون گذاشته بودن که ملت یکوقت خدای نکرده دهناشون خشک نشه از همه اینا جالبتر ۲ تا بشکه خیلی بزرگ اینور اونور سالن گذاشته بودن که منو یاد بشکههای دم سقاخونههای خودمون مینداخت، به دوستم گفتم من نمیدونستم که لهستانیها اینقد آب میخورن، اونم تو عروسی! گفت آب کجا بود بابا خدا پدرتو بیامرزه، اینا توش پر ودکاس! لهسانیها اگه روزی ۲-۳ لیوان ودکا نخورن اصلا چشاشونو نمیتونین باز نگه داران!
کشیشهای سر میز ما هم آدمهای خیلی با حالی از آب در اومدن، یکی که آلمانی بلد بود، دوتایی دیگشونم انگلیسی حرف میزدن، خدارو شک از هر دری حرف زدیم غیر از مذهب! اقایون خیلی اهل حال هم بودن، ودکا و شرابشون رو میخوردن و با همه هم خوش و بش میکردن!
بعد از صرف غذا، ارکستری که آورده بودن شروع به زدن موزیکهای رقص کرد و همه مهمونها شروع کردن به رقصیدن، همه هم بعد از رقصشون میرفتن پیش عروس و داماد و هدایایی که آورده بودن بهشون میدادن، خیلیها هم طلا و یا پول نقد بهشون میدادن که همه به وسیله مادر و خواهر عروس جمع آوری مشد!
بعد از دور اولی که همه خانوما با شوهراشون و یا همراهاشون رقصیدن، خانومها همه میومدن و از کشیشها تقاضا میکردن که با اونا برقصن! این پدرهای روحانی هم به هیچکدوم نه نمیگفتن، توی این بزن و برقص یکی دوتا از خانوم هی مسن تر از من هم تقاضای رقص کردن که من ردّ کردم و باهاشون نرقصیدم ، دوستم پرسید که چرا نمیری باهاشون برقصی گفتم بابا اینا همه ودکاها رو زدن فیتیلههاشون بالاس یکوقت ممکنه شوهراشون غیرتی شن و کار دست من بدن، گفت اتفاقا، بر عکسه، اگه بیان ازت تقاضای رقص کنن باهاشون نرقصی اونوقه که به شوهراشون بر میخوره و کار دستت میدن! چونکه میگن مگه زن ما چی کم داره که طرف تقاضای رقصشو ردّ میکنه! گفتم باشه ما این یک شبه رو به هر سازی که شماها بزنین میرقصیم، بخاطر شوهرشون هم که شده دلشونو نمیشکنم!
بعد از پیرو پاتالها نوبت جوونترها شد که بیان سراغ پدران روحانی و من! بعد از رقصیدن با چند تا از جوونتر ها، یواشکی به دوستم گفتم، نظرت چیه که یک دستی هم به سرو گوشه اینا بکشم،! ایشون هم حسودیش شد گفت، وقتی که پیریها ازت تقاضا میکردن که نمیخواستی برقصی حالا که جوونا میان میخوای مشت و مالشون هم بدی؟ گفتم نه من میترسم که به اینا بر بخوره، بگن مگه زنهای ما چی کم دارن که ایشون هیچ دستی هم به هیچ جاشون نزد!
ساعت دیگه حدود ۳-۴ صبح بود، همه دیگه سراشون گرم که چه عرض کنم داغ شده بود، هی میرفتن میرقصیدن و هی پول پرت میکردن به طرف عروس و داماد، من هم خودم هر چی پول تو جیبام داشتم داده بودم و دیگه نه پولی داشتم که بریزم نه حالی واسه رقصیدن اینقد هم بهمون غذاهای مختلف محلی داده بودن خورده بودیم که دیگه نمیتونستیم تکون بخوریم! همشونم البته من با نیت گوشت بره و گوساله نوش جون کرده بودم! یکوقت خیال نکنین که من گوشت خوک و خر و الاغ میخورم! دیگه از دیدن غذا ها حالم داشت به هم میخورد! به دوستم گفتم تا ساعت چند اینا هنوز میخوان ادامه بدن، گفت تا هر وقت که مهمونا بمونن، گفتم اگه حرفی نداشته باشی من میرم بخوابم شماها بعدا بیاین، گفت باشه هر جوری دوست داری، بیرون ماشین گذاشتن که هرکی خواست بره برسوننش، من هم از کشیشها خدا حافظی کردم دستی هم برای اونای دیگه تکون دادم و اومدم از سالن بیرون، بیرون هیچکی نبود تاریک هم بود، داشتم دنبال ماشینه میگشتم که منو ببره دیدم خواهر عروس یک کیسه پلاستیکی سنگین آشقال دستشه و میخواد ببره بندازه، من بدون هیچ فکر کردنی رفتم فورا سراغش و میخواستم به زور اشقال هارو ازش بگیرم، بعد از اونهمه محبتی که اینا به من کرده بودن اصلا ادب ایرانیم اجازه نمیداد که من اونجا باشم و بذارم یک خانوم کیسه آشقالها رو ببره، دستشو گرفته بودم و به زور میخواستم ازش کیسه رو بگیرم، یک چیزایی به لهستانی میگفت که من نمیفهمیدم من هم به آلمانی باهاش حرف میزدم که باز اون نمیفهمید، تو همین بکش بکشها بود که ۲ تا مرد لهستانی اومدن و دستای منو از پشت گرفتن یکی دیگم که بعدا فهمیدم محافظ اون سالن بود اومد و یک اسلحه از جیبش در آورد و نشونه گرفته بود به شیکم من! من حاج و واج مونده بودم که جریان چیه، کم کم سر و صداها زیاد شد و اونایی هم که تو سالن بودن اومدن بیرون ببینن چه خبره، دوست منم اومد بیرون دید منو گرفتن، پرسید چیکار کردی،گفتم هیچی بابا ایشون میخواست آشقال هارو ببره من خواستم کمکش کنم که همه ریختن سرم! اونجا بود که تازه جریان روشن شد، کیسهای که دست خانوم بود، توش آشقال نبود بلکه هر چی پول و جواهرات به عروس و داماد داده بودن ریخته بودن تو اون کیسه پلاستیکی که کسی نفهمه چی توشه من جنتلمن هم میخواستم که کیسه رو از خواهر عروس بگیرم و بندازم تو اشقالها!، خواهر عروس هم هی به لهستانی میگفته که بابا اشقال نیست، پوله، من هم نمیفهمیدم، اقایونی هم که به من حمله کرده بودن، خیال کردن که من میخوام پولها رو بدزدم! داستانی شده بود ، مهمونها هم ناراحت بودن و هم میخندیدن، هر کسی به نحوی سعی میکرد که از من دلجویی کنه، خلاصه دیگه نذاشتن من برم بخوابم باز منو برگردوندن تو سالون و تا ۷-۸ صبح ما رو اونجا نگه داشتن!
اینم از ماجرای عروسی رفتن ما در لهستان!
******
پ.ن.
اینجا لازمه یک توضیح کوچیک بدم و اونم اینه که دوستان یکوقت خیال نکنن که من میخوام تبلیغی برای دین مسیحی بکنم، دین و مذهبهای مختلف از نظر من همه یکی هستن و در اصل هیچ فرقی با هم ندارن و اعتقاد داشتن به دین به نظر من بد که نیست، خوب هم هست اما سؤ استفاده کردن از دین و قوانین مذهبی چیزیه که من دوست ندارم، متاسفانه در حال حاضر نه تنها در کشورهای ما بلکه در بسیاری از کشورهایی هم که دین اصلیشون مسیحی و یا کلیمی و یا مذاهب دیگری هستن، عده بخصوصی از مذهب به عنوان یک وسیله برای به جون هم انداختن مردم و زیر یوغ کشیدن اونا استفاده میکنن! یکی از همکاران خود من که پارسال با تعدادی از دوستانش به ایران رفته بود، اینقدر از ایرانیها و مسلمونها تعریف میکرد که من اوائل خیال میکردم که مسخره میکنه اما بعد از چند دفعه فهمیدم که نه واقعا هم ایرانیها رو دوست داره و از مسافرت ۲ هفتهایش به ایران اینقدر خوشش اومده که میخواد دوباره به ایران سفر کنه و قصد داره که این بار ۲ ماهی اونجا بمونه!