نگاشته شده توسط: Bobby | فوریه 8, 2010

عنکبوت زیبای من!

خدمت شما عرض کنم که پارسال همین موقع‌ها بود داشتم جارو میزدم، ایندفعه نه تو خونه بلکه تو مغازه! بی‌ ادبی‌ میشه نوبت رسید به دستشویی، جارو برقی رو گرفته بودم می‌کشیدم به زمین ودر و دیوار، هر چی‌ آشقال و کاغذ ماغذ و هر چی‌ بود می‌کشید تو و میبرد، پشت سیفون، یک طاقچه هست که دستمال توالت‌ها رو اونجا میذارم، وقتی‌ کار به تمیز کردن پشت دستمال‌ها رسید، دیدم یک عنکبوت مثل برق دوید و رفت پشت دستمال‌ها قایم شد! هیچی‌ نگفتم اصلا هم بروی خودم نیاوردم، انگار نه انگار که من اونجا چیزی دیدم، یک جوری جارو میزدم که اون بدبخت رو قورتش نده! کارم که تموم شد، جارو رو جمع کردم اما پیش از اینکه از توالت برم بیرون رفتم اون دستمالی رو که طرف پشتش قائم شده بود ورداشتم بیچاره مثل بید داشت میلرزید، هیچ راه فراری هم نداشت!

گفتم نترس، مرد باش! من هر چی‌ باشم قاتل نیستم، من کسی‌ نیستم که بخوام جون کسی‌ رو بگیرم، فقط میخواستم بدونی که خر نیستم، من همون اول هم تورو دیدم اما به روم نیاوردم، میخواستم حالتو نگیرم! اما بدون که همه مثل بابی رئوف نیستن تو این دنیا، تو تا صدای در رو میشنوی باید قایم شی‌ نه اینکه صبر کنی‌ ببینی‌ چی‌ پیش میاد! از کارات معلومه که هنوز خیلی‌ بچه‌ای، خیلی‌ چیزارو تو زندگی باید بهت یاد بدن! اصلا میخوام بدونم پدر مادرت میدونن که تو اینجائی؟ نکنه از خونتون فرار کردی! میدونی‌ الان مادرت چه حالی‌ داره؟ میدونی‌ بابات چی‌ میکشه؟ سرشو انداخته بود پایین، جیک نمیزد، دلم به حالش سوخت گفتم شاید تو هم مثل من غریبی، ولی‌ خوب چرا اومدی اینجا؟ این همه جا رو تو دنیا ول کردی اومدی پشت دستمال‌های من خونتو ساختی؟

تازه، اگرم بکشمت، تو چی‌ داری که از دست بدی؟ آخه بدبخت اینم زندگیه تو داری؟ تو هم که اوضات از من بد تره، بیا برو ببین عنکبوت‌های دیگه کجا‌ها اویزونن اونوقت تو اومدی کجا خونتو ساختی، جنگل‌های امازون رو ول کردی، جزایر هاوایی رو گذاشتی‌، سواحل مدیترانه رو گذاشتی‌ اومدی تو توالت بابی؟ آخه اینم زندگیه تو داری؟ من الان چند ساله اینجام تا حالا یک دونه مگس یا پشه این تو ندیدم، تو اصلا فکرشو کردی اینجا چی‌ می‌خوای بخوری؟ اقلأ میرفتی پاکستان و هندوستان، جایی‌ واسه خودت پیدا میکردی بدبخت، هیچی‌ نه پشه و حشرات گیرت میومد! شانس ما رو ببین، همه اسپایدر من دارن ما هم اسپایدر من داریم!

با چشاش داشت التماس میکرد که کاریش نداشته باشم، گفتم خوب دیگه حالام لازم نیست اینقد بترسی، من هیچوقت دستمو رو تو بلند نمیکنم، اینو مطمئن باش! بآبی ضعیف کش نیست اما برو فکری به حال خودت بکن، من اینجا واست آینده‌ای نمی‌بینم، این حرفا رو هم که دارم بهت میگم بخاطر خودته، من اگه بهت این نصیحت هارو نکنم آخه کی‌ میخواد بیاد این تو، واست حقایق زنگی‌ رو بگه، من بزرگتر هر کی‌ نباشم از تو یکی‌ حداقل چند تا پیرهن بیشتر پاره کردم!

گفتم ببین،من معمولاً عنکبوت هارو با دستمال میگیرم و میزارم تو خیابون، برن دنبال کارشون اما خدا رو خوش نمیاد که من تو این سرما، تو طفل معصوم رو ول کنم تو این برف و بارون به امان خدا! فعلا بمون تا ببینیم چی‌ پیش میاد اما اینجا جا خوش نکنی‌ وبه قول معروف کنگر بخوری و لنگر بندازی!

داستان رو نمیخوام طولش بدم، این آقا یا خانوم عنکبوت شده بود یار و یاور من، هر وقت میرفتم سری به خلیفه بزنم کلی‌ باهاش حرف میزدم، بعدشم که هوا گرم تر شد دیگه نزاشتمش بیرون، گفتم حالا این بیچاره که کاری با من نداره بذار اینم اینجا با غم و غصه خودش مشغول باشه!

جالبیش این بود که این عنکبوت ما، فقط به دیوار چسبیده بود، نه تاری دورخودش درست کرده بود نه هیچی‌، بهش گفتم، نکنه تو می‌خوای با قلاب از توالت ماهی‌ بگیری بخوری و یا هم اینکه کلت به کمرت بستی و می‌خوای با تیر شکار کنی‌، عنکبوت‌های ما تو ایران تاری میبندن دور خودشون که کله آدم هم توش گیر کنه دیگه نمی‌تونه بیاد بیرون چه برسه به حشرات! شاید هم اعتصاب غذا کردی، نکنه شمام با دولتتون مشکل دارین!

صبح‌ها که میومدم باهاش سلام و چاق سلامتی می‌کردم، حالشو میپرسیدم، واسش از چیزایی‌ که اتفاق افتاده بود می‌گفتم، از بچه هام واسش تعریف میکردم، باهاش درد دل می‌کردم، از این و اون می‌گفتم، غیبت می‌کردم ! بعضی‌ وقتا حتّی خالی‌ می‌بستم، هیچ وقت هم بر نمیگشت تو ذوقم بزنه بگه بابی خر خودتی، میذاشت هر چی‌ دلم میخواست بگم، همچین هم تو چشام نیگاه میکرد و گوش میداد که آدم خیال میکرد که همه چیرو میفهمه!

این اواخر دیگه خیلی‌ با هم عیاق شده بودیم، بهش می‌گفتم عنکی! اونم دیگه اصلا ترسی‌ از من نداشت کم مونده بود که وقتی‌ دستمو دراز می‌کنم دستمال وردارم، دستمال رو بده دستم! بعضی‌ وقتا که میرفتم میدیدم نیست، نگرانش میشدم، چندین دفعه کاری هم که نداشتم، بازم میرفتم که بینم عنکی بر گشته یا نه! ددری نبود، هیچوقت بیشتر از یکی‌ دو ساعت غیبش نمیزد، اونم حتما میرفت سری به مامان باباش بزنه و یا خواهر برادراشو ببینه!

به اونم زیاد بد نمیگذشت پیش من چونکه روز اولی‌ که دیدمش خیلی‌ لاغر و نحیف بود این اواخر گوشت و گلی بهم زده بود، یلی شده بود واسه خودش! لپاش گل انداخته بود، خلاصه دنیایی داشتیم من و عنکی، تمام جریان‌های ایران رو میدونست،همه خبر هارو روز به روز واسش تعریف می‌کردم، خیلی‌ چیزایی‌ که هیچکی راجع به من نمیدونست، عنکی میدونست! خیلی‌ هم صبور بود، هیچ وقت به ساعتش نیگا نمیکرد وقتی‌ باهاش حرف می‌زدی، الکی‌ بهونه نمیاورد که بزاره در بره، همیشه با خونسردی به حرفام گوش میداد!

چند دفعه واسش نون و برنج و از این جور چیزا ریخته بودم خورده بود! یعنی‌ اولش نمیخورد، واسش توضیح دادم گفتم ببین عنکی جون ، ببین قربون اون شکلت ماهت، اگه بخوای منتظر پشه و مگس اینجور چیزا باشی‌ تو این مغازه، ول معطلی! من الان چندین سال میشه که نه تنها اینجا بلکه اصلا تو این شهر مگس ندیدم، مگس و پشه می‌خوای بیا تابستون با بچه‌ها برو، یک جا میبرنت که بهش میگن ایران، تا دلت بخواد پشه و مگس میتونی‌ میل کنی‌! اسم ایران رو که که شنید دیدم باز مثل اون روز اولین دیدارمون، لرزش گرفت، یک لحظه یادم رفته بود که خبر‌های ایران به گوشش رسیده! گفتم نترس بابا شوخی‌ کردم با تو یک شوخی‌ کوچیک هم نمیشه کرد؟ از اون روز به بعد هرچی‌ جلوش می‌ریختم نمیخورد، کافی‌ بود که یکدفعه بگم ایران، به ۳ شماره همه رو خورده بود!

۳ هفته پیش دیدم عنکی نیست، نیم ساعت بعد رفتم دیدم نیومده، یک ساعت بعد رفتم دیدم برنگشته، ۶ شد نیومد، ۷ شد نیومد، ۸، ۸،۵ نخیر عنکی نیومد، شب اصلا نتونستم بخوابم! صبح از دلواپسیم چایی نخورده زدم از خونه بیرون، خانومم گفت کجا میری صبح اول صبح، گفتم واسم جنس میارن باید مغازه باشم!

اومدم مغازه، از در که اومدم تو داد زدم عنکی کجا رفته بودی ناقلا، نکنه تو هم زیر سرت بلند شده، میری حال و حول، اقلا به من بگو که دلواپست نشم، من و تو که این حرفا رو با هم نداریم، من چیزی رو از تو پنهون نمیکنم تو هم باید با من رو راست باشی‌، باید قول بدی که دیگه از این کار‌ها نکنی،‌ دیروز تا حالا نصف عمر شدم پسر! در دستشویی رو باز کردم دیدم که نخیر از عنکی خبری نیست، اون روز هم نیومد، روز بعدشم نیومد، دیگم نیومد! هر وقت میرفتم دستشویی جاش خالی‌ بود، همش تا دیروز تو فکر این بودم که کجا رفت و چرا رفت این عنکی من، بهش نمیومد اینقد بی‌ وفا باشه!

ankaboot

دیروز یک شنبه، بعد از اینکه طبق معمول بچه هارو بردم بیرون، به خانومم گفتم من باید برم مغازه، چونکه خیلی‌ همه چیش به هم ریختس، برف و بارون هم که بوده باید حسابی‌ تمیزش کنم، گفت لطفا وقتی‌ تمیز میکنی‌ فقط همون جلو مغازه رو تمیز نکن، دستی‌ هم به دستشوئی و توالت بکش! گفتم چطو مگه، مگه تا حالا اونجا کثیف بوده؟ گفت نه ظاهراً که همه چیز تمیز و مرتبه اما به در و دیوار توالت هم نیگاهی بندازی بد نیست، گفتم من وقتی‌ تمیز می‌کنم همه جا رو تمیز می‌کنم، گفت آره اما من ۳ ماه پیش که اومدم مغازت رفتم دستشویی دیدم یک عنکبوت پشت دستمال‌ها واسه خودش آویزونه، ۳ هفته پیشم که اومدم دیدم که هنوز همونجاس، اگه من ننداخته بودمش تو توالت سیفون رو هم روش نکشیده بودم تا ۲ سال دیگم همونجا بود………

نگاشته شده توسط: Bobby | فوریه 6, 2010

یارو گفت….

خیلی‌ اخماش تو هم بود، با صد من عسل هم نمیشد خوردش، گفتم چی‌ شده رفیق ؟ نبینم اینجور اوضات در هم بر هم باشه، خیلی‌ پریشونی!

گفت میخواستی چی‌ بشه؟ پدرم در اومده، نمیدونم من چه گناهی کردم که اینجوری باید کفارشو پس بدم!

گفتم خوب حالا بیا یه لیوان آب بخور حالت جا بیاد، اینجوری که تو خودتو از تن‌ و بدن درمیاری میترسم سکته کنی‌ بیفتی بمیری، خرج فرستادن پیکر بی‌ ارزشتم بیفته گردن ما!

گفت آقا من این اشتباهو کردم، شما‌ها نکنین، اگه نمی‌خواین روزی صد دفعه بگین گوه خوردم، نکنین اینکار رو!

گفتم چه اشتباهی، چه غلطی، چه گوه خوردنی؟

گفت، آقا داشتیم واسه خودمون مثل بچه آدم زندگی‌ میکردیم، کارمونو میکردیم، حالمونو میکردیم، ما به کسی‌ کاری نداشتیم، کسی‌ هم به ما کاری نداشت، خوشی زد زیر دلم، رفتم و خودمو با سر انداختم تو چاه!

گفتم تند نرو داداش، چیه دور ورداشتی واسه خودت، چرت و پرت میبافی تحویل ما میدی؟ چه سری چه چاهی چه چاله‌ای؟

گفت تو که میدونی‌ من آدمی‌ بودم که نه قمار باز بودم نه عرق خور بودم، نه اهل دود و دم، زندگی‌ آرومی‌ داشتم، سرم به کار خودم بود، نتونستن ببینن، هر کی‌ به من رسید میپرسید ، خوب اینشاالله کی دیگه می‌خوای سر و سامان بگیری؟ کی باید شیرینی‌ دامادیتو بخوریم؟ کی می‌خوای تشکیل خانواده بدی؟…..

گفتم خوب حالا مگه بدکاری کردن، چقدر میخواستی تک و تنها واسه خودت بگردی، نه زنی‌ نه بچه‌ای نه کانون گرم خانواده‌ای! صبح بری کار شب دوباره برگردی مثل موش بخزی تو لونت؟

گفت اینقد گفتن و گفتن تا منم خر کردن، من هم باورم شد که واقعا خبریه و من زندگیم تا ازدواج نکنم تکمیل نیست، با خودم گفتم حالا که میخوام تشکیل خانواده بدم میرم ایران و یکی‌ از دخترهای خوب ایرانی‌، مثل مادر خودم، خواهر خودمو پیدا می‌کنم و میارمش اینجا و دیگه شروع می‌کنم به خوشبخت شدن!

گفتم خوب حالا مگه چیزی شده؟ مگه از زندگیت راضی‌ نیستی‌؟

یارو گفت:
راضی‌؟ روزی صد دفعه که کمه روزی هزار دفعه میگم غلط کردم! به قول معروف، چی‌ فکر میکردیم، چی‌ شد!

اومدم یه چیزی بگم، دیدم چی‌ بگم، دستشو رو بد نکته‌ای گذاشته بود، فقط سری تکون دادم که معلوم نبود نشونه چی‌ بود و منتظر ادامه صحبتاش شدم!

گفت بله، رفتیم ایران و یک دختر خوب از خانواده خوب و متشخص پیدا کردیم و بعد از چند دفعه صحبت دیدم که هر چی‌ که من میخوام اونم درست همونو میخواد، هر چی‌ می‌گفتم موافق بود، گفتم خونم کوچیکه گفت مهم نیست بعدا بزرگترشو میگیریم، گفتم پول ندارم، گفت بعدا کار می‌کنیم پولدار میشیم، گفتم ماشینم هم آخرین سیستم نیست، گفت‌ای بابا ماشین وسیله نقلیس، تو ماشین که نمی‌خوایم زندگی‌ کنیم، گفتم از کارم راضی‌ نیستم، گفت میتونی‌ بگردی کار مورد علاقتو پیدا کنی‌، من هم کمکت می‌کنم…خلاصه اگر می‌گفتم بمیر، سرشو میذاشت زمین میمرد!

گفتم به‌ به‌ چه همسری خوش به حالت!

ezdevaaj

گفت تو هم دیگه جون بچت نمک رو زخم نپاش! تا وقتی‌ که ایران بودیم فرشته بود، بعدشم که اومدم اینجا، هر روز تلفن و صحبت‌های قشنگ و زیبا، کار‌های ویزاش که تموم شد ، بلیط واسش گرفتم اومد، رفتم از فرودگاه آوردمش، تو ماشین گفت این ابو طیاره چیه تو داری؟ گفتم این ماشین ۴ سالشه، نو نیست اما در مقایسه با ماشینهایی که تو خیابون‌های ایران در رفت و آامد هستن، زیاد هم کهنه نیست، پیکان ۴۷ هنوز داره تو خیابون‌های تهران مسافرکشی میکنه، ماشین زیر ۲۰ سال رو بهش میگن عروس اونوقت ماشین ما شد ابو طیاره؟!

خونه که رسیدیم گفت این خونه چقدر دلگیره، آدم نفسش میگیره توش، گفتم اینجا که ایران نیست، خونه‌ها کوچیکترن، من هم که بهت گفته بودم که خونم زیاد بزرگ نیست اما در مقایسه با خونه اونای دیگه که اینجا زندگی‌ می‌کنن، خیلی‌ هم کوچیک نیست، گفت آره گفته بودی اما خیال نمیکردم که اینجوری باشه!

بعد از شام گفت که تصمیم گرفته درس بخونه، نمیخواد وقتشو با کار‌های‌ الکی‌ تلف کنه، باید هر چی‌ زودتر بریم دانشگاه که ببینیم از کی میتونه شروع کنه به تحصیل!

گفتم خوب دیگه هر کی‌ از ایران بیاد میخواد پیشرفت کنه، درس بخونه که بتونه به جایی‌ برسه، ما مگه اومدیم اینجا درس نخوندیم؟ مام نمیخواستیم که از این کار‌ها بکنیم که حالا مجبور به انجامش هستیم! اما کم کم فهمیدیم که این حرفا نیست و باید بریم دنبال کار که بتونیم شیکممونو سیر کنیم!

یارو گفت:
کاشکی‌ مشکل ما همین چیزا بود، هر روز بحث ما سر این بود که ایشون ایران چی‌ بوده و چی‌ داشته و اینجا چقدر بهش سخت می‌گذره، بهش میگم اگه ایران اینقد خوبه و همه راضی‌ هستن پس چرا نموندی همونجا، چرا هر کی‌ میره ایران، ۹۰ سالش هم که باشه، دختر ۲۰ ساله بهش میدن، چرا حاضرن میلیون‌ها تومن پول بدن به مردایی که تو خارج زندگی‌ می‌کنن که فقط رضایت بدن باهاشون ازدواج کنن که بتونن بیان بیرون از اون بهشت برین؟!

گفتم تو اصلا واسه چی اینکار رو کردی، تو که اینهمه سال اینجا زندگی‌ کردی، چرا همین جا ازدواج نکردی؟ چرا اصلا با یک دختر خارجی ازدواج نکردی؟

گفت بابا من همیشه زندگی‌ مامان بابای خودم جلو چشام بود، خواهر‌های خودم رو دیده بودم که خونه و خانواده همه چیزشون بود، من میخواستم با اونی‌ ازدواج کنم که فرهنگش با من یکی‌ باشه، زبون منو بفهمه، میخواستم که بتونیم هروقت تصمیم گرفتیم برگردیم ایران، میخواستم که آداب و رسوم مارو بشناسه، دوست داشتم زنم وقتی‌ باهاش از چهار شنبه سوری میگم بفهمه از چی‌ حرف میزنم، واسم ۱۰ تا خاطره از روی آتیش پریدن تعریف کنه، دوست داستم روز اول عید خودمون واسم هفت سین رو میز بچینه، واسم از اصفهان و شیراز و مشهد بگه، سفره حضرت ابوالفضل بدونه چیه، از دربند و نیاوران واسم بگه….

گفتم حالا منظورت از گفتن این حرفا چیه؟

گفت میخواستم که نصیحتی کرده باشم، نکنین اینکار رو، جون مادراتون این اشتباه رو نکنید که اصلا به هیچ وجه نمیتونین به اون چیزی که میخواین برسین، اگه یکی‌ دوتا بچم بیان که دیگه نه راه پس دارین نه راه پیش، اینجور وصلت‌ها اصلا نمی‌تونه عاقبت خوشی داشته ، می‌پرسی‌ چرا، همین الان برات توضیح میدم، شمایی که میری ایران زن بگیری، می‌خوای زنی‌ پیدا کنی‌ که مثل اون زن ایرانی باشه که شما از قدیم تو ذهنته، اونی‌ هم که میاد زن شما میشه، فقط واسه این با شما ازدواج میکنه که خیال میکنه بیاد خارج میتونه خودشو از این آداب و رسوم ایرانی راحت کنه! یعنی‌ درست همون چیزی که شما نمی‌خواین! اونی‌ که حاضره از وطنش و خانواده و فامیلش بگذره، کار و زندگیشو بذاره و با شما بیاد خارج، نمیاد که اینجا تو خونه بشینه و بچه داری کنه بلکه میخواد بیاد اینجا که تمام چیزایی‌ که ایران نداشته اینجا بهش برسه، درست دنبال همون چیزیه که شما اصلا نمیخوای و ازش فراری هستی‌! حالا روشن شد؟

گفتم چی‌ بگم والا!

گفت حالا نظر تو چیه در این مورد، تو خودت هم خانومت ایرانیه، تو هم خیلی‌ وقت تو کشور‌های مختلف زندگی‌ کردی و آخرشم رفتی‌ زن ایران گرفتی‌ تو هم میتونی‌ از تجربت بگی‌!

گفتم
! no Comment

یارو گفت:

‌ای بد انگلیسی‌ ترسو!

نگاشته شده توسط: Bobby | ژانویه 23, 2010

یک ایرانی جنتلمن!

یک ایرانی جنتلمن!

بله، جریان چند سال پیش اتفاق افتاد، یکی‌ از دوستان لهستانی ما ، مارو دعوت کرده بود بریم عروسی‌ دخترش، اونم تو یکی‌ از دهات‌های اونجا، نزدیک krakau که احتمالا بهش میگن کرکوک به فارسی‌! هم خیلی‌ دوست داشتیم بریم و هم زمستون بود و ۱۲۰۰-۱۳۰۰ کیلومتر راه، جاده‌های لهستان هم که قربونش برم از جاده‌های خودمون تو ایران بد تره، اما ما این خانواده رو خیلی‌ دوست داشتیم و دلمون نیومد که دعوتشونو ردّ کنیم، گفتیم چشم میایم!

۲ روز قبل از عروسی‌ راه افتادیم به سمت لهستان، اتریش و چک رو رفتیم تا رسیدیم مرز لهستان، اونوقت‌ها هم مثل حالا نبود، که مرزی نباشه، سر هر مرزی باید ۲-۳ ساعت علاف میشدی! ساعت نزدیکای ۷ صبح راه اوفتادیم، حدود ۱۰ شب تازه رسیده بودیم مرز لهستان، از اونجام تازه باید چیزی حدود ۲۵۰-۲۶۰ کیلومتر تو برف و سرما می‌رفتیم تا میرسیدیم krakau و بعدشم حدود ۱۰ کیلومتری می‌رفتیم تا میرسیدیم خونه دوستمون، وارد لهستان که شدیم دیگه از اتوبان و جاده پت و پهن خبری نبود. برف هم که میومد، درد سرتون ندم، تا رسیدم شد ۲ نصف شب! طفلی‌ها هم دلواپس نشسته بودن که ما کی میرسیم،از موبایل و اس‌ام‌اس و این چیزام خبری نبود که بتونیم با همدیگه تماس بگیریم

********

این جریان رو میخوام براتون تا آخر تعریف کنم اما متاسفانه الان وقت ندارم، داستانش خیلی‌ بامزس، حتما دنبال کنین، در اولین فرصت بقیشو واستون مینویسم، پیش در آمدشو فعلا اومدم که بدونین، هنوز هستم و سرمو زیر آب نکردن! :D
********

متاسفانه هنوزم نه وقتشو دارم نه حوصلشو که بقیه این ماجرا رو بنویسم اما واسه اینکه از خماری در بیاین این جوکی که دیشب از یکی‌ از دوستان شنیدم، براتون مینویسم، خوبی‌ بدیش پای خودش!

یک اتوبوس از تهران میره قزوین، قزوین که میرسن راننده دم یک عکاسی نگه میداره میگه، همتون برین اینجا از ماتحت مبارکتون یک فتو کپی بگیرین که اگه اصلش اینجا پاره شد، کپیشو داشته باشین!

*********
الان ساعت ۱۱ شبه‌‌ و من هم خیلی‌ خستم اما چونکه قول دادم سعی‌ می‌کنم که داستان رو امشب تا آخر براتون تعریف کنم، بریم ببینیم چی‌ میشه:

بد نیست قبل از پرداختن به دنباله ماجرا توضیحی در رابطه با دوستی‌ ما با این خانواده لهستانی بدم، من در اون سالها مغازه جین فروشی داشتم، لهستانی‌ها و اصولاً ملت‌های کشورای کومونیستی سابق هم که عاشق جین و لباس‌هایی‌ بودن که غربی‌ها تنشون میکردن، روی همین اصل، خیلی‌ از مشتری‌های من همین کسانی بودن که اهل لهستان و چکسلواکی و مجارستان،رومانی.. و کشورهای کمونیستی بودن، این بدبخت‌ها در آلمان و اتریش و ایتالیا…کار میکردن و هر یکی‌ دو ماه یکبار به دیدن خانوادشون میرفتن و سوقاتی‌هایی‌ هم که میبردن، چیزایی‌ بود مثل لباس، تلویزیون، ویدئو رکوردر و اینجور چیزا، این خانواده هم از مشتریان پرو پا قرص ما بودن، پدر و مادر با هم در خارج از وطنشون کار میکردن تا بتونن خرج تحصیل ۳ تا دخترشون رو در بیارن که اونا بتونن فقط به درس و تحصیلشون برسن و مجبور نشن که کار کنن، بسیار آدم‌های محترمی بودن، خیلی‌ هم متدین و عاشق پاپ آعظم که لهستانی و همشهریشون هم بود!

من چونکه از مشکلات اینجور ادامها آگاهی‌ کامل داشتم، سعی‌ می‌کردم تا جایی که جا داشت به اینا تخفیف بدم و خداییش بعضی‌ وقتا حتی جنس‌ها رو با ضرر بهشون میدادم و قلبا خوشحال بودم که تونسته بودم کمکی‌ به این پدر و مادر فداکار بکنم، البته اونام بخاطر قدر شناسی‌ هر وقت از کشورشون بر میگشتن برای ما حتما هدیه‌ای میاوردن، کم کم رابطه ما از حالت مغازه دار و مشتری به صورتی‌ در اومده بود که ما اونا رو تقریبا مثل پدر و مادر خودمون دوست داشتیم، هر کاری که از دست ما میومد واسشون میکردیم و اونام الحق و ولانصاف از هیچ کاری برای ما دریغ نمیکردن!

داستان کم کم داره خیلی‌ طولانی میشه اما من لازم بود این توضیح رو بدم چونکه لهستانی‌ها معمولا به خوبی‌ معروف نیستن اما این خانواده واقعا که از هر نظر نمونه بودن، شاید بخاطر اعتقادات مذهبیشون بود، کاتولیک ۲ آتشه بودن و هر یک شنبه امکان نداشت که به کلیسا نرن! این رو هم بگم که لهستانی‌ها اکثرا از پیرو جوون کلیساشونو یک شنبه‌ها میرن اما بیشتر برای دیدن همدیگه و خریدن ودکا و سیگار و روزنامه‌های لهستانیه تا بخاطر مراسم مذهبی‌!

یک دلیل دیگه هم داشت این دوستی‌ و اونم دوست اون زمان من بود که لهستانی بود! :oops:

*********
فعلا تا همینجا رو داشته باشین تا انشالله فردا ادامش بدم، دم همتون گرم، علی‌ یارو یاورتون :roll:

خوب، داستان به جایی‌ رسیده بود که ما نصف شب رسیدیم اونجا و بعد از سلام و علیک و خوش و بش، اینقد خسته بودیم که فورا خوابیدیم، صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم که طفلی‌ها چه میز صبحانه‌ای چیدن، چندین نوع پنیر و کره و از همه مهمتر انواع و اقسام کالباس ها، آخه میدونین که کالباس‌ها و لبنیات لهستانی، در دنیا معروف هستن، به من هم گفتن که خیالم راحت باشه چونکه هیچکدوم این کالباس‌ها از گوشت خوک نیست، من گفتم شما زیاد راجع به این موضوع فکر نکنین ما مسلمان‌ها آدم‌های بی‌ درد سری هستیم، گوشت خوک هم اگه باشه با نیت گوشت گاو و گوسفند میخوریم اونوقت دیگه از شیر مادر هم حلال تر میشه!

بعد از صبحانه منو بردن که به حساب خودشون شهرشونو و به حساب من این دهات کوچولوشونو که ۳-۴ هزار نفر بیشتر جمعیت نداشت، نشون بدن، همه همشهری‌هاشون واقعا که آدم‌های ساده و فوق العاده مهربونی بودن، خیلی‌ منو تحویل میگرفتن من هم بعد از چند دقیقه دیگه باورم شده بود که واقعا پخی هستم، هر کی‌ نمیدونست خیال میکرد که با یکی‌ از ستاره‌های هالی‌ وود طرفه!

بعد از ظهر منو بردن به شهر cracow و به محل تولد پاپ قبلی‌ خدا بیامرز! کلیسائی هم که قبل از پاپ شدنش اونجا بوده رفتیم و دیدیم، هم Cracow و هم محل تولد پاپ خیلی‌ دیدنی‌ بودن، حتما به شما‌ها پیشنهاد می‌کنم که بعد از اینکه تمام شهر‌های معروف دنیا رو دیدین حتما سری هم به اونجا بزنین!

شب بعد از شام صحبت در باره فردا شروع شد که برنامه رو چه جوری تنظیم کنن، ساعت ۲ بعد از ظهر مراسم در کلیسا آغاز میشد بعدشم که همه میرفتن به سالن بزرگی‌ که در شهر همسایه گرفته بودن ، برای جشن اصلی‌.

من اسم کلیسا رو که شنیدم، نگران شدم، یاد خودمون افتادم که غیر مسلمان هارو تو مسجد هامون راه نمیدیم و میگیم که پاک نیستن و یا از ظرفی‌ که اونا چیزی بخورن دیگه نباید چیزی بخوری چونکه نجس هستن! کاری به این نداریم که هر کدوم از ما مسلمان‌های با ایمان اگه یکی‌ از این کافر‌های سرخ و سفید و تپل مپل گیرمون بیاد، خودش که از پاک پاکتره هیچی‌ سگشم از ته تا بالاشو میبوسیم!!

به دوستم گفتم اگه موافق باشین من فردا اینجا میمونم شما بعد از اینکه تو کلیسا کارتون تموم شد بیاین دنبالم، پرسید چرا؟ گفتم آخه اینا خیلی‌ مذهبی‌ هستن و ممکنه دلشون نخواهد که یک غیر مسیحی‌ در عروسی‌ دخترشون تو کلیسا باشه، گفت بابا این چرت و پرتا چیه؟ گفتم حالا دیگه هر چی‌، تو بهشون بگو که من نمیخوام اونجا مزاحمشون بشم بعد از مراسم اونا رو میبینم، اینو که بهشون گفت، بد جوری ناراحت شدن، خانومش گفت، ما فقط شمارو دعوت کردیم واسه اینکه با ما و دخترمون تو این مراسم باشین اونوقت ایشون میخواد نیاد؟ اگه نیاد مراسمی هم انجام نخواهد شد! خلاصه رضایت دادم و گفتم من فقط فکر شما رو کردم، بابای عروس گفت ببین پسر من، دین و مذهب تو قلب آدماس نه تو مسجد و کلیسا و کنیسه، اگه قلبت پاک بود بهترین مسیحی‌ و مسلمونو کلیمی روی عالمی! با خودم گفتم شما اینجوری فکر میکنی‌، فردا اگه کشیش کلیسا اومد از من خواهش کرد که برم بیرون، اونوقت می‌خوای چی‌ بگی‌؟

روز بعد، نزدیکای ساعت ۲ همه تو میدون جلو کلیسا جمع شده بودیم، بیشتر از اونی‌ که دور و بر عروس و داماد آدم باشه، پیش من آدم جمع شده بودن، مادر عروس اومد پیش ما به شوخی‌ گفت، بیا اقلأ برو واستا بغل عروس که عروس داماد تنها نمونن!

در کلیسا رو که باز کردن، مهمونا همه رفتن تو کلیسا من هم با کمی‌ ترس و لرز قاطی اونا رفتم تو، تا وارد شدم کشیش رو دیدم که رو به در ورودی واستاده و از همون دور با همه سلام و علیک میکرد، همه مهمونا صلیبی رو سینشون میکشیدن و آبی‌ هم اونجا بود که انگشتشونو میزدن تو آب و به پیشونیشون میکشیدن، من هم به رسم وارد شدن به حرم امام رضا خودمون، دستمو گذاشتم رو سینم و تعظیمی کردم و وارد شدم، کشیش نگاهی‌ به من انداخت و چشاشو صاف زد تو چشام و به سمت من راه افتاد!

********
میخواستم دیگه تمومش کنم باز این مشتری‌ها نمیذاارن، یکی‌ از در میره بیرون، یکی‌ دیگه در جا میاد تو! حالا انشا‌الله تا سرم خلوت شه دنبالشو مینویسم!
********

خوب به اونجا رسیده بودم که کشیشه داشت میومد پیشم که بهم بگه شاخو بکش!

خداییش دست و پامو گم کرده بودم، با خودم گفتم الان جلو همه ضایع میشم، البته نه اینکه واسه من خیلی‌ مهم بود اما فکر کردم که دوستمون خیلی‌ نارحت میشه، چشاشو از چشای من ور نمیداشت، هی نزدیکتر میشد، میخواستم قبل از اینکه به من برسه خودم برم بیرون اما موندم، کشیش به من که رسید چیزایی‌ به لهستانی گفت که من نفهمیدم اما لحنش بد نبود، من فقط بلد بودم چند تا جمله به زبون لهستانی بگم ، بهش گفتم که متاسفانه من زبون شما رو خوب بلد نیستم، یکدفعه کشسیشه شروع کرد به‌ آلمانی حرف زدن اونم چه آلمانی سلیسی! بهم گفت که در تمام آبادی صحبت از شماس، خوشحالم که بالاخره موفق به دیدار با شما شدم! خیلی‌ خوش اومدین، من میدونم که شما ایرانی هستین و ایرانیها مردمان با فرهنگی‌ هستن، خلاصه خیلی‌ تعریف و تمجید از ایرانیها، من خدا وکیلی خیلی‌ تحت تاثیر قرار گرفتم، من هم خیلی‌ از همشهری هاش تعریف کردم و گفتم که خوشحالم که برای اولین بار در یک عروسی‌ اصیل لهستانی شرکت می‌کنم و افتخار آشنایی با شما و همشهری هائی خوب و مهمون نوازتونو پیدا کردم.

مراسم در کلیسا تموم شد و موقعی که عروس و داماد از کلیسا خارج میشدن، مادر عروس با یک ظرف اومد پیش من، گفت اینا برنجه ما رسممون اینه که وقتی‌ عروس و داماد از کلیسا میان بیرون عزیز‌ترین دوست خانواده برنج‌ها رو میپاشه رو سرشون، ازت خواهش می‌کنم که تو اینکار رو بکن! بدون اغراق اشکم در اومد از اینهمه خوبی‌، حسابشو بکنین در یک شهر کوچیک در لهستان، بین اون همه آدم، در کلیسای کاتولیک ها، میان از منه مسلمون میخوان که رو سرشون برنج بپاشم تا خوشبخت شن! حالا هی ما ایرانیها از خوبی‌ هامون بگیم، از مهمون نوازی هامون بگیم، ما بیاد خیلی‌ چیزا هنوز از ملت هائی دیگه یاد بگیریم.

بعد از کلیسا رفتیم واسه بزن بکوب و بخور و برقص، سالن خیلی‌ قشنگی‌ رو گرفته بودن، از همه جاش گل آویزون بود، بیرونش هم یک ارکستر بود که از مهمون‌ها با رقص و موزیک استقبال میکرد، بساط گریل هم برقرار بود، ۲۰-۳۰ تا خوک رو درسته به سیخ کشیده بودن که داشتن رو آتیش واسه خودشون میچرخیدن!

داخل سالن از قبل جای همه مشخص شده بود، ما رو با کشیش‌ها سر یک میز گذشته بودن البته به درخواست کشیشی که در کلیسا به من خوش آامد گفته بود! با خودم گفتم، هیچی‌ حالا تا صبح باید روضه گوش بدیم با این آخوند‌های مسیحی‌!

********

بازم دیروقت شد و خستگی‌ بیشتر از این بهم اجازه نمیده که بنویسم اما در نوبت بعد دیگه تا آخرشو تعریف می‌کنم، دیگه چیزیش نمونده! :roll:

*******

در سالن پذیرایی، میزها رو پوشونده بودن با خوردنیهای مختلف، ۴-۵ تا بشکه ابجو هم در نقاط مختلف این سالون گذاشته بودن که ملت یکوقت خدای نکرده دهناشون خشک نشه از همه اینا جالبتر ۲ تا بشکه خیلی‌ بزرگ اینور اونور سالن گذاشته بودن که منو یاد بشکه‌های دم سقاخونه‌های خودمون مینداخت، به دوستم گفتم من نمیدونستم که لهستانی‌ها اینقد آب میخورن، اونم تو عروسی‌! گفت آب کجا بود بابا خدا پدرتو بیامرزه، اینا توش پر ودکاس! لهسانی‌ها اگه روزی ۲-۳ لیوان ودکا نخورن اصلا چشاشونو نمیتونین باز نگه داران!

کشیش‌های سر میز ما هم آدم‌های خیلی‌ با حالی‌ از آب در اومدن، یکی‌ که آلمانی بلد بود، دوتایی دیگشونم انگلیسی‌ حرف میزدن، خدارو شک از هر دری حرف زدیم غیر از مذهب! اقایون خیلی‌ اهل حال هم بودن، ودکا و شرابشون رو میخوردن و با همه هم خوش و بش میکردن!

بعد از صرف غذا، ارکستری که آورده بودن شروع به زدن موزیک‌های رقص کرد و همه مهمون‌ها شروع کردن به رقصیدن، همه هم بعد از رقصشون میرفتن پیش عروس و داماد و هدایایی که آورده بودن بهشون میدادن، خیلی‌‌ها هم طلا و یا پول نقد بهشون میدادن که همه به وسیله مادر و خواهر عروس جمع آوری مشد!

بعد از دور اولی‌ که همه خانوما با شوهراشون و یا همراهاشون رقصیدن، خانوم‌ها همه میومدن و از کشیش‌ها تقاضا میکردن که با اونا برقصن! این پدر‌های روحانی هم به هیچکدوم نه نمیگفتن، توی این بزن و برقص یکی‌ دوتا از خانوم هی مسن تر از من هم تقاضای رقص کردن که من ردّ کردم و باهاشون نرقصیدم ، دوستم پرسید که چرا نمیری باهاشون برقصی گفتم بابا اینا همه ودکا‌ها رو زدن فیتیله‌هاشون بالاس یکوقت ممکنه شوهراشون غیرتی شن و کار دست من بدن، گفت اتفاقا، بر عکسه، اگه بیان ازت تقاضای رقص کنن باهاشون نرقصی اونوقه که به شوهراشون بر میخوره و کار دستت میدن! چونکه میگن مگه زن ما چی‌ کم داره که طرف تقاضای رقصشو ردّ میکنه! گفتم باشه ما این یک شبه رو به هر سازی که شما‌ها بزنین میرقصیم، بخاطر شوهرشون هم که شده دلشونو نمیشکنم!

بعد از پیرو پاتال‌ها نوبت جوونتر‌ها شد که بیان سراغ پدران روحانی و من! بعد از رقصیدن با چند تا از جوونتر ها، یواشکی به دوستم گفتم، نظرت چیه که یک دستی‌ هم به سرو گوشه اینا بکشم،! ایشون هم حسودیش شد گفت، وقتی‌ که پیری‌ها ازت تقاضا میکردن که نمیخواستی برقصی حالا که جوونا میان می‌خوای مشت و مالشون هم بدی؟ گفتم نه من میترسم که به اینا بر بخوره، بگن مگه زن‌های ما چی‌ کم دارن که ایشون هیچ دستی‌ هم به هیچ جاشون نزد!

ساعت دیگه حدود ۳-۴ صبح بود، همه دیگه سراشون گرم که چه عرض کنم داغ شده بود، هی میرفتن میرقصیدن و هی پول پرت میکردن به طرف عروس و داماد، من هم خودم هر چی‌ پول تو جیبام داشتم داده بودم و دیگه نه پولی‌ داشتم که بریزم نه حالی‌ واسه رقصیدن اینقد هم بهمون غذاهای مختلف محلی داده بودن خورده بودیم که دیگه نمیتونستیم تکون بخوریم! همشونم البته من با نیت گوشت بره و گوساله نوش جون کرده بودم! یکوقت خیال نکنین که من گوشت خوک و خر و الاغ میخورم! دیگه از دیدن غذا ها حالم داشت به هم میخورد! به دوستم گفتم تا ساعت چند اینا هنوز میخوان ادامه بدن، گفت تا هر وقت که مهمونا بمونن، گفتم اگه حرفی‌ نداشته باشی‌ من میرم بخوابم شما‌ها بعدا بیاین، گفت باشه هر جوری دوست داری، بیرون ماشین گذاشتن که هرکی‌ خواست بره برسوننش، من هم از کشیش‌ها خدا حافظی کردم دستی‌ هم برای اونای دیگه تکون دادم و اومدم از سالن بیرون، بیرون هیچکی نبود تاریک هم بود، داشتم دنبال ماشینه می‌گشتم که منو ببره دیدم خواهر عروس یک کیسه پلاستیکی سنگین آشقال دستشه و می‌خواد ببره بندازه، من بدون هیچ فکر کردنی رفتم فورا سراغش و میخواستم به زور اشقال هارو ازش بگیرم، بعد از اونهمه محبتی که اینا به من کرده بودن اصلا ادب ایرانیم اجازه نمیداد که من اونجا باشم و بذارم یک خانوم کیسه آشقال‌ها رو ببره، دستشو گرفته بودم و به زور میخواستم ازش کیسه رو بگیرم، یک چیزایی‌ به لهستانی میگفت که من نمی‌فهمیدم من هم به آلمانی باهاش حرف میزدم که باز اون نمی‌فهمید، تو همین بکش بکش‌ها بود که ۲ تا مرد لهستانی اومدن و دستای منو از پشت گرفتن یکی‌ دیگم که بعدا فهمیدم محافظ اون سالن بود اومد و یک اسلحه از جیبش در آورد و نشونه گرفته بود به شیکم من! من حاج و واج مونده بودم که جریان چیه، کم کم سر و صدا‌ها زیاد شد و اونایی هم که تو سالن بودن اومدن بیرون ببینن چه خبره، دوست منم اومد بیرون دید منو گرفتن، پرسید چیکار کردی،گفتم هیچی‌ بابا ایشون میخواست آشقال هارو ببره من خواستم کمکش کنم که همه ریختن سرم! اونجا بود که تازه جریان روشن شد، کیسه‌ای که دست خانوم بود، توش آشقال نبود بلکه هر چی‌ پول و جواهرات به عروس و داماد داده بودن ریخته بودن تو اون کیسه پلاستیکی که کسی‌ نفهمه چی‌ توشه من جنتلمن هم میخواستم که کیسه رو از خواهر عروس بگیرم و بندازم تو اشقالها!، خواهر عروس هم هی به لهستانی میگفته که بابا اشقال نیست، پوله، من هم نمی‌فهمیدم، اقایونی هم که به من حمله کرده بودن، خیال کردن که من میخوام پولها رو بدزدم! داستانی‌ شده بود ، مهمون‌ها هم ناراحت بودن و هم میخندیدن، هر کسی‌ به نحوی سعی‌ میکرد که از من دلجویی کنه، خلاصه دیگه نذاشتن من برم بخوابم باز منو برگردوندن تو سالون و تا ۷-۸ صبح ما رو اونجا نگه داشتن!

اینم از ماجرای عروسی‌ رفتن ما در لهستان!

******
پ.ن.

اینجا لازمه یک توضیح کوچیک بدم و اونم اینه که دوستان یکوقت خیال نکنن که من میخوام تبلیغی برای دین مسیحی‌ بکنم، دین و مذهب‌های مختلف از نظر من همه یکی‌ هستن و در اصل هیچ فرقی‌ با هم ندارن و اعتقاد داشتن به دین به نظر من بد که نیست، خوب هم هست اما سؤ استفاده کردن از دین و قوانین مذهبی‌ چیزیه که من دوست ندارم، متاسفانه در حال حاضر نه تنها در کشور‌های ما بلکه در بسیاری از کشور‌هایی‌ هم که دین اصلیشون مسیحی‌ و یا کلیمی و یا مذاهب دیگری هستن، عده بخصوصی از مذهب به عنوان یک وسیله برای به جون هم انداختن مردم و زیر یوغ کشیدن اونا استفاده می‌کنن! یکی‌ از همکاران خود من که پارسال با تعدادی از دوستانش به ایران رفته بود، اینقدر از ایرانیها و مسلمونها تعریف میکرد که من اوائل خیال می‌کردم که مسخره میکنه اما بعد از چند دفعه فهمیدم که نه واقعا هم ایرانیها رو دوست داره و از مسافرت ۲ هفته‌ایش به ایران اینقدر خوشش اومده که میخواد دوباره به ایران سفر کنه و قصد داره که این بار ۲ ماهی اونجا بمونه!

نگاشته شده توسط: Bobby | ژانویه 6, 2010

ویسکی ۲۴ ساله!

چند روز پیش جای همگی‌ خالی‌ شام دعوت بودیم،تا ساعت هفت و نیم که سر کار بودم تا برگشتم خونه یک چیزی حدود ۸ شب شده بود، خیلی‌ دیر شده بود تازه هیچی‌ هم نگرفته بودیم که با خودمون ببریم، به خانومم گفتم ، ما که دست خالی‌ نمیتونیم بریم خونشون اقلاً گلی‌، شوکولاتی، چیزی، الان هم که اینوقت شب همه جا تعطیله چه خاکی به سرمون بریزیم؟ مونده بودیم چیکار کنیم که من یادم افتاد که بنده خدایی چند سال پیش یک شیشه ویسکی واسه ما آورده بود مام که اهل ویسکی خوردن نیستیم، این شیشه همینجوری دست نخورده مونده بود تو کمد، به خانومم گفتم حالا که هیچی‌ نگرفتیم من همین شیشه ویسکی رو واسش میبرم، خانومم خیلی‌ موافق نبود اما چاره‌ای هم نداشت، گفت باشه بهتر از دست خالی‌ رفتنه!

شیشه رو از تو کمد در آوردم، یک عالمه خاک گرفته بود، خیلی‌ ابهت داشت، گذاشته بودنش تو یک قوطی فلزی خیلی‌ قشنگ، با مهر و موم و گارانتی، روشم نوشته بود ۱۸ ساله با تضمین دولت اسکاتلند! با دستمال اوفتادم به جونش، برقش انداختم فقط نمیدونم چرا قسمت پایین قوطی فلزیش تو رفتگی داشت، با خودم گفتم حتما بچه‌ها باهاش بازی کردن، از دستشون افتاده زمین، دیگه وقت صاف و صوف کردن اونو نداشتم، پیچیدمش تو کاغذ کادو رفتیم از خونه بیرون به سمت ماشین.

خونه دوستمون که رسیدیم، ویسکی رو دادم دستش گفتم این ویسکی رو که واست آوردم، بهش نگو ویسکی، بگو دوای همه امراض، هیجده سالشه، مثل این تو دنیا چند تا بیشتر نیست، معمولاً فقط خانواده سلطنتی انگلیس و وزیر وزراشون از اینا سفارش میدن، یک قاشوقشو بخوری یک هفته تخت گاز میری، قدرشو بدون بیخودی حیف و میلش نکنی‌، آب حیاته لا مذهب! روش نوشته ۱۸ سال اما خیلی‌ سنش بیشتر از اینحرفاس!

whisky

دوستمون با احتیاط خیلی‌ زیاد کاغذ کادو رو آروم آروم باز کرد تا چشمش به قوطی افتاد، قوطی رو یک دور تو دستش چرخوند، ته و بالاشو نیگاه کرد و گفت، دستت درد نکنه، این ویسکی کم کم ۲۴ سالشه! گفتم بابا تو معلومه که اینکاره‌ای یک نیگاه به ویسکی میندازی سنشو تخمین میزنی! گفت آره دیگه تخصص مام تو این چیزاس، گفتم به مام یاد بده، اگرم ویسکی خور نیستیم اقلا بدونیم چیزی که نمیخوریم چند سالشه!! گفت حالا یک چایی میل کن تا واست بگم، خیلی‌ سادس، برات بگم، خودتم قبول میکنی‌ که سن این ویسکی نیم ساعت هم کمتر از ۲۴ سال نیست!

چایی رو که آورد خورردیم گفتم بابا بگو ببینیم جریان این ۲۴ سال چیه، من که هنوزم توش موندم که تو چه جوری با یک نیگاه به ویسکی اونم نه به خودش بلکه به قوطیش پی‌ به سن و سالش بردی! گفت بیا بشین پیشم تا بهت بگم.

دوستمون شروع کرد به گفتن، گفت بله ۶ سال پیش ، شرکتی که ما پیشش کار میکردیم به کارمنداش هدیه کریسمس میداد به مام یکی‌ از همین ویسکی‌ها هدیه دادن، این ویسکی رو ۳ سالی‌ داشتیم خودمون که ویسکی خور نیستیم دلمون هم نمیومد بدیمش به کسی‌ تا اینکه ۳ سال پیش یک روز یکشنبه خونه یکی‌ از دوستان دعوت بودیم، هیچی‌ نگرفته بودیم، یکشنبه هم بود و همه جام تعطیل، مونده بودیم چیکار کنیم که من یاد شیشه ویسکی تو کمد اوفتادم، ویسکی ۱۸ ساله، ۳ سال هم تو خونه ما بود شده بود ۲۱ ساله، ویسکی رو ورداشتیم و رفتیم خونه دوستمون، متاسفانه موقعی که ۳ سال پیش داشتیم از پله‌های خونه اون دوست خوب بالا میرفتم، ویسکی ۲۱ ساله از دستم افتاد، ویسکی سالم موند اما ته قوطیش تو رفتگی پیدا کرد، درست همون جایی‌ که این ویسکی شمام تو رفته! ۲۱ به اضافه ۳ چند تا میشه؟

حالا فهمیدی چرا این ویسکی دست کم ۲۴ سالشه؟! کسی‌ چه میدونه شاید چند سالی‌ هم تو خونه ملکه الیزابت بوده، قاشق نداشته باهاش این آب حیات رو بخوره، فرستاده واسه شرکت ما!

نگاشته شده توسط: Bobby | ژانویه 3, 2010

احترام!

آقا من هرچی‌ میکشم از دست این زبونمه، مثل همین امروز که یکشنبس و من طبق معمول باید تا شب اسیر زن و بچه‌ باشم!

صبح خانومم لباساشو پوشید و گفت که میخواد بره دیدن دوستش که بیمارستانه، من هم که انتظار این خبر مسرت بخش رو نداشتم اصلا دیگه قاطی کردم، قبل از اینکه می‌خواست از در بره بیرون، زبونمو نتونستم نگه دارم بهش گفتم عجله نکن واسه برگشتن، هرچی‌ دوست داشتی بمون پهلوی دوستت، طفلی تنهاس تو بیمارستان، من مواظب بچه‌ها هستم! خانومم دوزاریش افتاد که بدجوری مسرور شدم از رفتنش، گفت بچه‌ها ساعت ۱۲ باید غذا بخورن، گفتم من ترتیبشو میدم، هر چی‌ دوست داشته باشن واسشون درست می‌کنم! گفت چه جوری شد که تو یکدفعه اینقد مهربون شدی؟ گفتم خوب دیگه چونکه دوستت بیمارستانه، گفت دوستم بچش به دنیا اومده مریض که نیست، گفتم خوب پس بیشتر بمون که بتونی‌ با بچشم بازی کنی‌! گفت به نظر شما چه اسباب بازی ببرم که بتونم با نوزاد چند ساعته بازی کنم؟ گفتم واسش قصه بگو، هر کار میکنی‌ بکن فقط عجله نکن! گفت عصر مهمون داریم، اتاق‌ها همه باید جارو بشن، گفتم اگه بگم نمیکنم مجبوره زودتر بیاد، گفتم باشه، خیالت راحت باشه! گفت گردگیری هم باید بشه، گفتم اونم می‌کنم، خلاصه کار دیگیی‌ یادش نیومد که بتونه این چند ساعت آزادی رو به کامم تلخ کنه، خدا حافظی کرد و رفت.

یکی‌ دو ساعتی‌ که گذشت، بعد از اینکه روزنامه رو از ته تا بالاش خوندم و اینترنت رو چک کردم، میخواستم شروع کنم به جارو زدن که دخترام گفتن بابی مام میخوایم جارو بزنیم، گفتم بابا عجله نکنین واسه جارو زدن، شمام چند سال دیگه یک شوهر گردن کلفت تنبل مثل من گیرتون میاد که میاد تو خونه لنگاشو جلو تلویزیون دراز میکنه و شما باید همه کارهای خونه رو انجام بدین، تازه همیشم یک چیزی هم بهش بدهکارین! گفتن نه بابا ما میخوایم بهت کمک کنیم، گفتم باشه حالا که ول کن نیستین من هم حرفی‌ ندارم، خلاصه نیم ساعتی‌ این بچه‌ها منو از کار انداخته بودن، دیدم کم کم داره دیر میشه، گفتم بچه ها، دیگه بسه، بذارین من جارو بزنم که اگه مامی بیاد ببینه هنوز جارو نزدم، پوست از کلم میکنه!

jaroo

دختر بزرگم گفت بابی مگه تو همیشه نمیگی که تو، تو خونه رییسی؟ گفتم چرا عزیزم،مسلمه که من تو این خونه همه کارم، گفت پس چرا میگی‌ مامی پوست از کلت میکنه؟ مگه تو از مامی می‌ترسی‌؟ گفتم نه عزیزم من به مامی احترام میذارم! گفت احترام میذرم یعنی‌ چی‌؟ گفتم یعنی‌ احترامشو دارم، گفت اصلا احترام یعنی‌ چی‌؟ گفتم ببین عزیز من. مثلا امروز که عمو اینا میان اینجا، تو به عمو احترام میذاری، بهش سلام میکنی‌، حرف زشت بهش نمیزنی، هر کاری بگه انجام میدی، چونکه عمو از تو بزرگتره و احترامش واجبه، گفت اما مامی که از تو بزرگتر نیست بآبی من که آخرشم نفهمیدم بهش احترام میذارم یعنی‌ چی‌! گفتم اگه یک جواب بهت بدم که بفهمی ول میکنی‌ منو که به کارم برسم؟ گفت اره، گفتم من به مامیت احترام میذارم، یعنی‌ مثل سگ‌ ازش میترسم، حالا اگه روشن شد برو تلویزیونت رو روشن کن بذار من جارو بزنم!

گفت بابی من اما امروز اجازه ندارم تلویزیون ببینم، مامی گفته اگه تلویزیونو امروز روشن کنی‌ کلتو میکنم! گفتم حالا عیب نداره برو روشن کن، مامی که الان اینجا نیست، گفت اگه موقعی که من دارم تلویزیوون نیگاه می‌کنم مامی برگرده اونوقت چی‌؟ گفتم یعنی‌ تو اینقد از مامی می‌ترسی‌؟ گفت نه بابی نمیترسم، بهش احترام میذارم………..

نگاشته شده توسط: Bobby | دسامبر 18, 2009

ترانه‌های درخواستی!

یادش بخیر ما بچه که بودیم، یعنی‌ بچه تر که بودیم الان هم هنوز سنی‌ نداریم! مثل حالا نبود که رادیو‌های مختلف و کانال‌های جور واجور تلوزیونی باشه که بتونی‌ همه آهنگ‌ها رو گوش بدی، اینترنتی هم در کار نبود که با یک کلیک هر موزیکی رو که بخوای به آنی‌ داون لود کنی‌، رادیو تهران بود که تا دلت بخواد برنامه گلها پخش میکرد و مام که بچه بودیم اصلا با اون جور موزیکای سنگین حال نمی‌کردیم، راستش همین الانشم با اونجور موزیک زیاد میونه‌ای ندارم، گلها که شروع میشد اول نیم ساعت ساز میزدن بعد خواننده میومد ۲-۳ بیت می‌خوند باز نیم ساعت ساز بعدشم ۲-۳ بیت دیگه از خواننده و بازم موزیک! میتونستی تهران راه بیفتی برسی‌ چالوس، هنوز خواننده شروع به خوندن نکرده بود! خیلی‌ واسه ماها طولانی و خسته کننده بود، تنها جایی‌ که میتونستی، موزیک به حساب پاپ اون زمان ایران رو گوش بدی تو شو های روز‌های جمعه بود تو برنامه‌های تفریحی که رادیو تهران داشت!

در همین زمان رادیو زاهدن! هر شب از ساعت ۸ تا ۹ شب برنامه ترانه‌های درخواستی داشت و به این صورت بود که مردم از تمام شهرهای ایران زنگ میزدن و تقاضا میکردن که ترانه مورد علاقشون از رادیو پخش بشه، خود پخش ترانش برای اونایی‌ که زنگ میزدن اصلا مهم نبود مهم شنیدن اسمشون تو رادیو بود ! هر کی‌ اسمش تو رادیو گفته میشد دیگه از خوشحالی می‌خواست پرواز کنه!

اون موقع‌ها گرفتن رادیو زاهدان که هزاران کیلومتر از ما فاصله داشت کار هر کسی‌ نبود باید با رادیو‌های موج کوتاه و آنتن‌های بلند بالای پشت بام، اینقد اینور و انوار بچرخونی تا این فرستنده رو پیدا کنی‌، با همه این کار‌ها هم فقط وقتی‌ هوا تاریک میشد میتونستی موفق شی‌ رادیو زاهدن رو بگیری، روز‌ها اصلا نمی‌شد! تو هوای برفی و بارونی هم اصلا شانسی‌ نداشتی که بتونی‌ به این فرستنده گوش بدی!

و اما بریم سر جریان تلفن زدن، اون وقتا مثل حالا نبود که گوشی رو ورداری یک شماره بگیری و صحبت کنی‌، تو شهری که ما زندگی‌ میکردیم تلفن‌ها هنوز هندلی بود باید گوشی رو ورمیداشتی، دستگیره رو اینقد میچرخوندی تا اوپراتور که ما بهش میگفتیم مرکز جواب میداد، میپرسید کجا روی می‌خوای بگیری؟ بهش میگفتی‌، ایشون هم اگه میل داشت و رو فرم بود واست میگرفت و گرنه میگفت خطا خرابه نمیشه، مخصوصاً تلفنهای راه دور که اصلا مکافاتی بود گرفتنشون، ما فقط یک شانس داشتیم که این آقای مرکز! ما رو میشناخت و سعی‌ میکرد که کارمونو راه بندازه، هر شب تا دستگیره تلفونو میچرخوندم میگفت باز می‌خوای رادیو زاهدان رو بگیری؟ می‌گفتم اگه لطف کنین، اونم سعی خودشو میکرد، چندین دفعه هم موفق شدیم و گرفتیم آهنگ هم در خواست کردم اما اسم من گفته نشد که نشد، تر‌انه‌ای که درخواست کرده بودم پخش نمیکردن، چونکه شنونده زیادی اون ترانه رو تقاضا نکرده بودن، من حتی ۲-۳ بار سعی‌ کردم ترانه‌هایی‌ رو تقاضا کنم که خوشم نمیومد اما میدونستم که طرفدار زیاد دارن اما بازم شانس باهام نبود، ترانه‌ها وقتی‌ پخش میشد که حد اقل ۵۰-۶۰ نفر تقاضا کرده باشن! بخاطر همین هم شما باید هر شب گوش میدادی، شاید اون ترانه پخش میشد و اسم شمام گفته میشد، ۳-۴ هفته‌ای ۸ تا ۹ شب من از کنار رادیو جم نمیخوردم که مباد اون لحظه پر افتخار شنیدن اسممو از رادیو از دست بدم!

شنیدن اسم درخواست کننده، هم افتخاری بود برای تقاضا کننده و هم برای شهری که اونجا زندگی‌ میکرد چونکه اسم شهرشم گفته میشد!
هر جایی‌ که بودم و هر اتفاقی که میوفتاد، رادیو زاهدان رو شب‌ها از دست نمیدادم، میدونستم که بالاخره یکشب اسم من و شهرمون باید گفته بشه.

یکروز جمعه بود و ما رفته بودیم با خانواده خارج از شهر، پیک نیک، تا برگشتیم خیلی‌ دیر شد، هی تو راه به بابام قر میزدم که من باید برم خونه، بابام هم خدا بیامرز میخندید، میگفت می‌خوای برسی‌ خونه چیکار کنی‌، مگه زن و بچت منتظرن؟ وقتی‌ رسیدیم ساعت شده بود نه و نیم ، دیگه به برنامه درخواستی نرسیدیم، خیلی‌ حالم گرفته شده بود، برادرم که ۲ سالی‌ از خودم بزرگتر بود، گفت حالا زیاد خودتو ناراحت نکن، اسم تو رو که مطمئنا نگفتن!

صبح شنبه رفتم مدرسه، تا وارد کلاس شدم دیدم که بچه‌ها همه با هم شروع کردن به دست زدن، پرسیدم چی‌ شده؟ گفتن دمت گرم، خیلی‌ گٔل کاشتی، مام دیشب اسم تورو تو رادیو شنیدیم، دفعه اولی‌ بود که اسم شهر ما رو تو رادیو گفتن، خیلی‌ حال کردیم!………

نگاشته شده توسط: Bobby | دسامبر 11, 2009

هدیه کریسمس

چند هفته‌ای بود که خانومم ول کن نبود، میگفت بچه‌ها بزرگ شدن باید تختاشونو عوض کنیم، من هم که طبق معمول زورم میاد پول بدم میگفتم‌ ای بابا هنوز اینا می‌تونن یکی‌ ۲ سالی‌ رو همین تختا بخوابن، یک ذرّه صبر داشته باش من هر هفته از این کارت‌های لاتاری میگیرم، هر وقت بردم، هم واسه تو یک دسته گٔل میگیرم و هم تخت بچه‌ها رو هم عوض می‌کنیم!

میگفت چرت و پرت نگو دیگه بسه، تو فقط کاری که باید بکنی‌ اینه که یک آگهی بدی تو روزنامه و یا اینترنت و این وسائل رو واسه فروش بذاری، گفتم خواب دیدی خیر باشه، هیچکی نه و من، من کم تو مغازه کار دارم که حالا باید جواب تلفن‌ها و ایمیل‌های مردم رو هم بدم که میخوان وسائل بچه دست دوم بخرن؟ گفت پس چی‌، می‌خوای بندازیشون دور؟ گفتم راستش من راغب ترم ۵۰ یورو هم بدم یکی‌ بیاد اینارو ببره بندازه دور تا اینکه آگهی بدم و صبح تا شب جواب سوال‌های چرت و پرت بیکار‌هایی‌ که زنگ میزنن بدم!

خانما رو که میشناسین، ول کن نیستن، هر شب که میرفتم میگفت چی‌ شد، آگهی دادی، می‌گفتم میدم، حالا صبر کن، الان قبل از کریسمسه، کارم زیاده، سرم خلوت شه حتما اینکار رو می‌کنم، میگفت مگه می‌خوای بیل بزنی‌، صبح تا شب پشت کامپیوتر نشستی، جفنگیات مینویسی و میخونی‌! ۲ خط بنویس میل کن به چند تا روزنامه و سایت، قال قضیه رو بکن، می‌گفتم چشم اما نمیکردم!

یک هفته‌ای بود که دیدم خانوم دیگه صحبتشو نمیکنه، گفتم خدارو شکر مثل اینکه رضایت داد اما خداییش یک ذرّه عذاب وجدان داشتم، با خودم گفتم عیب نداره حالا یک جوری جبران می‌کنم!

این یکشنبه طبق معمول من و بچه‌ها رفتیم پارک بعدشم بردمشون نهار خوردن، ۳-۴ ساعتی‌ بیرون بودیم، بر گشتیم خونه دیدم خانوم قیافش یک جور دیگس و سلامی که کرد با همیشه فرق داشت اما چیزی نگفتم! رفتم تو اتاق از تعجب شاخ در آوردم، دیدم نه از تخت بچه و نه از کمد لباس و کمد تعویض خبری هست! پرسیدم وسائل چی‌ شد؟ گفت فروختم، گفت چی‌، فروختی؟ به کی‌؟ گفت خودم آگهی دادم تو اینترنت، چند نفر زنگ زدن، کمد تعویض رو به یک خانومه فروختم، بقیشم یکی‌ دیگه خرید،! گفتم چجوری بردن؟ گفت تخت رو خودم به خانومه کمک کردم گذاشت تو ماشینش، اونای دیگه رو هم قبل از اینکه بیان پیچاشو باز کردم ۷-۸ تا تیکه شد، بردنش کاری نداشت، ۲ دفعه بردن پایین تموم شد!

نمیدونستم چی‌ بگم، بد جوری کنف کرد منو! با خودم گفتم همین الان باید حالشو بگیرم واگر نه تا اخر عمر باید این داستان رو روزی ۳ دفعه بشنویم، هر چی‌ فروخته باشه میگم، مفت دادی رفته!

پرسیدم خوب چند گرفتی‌ واسه همش رو همدیگه، میدونی‌ که اونا چوب اصل بود و فقط از رنگ طبیعی استفاده کرده بودن؟! گفت واسه کمد تعویض، ۱۶۰ یورو، واسه تخت و کمد لباس هم ۳۵۰ تا جمع زدم دیدم میشه ۵۱۰ یورو! دهنم باز موند زبونم گرفت! آخه ما اینا رو ۵ سال پیش گرفته بودیم، همشو رو هم ۴۹۹ یورو! ۱۱ یورو هم بیشتر از اونی‌ که خریده بودیم گرفته بود! گفتم ما خودمون ۵۰۰ تا نداده بودیم، تو فروختی ۵۱۰ تا! گفت ما تو حراجی مفت خریده بودیم، دلیل نمیشه که مفتم بدیم بره.

hedieh

گفتم عجب کار خوبی‌ کردیم!! آگهی دادیم! گفت آره واقعا هم که تو خیلی‌ زحمت کشیدی در فروش اینا.

کیف پولم رو میز بود، رفت ورداشت گفتم حالا نمیخواد پولشو به من بدی پیش خودت نیگردار ببینیم باهاش چیکار کنیم، گفت مثل اینکه قاطی کردی ها، من میخوام اون ۵۰ تایی که میخواستی بدی اینارو ببرن بندازن دور از تو کیفت وردارم و بزارم رو این ۵۱۰ تا برم باهاش دم کریسمس واسه خودم و دخترام هدیه بخرم!

نگاشته شده توسط: Bobby | نوامبر 30, 2009

Iphone

ای‌فون

عجب داستاینه این کار ما، امروز یک خانوم، از مشتری‌های قدیمی‌اومده بود پیشم، میگفت اومدم یکی‌ از تلفن های خوبتو بگیرم و برم، گفتم مگه ما تلفن بد هم داریم؟ گفت آره پارسال از موبایلی که ازت گرفتم راضی‌ نبودم، پرسیدم چطور مگه؟ گفت درست یک ماه بعد از اینکه تلفونو ازت گرفتم، رفته بودم حموم تلفن خیس شد، دیگه کار نکرد، بردمش تعمیر، گفتن گارانتیش از بین رفته، گفتم خانوم موبایلی که تو آب بیفته یا خیس بشه دیگه گارانتی نداره، اینکه دیگه تقصیر من نیست، من که نمیتونم به هر کی‌ تلفن میفروشم حمومشم بکنم! اما شما اگه دوست داشته باشین میتونین هر وقت خواستین برین حموم یا زیر دوش به من زنگ بزنین من در جا میام هم از مو بایلتون مواظبت می‌کنم هم پشتتونو کیسه میکشم! گفت شما که بدت نمیاد، گفتم نه خانوم آخه میدونین ما اصلا نسل اندر نسل دلاک بودیم!

گفت حالا از شوخی‌ بگذریم، اومدم یک آی فون بگیرم اونم آخرین مدلشو، با ۳۲ نمیدونم چی‌ چی‌، گفتم ۳۲ گیگا بایت حافظه، گفت احسنت خوب گفتی‌، آره همون، گفتم خانوم آی فون به درد شما نمیخوره، شما مگه چیکار می‌کنین با موبالتون که یک عالمه پول بدین آی فون بگیرین؟ گفت نه من تعریفشو زیاد شنیدم حالا دیگه هیچکی غیر از ای‌فون چیزی نمیگیره، گفتم مگه شما میرین تو اینترنت؟ ایمیل میگیرین؟ ایمیل میفرستین؟ بازی می‌کنین؟ گفت نه اما دوست دارم ای‌فون بگیرم، گفتم از من میشنوین، دور ای‌فون رو خط بکشین، این امریکایی‌های جهانخوار، هر بلایی که نتونستن با کوکا کولا و مکدونالد سرمون بیارن میخوان حالا با ای‌فون سرمون بیارن! گفت‌ای بابا، شمام که معلومه زیاد سریال دائی جان ناپلئون دیدی! گفتم شما اصلا تا حالا ای‌فون رو دیدین؟ گفت آره، شمام خیلی‌ منو دست کم گرفتین، خیلی‌ هم دیدم دستم هم گرفتم، خیلی‌ هم خوشم اومد، گفتم خانوم هر چیز بزرگی‌ که بدن دست آدم که خوب نیست! نمیدونم این حرف من چی‌ توش داشت که خانومه یک خورده سرخ شد! گفتم منظورم اینه که، گفت منظورتو فهمیدم دیگه نمیخواد بد ترش کنی‌! حالا ای‌فون داری یا نه؟

گفتم خانوم من چیز بد دست شما نمیدم، شما بیا حرف منو گوش کن، بد نمیبینی، گفت شما که یا میخواین پشت آدمو کیسه بکشین یا چیز بزرگ بدین دست آدم! این دفعه نوبت من بود که سرخ شم! تو دلم گفتم باشه یکی‌ طلبت!

یک موبایل جلوم رو میز بود، گفتم شما بیا یکی‌ از این تلفونا وردار خیلی‌ به دردت میخوره، هرکاری هم بخوای واستون انجام میده، یک نگاه به موبایل انداخت و گفت، اه اه این چمدون چیه میخوای به من بندازی؟ من خیلی‌ از اینا بدم میاد، همه جوونا تو خیابون و ترموای و مترو از اینا دستشونو، اینا موبایله یا مونیتور؟ گفتم این تلفن خیلی‌ کارا میکنه، ویدیو میگیره، باهاش میتونین برین اینترنت، عکس میگیره، ناویگاتسیون داره…گفت این موبایل اگه آشپزی هم بکنه، خونه رو هم جارو بزنه، لباسا رو هم بشوره، بازم من هچین آشقالی رو نمیگیرم!

iphone

گفتم خانوم شما اینقدر زود تصمیم نگیرین، این موبایل رو روشن کنین، کارتتونو بذارین توش، باهاش کار کنین، بعدا تصمیم بگیرین.

گفت نه من که همون اول به شما گفتم چی‌ می‌خوام، ای‌فون، بازم میگم ای‌فون، هیچی‌ دیگم نمیگیرم، بیخودی وقت خودتون و منو تلف نکنین، هر چی‌ هم که شما بگین ای‌فون خوب نیست و به درد نمیخوره و امریکایی هست و فلان و بیسار من تصمیمم عوض نمیشه!

گفتم خانوم داستان مرگ بر امریکا و این حرفا شوخی‌ بود اما شما حالا این موبایل رو روشن نمیخاین بکنین اقلاً بگیرین دستتون یک نیگاه بهش بکنین، شاید خوشتون بیاد، گفت من نمیدونم حالا شما چه اصراری دارین که من از این تلفن خوشم بیاد!

گفتم چونکه من میدونم که شما نمیدونین که ای‌فون چیه، گفت من نمیدونم، تمام دوستام دارن، شما از کجا میدونین که من نمیشناسم؟ گفتم ممکنه پشت این تلفونو نیگاه کنین؟ تلفونو برگردوند، گفتم پشتش چی‌ نوشته؟ گفت کجاش؟ گفتم اون پایینش یک چیز نوشته، ممکنه بلند بخونین؟

شروع کرد به خوندن، ای‌فون ۳ گ س ۳۲

گفتم این چمدون همون موبایلی هست که شما کشته مردشین! حالا من نمیدونم اون چیزی ‌ که دست شما دادن، شمام خیلی‌ باهاش حال کردین چی‌ بوده اما مطمئناً ای‌فون نبوده!………

نگاشته شده توسط: Bobby | نوامبر 27, 2009

تولد

درست مثل اینکه ۲-۳ هفته پیش بود، هشتم نوامبر اومدم به این خراب شده، ، بعد از چند روز اولین تولدت بود، هنوز بلد نبودی راه بری، تازه میخواستی بشی‌ یک ساله! ۲۷ نوامبر بدنیا اومده بودی، بابا و مامانت چه شور و هیجانی داشتن که اولین تولدتو چه جوری جشن بگیرن، منم که عموت بودم از اینکه در اولین جشن تولد تو می‌تونستم شرکت کنم خیلی‌ خوشحال بودم، تو تولدت شاید برای اولین دفعه رقصیدم اونم چه رقصی، الان که بعضی‌ وقتا بابات فیلمشو میذاره از خجالت آب میشم، بابات با دوربین ۸ میلیمتری فیلم میگرفت! چقدر تو خوشکل بودی عمو، چه چشای قشنگی‌، چه موهای سیاه زیبائی، همه مات میموندن وقتی‌ نیگات میکردن، چه احساس غروری بهم دست میداد، وقتی‌ به همه می‌گفتم که من عموت هستم! درست مثل اینکه همین دیروز بود، هنوز اون لباس قشنگی‌ که مامانت بهت پوشونده بود جلو چشامه، من که باورم نمی‌شه که ۲۸ سال پیش بود!

وقتی‌ فکر می‌کنم میبینم تقریبا هیچی‌ عوض نشده، هنوزم خوشگلی‌، هنوزم ما بهت افتخار می‌کنیم، هنوزم همه کشته و مردتن! بزرگترین اتفاقی که افتاده تو این چند سال این بوده که من اون زمان یک عالمه مو داشتم حالا کچل شدم! وگرنه، اون زمان سیگاری بودم، هنوزم هستم، خل بودم، هنوزم هستم، علاف بودم هنوزم هستم، بی‌ پول بودم، هنوزم هستم، از زندگیم ناراضی‌ بودم، هنوزم هستم، فکر برگشتن به ایران بودم، هنوزم هستم…..

البته چند تا اتفاق کوچیک دیگم افتاده تو زندگیم، اون زمان مجرد بودم، حالا نیستم، بچه نداشتم حالا دارم، مرض‌های لا علاج نداشتم حالا کلکسیونشو دارم…

tawalod

یه چیز می‌خوام بهت بگم که تا حالا بهت نگفتم، هر وقت که میشنوم کسی‌ میگه ، دختر بزرگم قیافش عین زمان بچگی‌ توئه، نمیدونی چقدر خوشحال میشم، درست همون احساس غروری بهم دست میده که ۲۸ سال پیش وقتی‌ تورو نیگاه می‌کردم بهم دست میداد! انشالله که بزرگیاشم کپی خودت باشه!

میدونم که خدا میتونسته به تو ‌ عموی خیلی بهتری بده اما من حاضر نیستم تورو با هیچ دختر برادری تو دنیا عوض کنم!

تولدت مبارک عمو!

پ.ن.
یک چیز دیگم تو این چند سال عوض شده، اون زمان وقتی‌ تولد داشتی، واست کادو میاوردم، حالا تو واسه تولد من کادو میاری! امشب هم منتظر کادو نباش!

پ.ن. ۲
میدونم که تو این مطلب رو نمیخونی اما من بهر حال نوشتم، بابات که میدونم میخونه، حتما واست خلاصشو میگه :)

نگاشته شده توسط: Bobby | نوامبر 18, 2009

پیر شدیم رفت!

پیری هم بد دردیه باور کنین! غیر مرض‌های مختلفی‌ که هر هفته ۲-۳ تاش سراغ آدم میان، فراموشی هم هر روز بیشتر کار دست آدم میده!

من تا چند سال پیش مشکلم فقط این بود که قیافه آدما یادم نمیموند، تو کار من هم که با خرید و فروش و مشتری و خریدار سر و کار دارم این واقعا یک ضعف به شمار میاد، طرف ۱۰ دفعه میاد پیشم ازم چیزی میخره باز دفعه یازدهم که میاد، انگار نه انگار که من این بشر رو تا حالا تو عمرم دیدم! واسه همین هم سعی‌ می‌کنم که هر کی‌ پیشم میاد، دفعه اولشم که باشه باهاش جوری برخورد کنم که انگار ۳۰ ساله مشتریمه، بعد دیگه تو صحبت میفهمم که یارو قبلا پیش من بوده یا نه، با این سیستم میشه گفت که تقریبا تونستم تا حدی این عیب رو بپوشونم اما چند وقتی‌ میشه که ۱۰ دفعه در ساعت هی گوشه مانیتور، ساعت رو نیگا می‌کنم که ببینم ساعت چنده! خوب اینم زیاد عجیب نیست، تا رسید به اینکه روزی ۲۰ دفعه این گوشه پایین سمت راست کامپیوتر رو کلیک می‌کنم که ببینم چندمه و تاریخ رو چک می‌کردم!

تازگی هام چند هفته‌ای می‌شه که روزی چند بار باید برم رو ساعت گوشه دسک تاپ که بینم چند شنبس، روزای هفتم دیگه یادم نمیمونه!

به قول زنده یاد هایده:

در بهار زندگی‌ احساس پیری می‌کنم!

کم کم دیگه همین جوری پیش بره باید صبح که از خونه میام بیرون، شناسناممو بذارم جیبم که اگه کسی‌ ازم اسممو پرسید شناسنامه رو در بیارم و از روش اسممو بخونم!

خلاصه دوستان حواستون باشه اگه یکروز اومدین تو این سایت و دیدین جای بابی نوشته، مسعود مشهدی، ملا حسنی، نبوی،نیک آهنگ، علیرضا رضایی…. و یا استاد خرسندی! بدونین که این بزرگان اینجا چیزی نمینویسن بلکه من اسمم یادم رفته و خیال کردم که اسمم، اسمه اونی‌ هست که شما میخونین!

faramooshi

اینا همش نشونه نزدیک شدن بیماری فراموشی و یا به قول فرنگی‌ها آلزایمره ، میترسم منم یک روز مثل اون بدبخت پیرزنه بشم که شلوارشو هی میکشده پایین دوباره میکشیده بالا، میکشیده پایین،میکشیده بالا! یکی‌ ازش میپرسه که خانم این اداها چیه از خودت در میاری؟ میگه ننه آلزایمر گرفتم نمیدونم که دا** یا می‌خوام بد**

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها