چند شبی بود که دختر بزرگم خوب نمیخوابید، شبا تو خواب جیغ میکشید، گریه میکرد، با خودش حرف میزد، ناراحت بود، لاغر شده بود،ظاهرا مریض نبود، مامانش خیلی نگران بود، شبا تا صبح خوابش نمیبرد، میگفت نمیدونم این بچه چشه، نه میخوابه، نه بازی میکنه، نه غذاشو خوب میخوره، یه چیزی اذیتش میکنه!
یکشنبه شد، همیشه یکشنبهها دخترم از صبح که بلند میشد، میپرسید بابا کی میریم پارک؟ منم میگفتم میریم حالا صبر کن، هر چی واستادم که بیاد بپرسه کی میریم، خبری نشد، صداش زدم ، عزیز بابا، برو حاضر شو میخوایم بریم پارک، گفت نه بابی من پارک نمیام، دوست ندارم برم پارک! گفتم، تو دوست نداری بری پارک؟ تو که عاشق پارکی! گفت حالا دیگه دوست ندارم! مامانش گفت، نمیدونم این بچه چشه، خیلی عوض شده!
گفتم دختر گلم، بیا پیش بابی میخوایم نقاشی بکشیم، کاغذ قلمتم بیار، اومد نشست پهلوم، پرسیدم چی بکشیم امروز، گفت میخوام عکس مامان الیزابت رو بکشم! گفتم الیزابت دوستت، که با خواهر کوچیکش و مامانش اومده بودن خونمون؟ گفت اره بابی، گفتم بکش بابایی، یادت میاد بردیم برسونیمشون خونشون، چقدر تو ماشین خندیدیم! بعدشم رفتیم بستنی خوردیم؟ چقدر بچههای خوبی هم هستن، مادرشونم خیلی خانومه، گفت بابی، الیزابت دیگه با ماها بازی نمیکنه! همش گریه میکنه، موهاشو میکنه، جیغ میکشه، غذاشو تو مهد نمیخوره، با هیچکس هم حرف نمیزنه! گفتم دیوونه شده مگه؟ گفت نه بابا، مامانشو میخواد، گفتم مادرش مگه کجاس؟ گفت رفته پیش خدا! خانوم مربی میگه مامان الیزبت پرواز کرده رفته پیش فرشته ها، من هر شب از خدا میخوام که مادر الیزبت برگرده اما خدا به حرفم گوش نمیده!
مثل اینکه با پتک زدن تو سرم، اتاق شروع کرد دور سرم به چرخیدن، اشکام سرازیر شد، دو تا بچه، ۴ ساله و ۲ ساله، خانوم به اون خوبی، ۲۸ سالش بیشتر نبود! چه خانواده خوشبختی بودن، حالا این بچهها چیکار کنن، درد از این بالاتر؟ مگه ممکنه، ۳ هفته پیش اینجا بودن، مادر الیزبت میگفت من تو زندگیم هیچی کم ندارم، تازه کار ساختن خونشون تموم شده بود،تابستون میخواستن اسباب کشی کنن!

دخترم پرسید، بابا داری گریه میکنی؟ گریه نکن، رفته باز برمیگرده، گفتم بابا جونم گریه نمیکنم عزیزم، انگشتم رفت تو چشم، اشکم در اومد! گفت دیشب تو خواب خودش بهم گفت که زود میاد، منم بهش قول دادم که با الیزبت دعوا نکنم! بابی تو میدونی کی برمیگرده؟ گفتم نه دخترم، من اصلا نمیدونستم که رفته عزیزم! گفت مگه به شماها نگفته بود که میخواد بره؟ گفتم نه بابا مثل اینکه عجله داشته، یادش رفته ماهارو خبر کنه که داره میره!
گفت بابی من هر شب قبل از خوابم با خدا حرف میزنم بهش میگم که به فرشتهها بگه که الیزبت و خواهرش خیلی گریه میکنن، مامانشو نو دیگه بفرستن بیاد، گفتم میدونی چیه بابا، اگه تو همش به خدا بگی اینو میخوام اونو میخوام، اینکار رو بکن اونکارو بکن اونم خیال میکنه چه خبره، خودشو لوس میکنه، ولش کن اصلا، فکرشم نکن، هر وقت وقتش باشه خودش برمیگرده، تو همونجوری که به مامان الیزابت قول دادی با الیزبت خوب باش، باهاش زیاد بازی کن، اونم کم کم یادش میره که مامانش پیشش نیست!
گفت بابی مامی بهم گفته که مامان تو هم، وقتی تو خیلی کوچیک بودی رفته پیش خدا، تو مامانت یادت رفته؟ گفتم نه بابا جون،من الان هم بعد از اینهمه سال روزی نیست که چندین بار با مامانم حرف نزنم! چرا اون بر نگشته هنوز؟ گفتم شاید اینقد بهش اونجا با فرشتهها خوش میگذره که منتظره دیگه من کم کم برم پیش اونا، گفت بابا من اما دوست ندارم که تو بری پیش فرشته ها! گفتم خیالت راحت باشه گلم، من خودم همینجا دوتا فرشته دارم که یک موشونو با ۱۰۰۰ تا از اون فرشتهها عوض نمیکنم، حالام بلند شو برو لباساتو بپوش میخوایم بریم پارک!
آخی
((
دنیای پاک و بی آلایش کودکی .
توسط: sahel در می 10, 2009
در 09:34
ساحل جون، ممنونم از کامنتت، امروز اینجا روز مادره، گفتم یک مطلب در رابطه با مادر بنویسم.
روز مادر رو به تمام مادرهای دنیا تبریک میگم!
توسط: Bobby در می 10, 2009
در 09:58
منم روز مادر رو به همه و مخصوصا خانومتون تبریک میگم
توسط: sahel در می 10, 2009
در 10:04
مرسی عزیزم، خدا تمام مادرارو حفظ کنه، یکی از بزرگترین درد ها، درد از دست دادن مادره، دردی که من بسیار خوب میسشناسم و سالیان ساله که باهاش زندگی میکنم!
توسط: Bobby در می 10, 2009
در 10:44
خیلی ناراحت شدم، خدا رحم کنه به اون ۲ تا بچه، نمیدونم چی بگم، چرا باید یک مادر جوون بره و ۲ تا بچه معصومش، تک و تنها بمونن؟
توسط: Atefeh در می 10, 2009
در 21:03
نوشته هات جالبند. من از توی فید ریدر میخونمشون به همین خاطر زیاد نمیام تو وبسایتت تا نظر بدم. دمت گرم، به نوشتن ادامه بده.
توسط: کیوان در می 10, 2009
در 23:50
لطف میکنی، کیوان جون که به من سر میزنی، نظراته دوستان موجب تشویق من و بهتر شدن مطالب سایت میشه، امیدوارم بیشتر ببینمت، شاد و سر بلند باشی.
توسط: Bobby در می 11, 2009
در 00:03
vaghan in bacheha donyae paki daran agha damet garm hesabi ashke maham dar ovordi alabte be on khandehay rozhay ghablemon dar mofagh bashi
توسط: omid در می 11, 2009
در 02:00
زندگی همینه دیگه امید جان، شادی و غم، متاسفانه، لحظات شادی خیلی زودگذر هستن اما حوادث غم انگیز، سالیان سال باهاتن! بهر حال شرمندم اگر که ناراحتت کردم، بعضی وقتا از اینام مینویسم که سایت زیاد یکنواخت نشه! وقت داشتی جریان مادام…مادام رو بخون، فکر کنم خوشت بیاد!
http://babajun.wordpress.com/2009/05/09/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87/
توسط: Bobby در می 11, 2009
در 05:46
چه حالگیری بود این پست
جیگرم آتیش گرف
ولی عوضش تجربه شد که اگر روزی پدر شدم از همون اول حواسم باشه قصه خدا رو وارد زندگیش نکنم
توسط: بارباپاپا در می 11, 2009
در 06:19
مرسی بارباپاپا عزیز، روز خوبی داشت باشی!
توسط: Bobby در می 11, 2009
در 07:04
خیلی خوب می نویسی.خدا تو رو برای خانوادت وخانوادت رو برای تو شاد نگهداره. موفق باشی …
توسط: Sina در می 11, 2009
در 10:16
باراباپاپا جون، من کامنت هاتو در بالاترین دیدم اما متاسفانه چونکه انرژی روزانم تموم شده!! نمیتونم جوابتو اونجا بدم، حرفات تا حدی درسته من هم هیچ چیزی رو به بچه هام تحمیل نخواهم کرد اما فعلا که هنوز کوچیکن، در جواب اینجور سوالات ، چیز دیگیی نداریم، حالا بعدا خودشون بزرگ شدن هر جوری دلشون خواست میتونن تصمیم بگیرن!
اینم لینک بالاترین:
http://balatarin.com/permlink/2009/5/10/1585905
توسط: Bobby در می 11, 2009
در 11:11
Boby joon ,matlabe madmazel ro ke bad gholi kardi momen,,,,,baba du hast mich aber enttäuscht
توسط: arash در می 11, 2009
در 21:00
چرا enttäuscht شدی آرش جون، داستانشو که تا آخر نوشتم! خوشت نیومد؟
توسط: Bobby در می 11, 2009
در 22:17
اومدم بگم قالب جدید مبارک !
توسط: sahel در می 11, 2009
در 22:42
سلام ساحل جون، ممنونتم،خوبی؟ امیدوارم که همیشه شاد و سر حال باشی.
توسط: Bobby در می 11, 2009
در 23:22
سلام بابی جون بابا شرمنده من ندیده بودم رفتی نوشتی، اخه معمولا این جور مطالب پارت وان و پارت تو دارن ، منتظر بودم که جدیده بیاد .خلاصه ببخشید که enttäuschen
شدم .خیلی خوب نوشته بودی ، اون بدبختا رو هم نابود کردی ، من که اگه جای اونا بودم از خجالت آب میشدم. ..یاد یه مطلب دیگه افتادم که چند ماه پیش توی یه وبلاگی خونده بودم…خیلی خوشم اومد.خواستی بخون >
http://blog.360.yahoo.com/blog-d2I43sw_dLP50sY.8efQTvHS2rAH?p=1057
با فروتنی، آرش
توسط: arash در می 11, 2009
در 23:03
خیلی قشنگ بود بابی، اشکمو در آوردی، داستان یا واقعی؟
توسط: hamed در می 13, 2009
در 11:58
fekr mikonam in naghashi keh haalaa ezaafeh kardi Egon Schiele keshideh baasheh. kheili khatt haaye mohkami daareh . ba un senne kamesh keh bichaareh javunmarg ham shod kheili kaarhaaye jaalebi daareh. chon to nanevesht i ba ejaazat man benevisam keh Schiele naghaashe otrishi dar saale 1890 motavalled shod va dar senne 28 saalegi dar saale 1918 az donyaa raft. kaarhaash beh gheymathaaye sarsaam avari beh milionhaa Euro kharido forush misheh. sargozashte zendegi kutaahesh jaalebe keh inja jaaye neveshtanesh nist. kheili tasvire ghashangi baraaye “Madar” entekhaab kardi. Eshtebaah nemikonam? maale shiele ast in taablove madar? movafagh baashi ..
توسط: فریبرز در می 13, 2009
در 16:04
ممنونم از حامد و تشکر میکنم از فریبرز عزیز، که توضیحات بسیار جالبی هم در مورد نقاشی مادر که همونطوری که فرمودی، مال Egon Schiele هست دادی، من نقاشی هاشو زیاد دیدم اما که اونم جوونمرگ شده ، نمیدونستم، فقط به خاطر زیبائی این عکس اینجا گذاشتمش، حس کردم که خیلی به این متن میخوره، مادری با ۲ تا بچش! مرگ رو در صورت مادر و غم رو در صورت بچهها میشه کاملا حس کرد!
توسط: Bobby در می 13, 2009
در 17:11
مادر منم 23 روز که فوت کره…مطلبت عجیب بود
توسط: ریحانه حقیقی در می 13, 2009
در 19:24
بهت تسلیت میگم ریحانه جون، از خدا میخوام که بهت صبر بده، دردتو کاملا حس میکنم، درد بزرگیس از دست دادن مادر، روحش شاد.
توسط: Bobby در می 13, 2009
در 21:37
من به خدا گفتم:
نظرت چیه خداجون؟
توسط: آریو در می 14, 2009
در 19:41
خدا چی گفت آریو جون؟
یادم میاد shatot یه وقت یک مطلب نوشته بود به اسم اگر من خدا بودم، خیلی قشنگ نوشته بود،فقط یادش رفته بود بگه که اگه من خدا بودم، هیچ بچهیی رو از مادرش جدا نمیکردم!
توسط: Bobby در می 14, 2009
در 21:29
سلام
اشکمونو در اوردی
شاد و سربلند باشی
توسط: 911 در می 17, 2009
در 00:48
انشالله همیشه شادو خندون باشی ۹۱۱ جون اما زندگی همینه دیگه، ترکیبی از اشکها و لبخندها، ۹۵% گریه و زاری ۱ صد هم خوشی و بگو بخند! ۴ در صد دیگشم هنوز نفهمیدم چیه، اگه شما میدونی بگو مارو هم روشن کن!
توسط: Bobby در می 17, 2009
در 08:17
شاید اون 4 درصد دیگه واسه احساس خلا باشه .. یه حس میون شادی و غم … حسی از جنس نور و شاید عشق ..
نمیدونم شاید هم هیچ کدوم
توسط: sahel در می 17, 2009
در 11:40
واقعا تاثير گذار بود و داشت اشك منم در ميومد!
خدا خودت رو بالاي سر دخترت نگه داره
توسط: aMiN در می 18, 2009
در 08:01
ساحل جون مرسی، کامنتت خیلی فیلسوفانس، دستت درد نکنه، از aMIN هم بخاطر اشکی که نریخته تشکر میکنم!
توسط: Bobby در می 18, 2009
در 08:15
[...] دوتایش را انتخاب کرده ام. بقیه اش هم حتما خواندنی است. مادر [...]
توسط: پانزدهم مهر دات کام - وبلاگ » بایگانی وبنامه (وبنامه (وبلاگ)) » دو خاطره از یک وبلاگ در می 18, 2009
در 11:57
مرسی دوست عزیز بخاطر لینکها!
توسط: Bobby در می 18, 2009
در 14:29
مادر فرشته خوبی ها تا هست قدرش را نمی دانیم وقتی رفت می فهمیم چهگوهر با ارزشی از دست داده.افسوس که دیگه بر نمی گرده
توسط: محمد در ژوئن 11, 2009
در 08:23
مرسی محمد جان، واقعا که حقیقت رو گفتی، هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه جای مادر رو بگیره!
توسط: Bobby در ژوئن 11, 2009
در 12:09
خيلي ناراحت شدم.چه دلگير.مادر رو سرچ كردم اومدم تو پيج شما.
از اول تا آخر اين پستو خوندم.دلم گرفت.آخه منم مامان بزرگم يادم افتاده بود اينم خوندم بدتر شدم.خدا همه ي مامانها رو صحيح و سالم حفظ كنه.
توسط: آيرا در ژوئن 13, 2009
در 14:52
متاسفم که نارحتت کردم آیدا جون، انشالا که همیشه لبت پر خنده باشه، مطالب خنده دار هم ، چند تائی داریم اونارو هم بخون شاید بتونم از خجالتت در بیام
این مطلب رو چند وقت پیش نوشتم نمیدونم چرا امروز خیلیها میخوننش، نمیدونم کی بهش لینک داده!
توسط: Bobby در ژوئن 13, 2009
در 17:02
mersi ghashang bood be khosos akharesh ke khodet 2 ta fereshte dari albate nagofte namoone ke 3 ta fereshteh dari yeksh az ghalam oftad
delam mikhad tamame matalebeto bedam shayan bezane th kone, bache ha bazam ba th et hal kardan hame khosheshoon omade
har kodom ke khastio bede midam ashkan bezane inam bedam???
توسط: shaparak در سپتامبر 23, 2009
در 12:31
ashkan manzoorame eshtebahi neveshtam shayan =))
توسط: shaparak در سپتامبر 23, 2009
در 12:31
bashe inam midam ashkan bezare mamnoon
توسط: shaparak در سپتامبر 24, 2009
در 22:00
من تازه الان این مطلب را خوندم و چون مادرم را درست ۳ سال پیش از دست دادم، کلی یاد خودم افتادم که نمیتونم از هیچ چیزه مادرم که بود بگذارم! حالا داد میزد، گریه میکرد، میخندید، ناراحت بود، خوشحال بود……….. فقد دلم میخواست هنوز زنده بودش. چون هیچ کس جای مادر رو نمیتونه بگیره و روز نیست که به فکرش نباشم:-(
ببی جان همونطور که گفتی، غمگین بودن باید کناره خوشحالی باشه و جزو ماست!
توسط: roxana در دسامبر 16, 2009
در 21:31
رکسانا جان، متاسفم که نوشتی که مادر شما هم متاسفانه فوت کردن، روحشون شاد! ما آدما در هر سن و سالی که باشیم از نبودن مادر رنج میبریم، غم از دست دادن مادر یکی از بزرگترین غمهای ما انسانهاس.!
توسط: Bobby در دسامبر 17, 2009
در 16:35