نگاشته شده توسط: Bobby | می 19, 2009

شاهنامه آخرش خوشه!


معمولا من خاطراتمو با یادش بخیر شروع می‌کنم اما ایندفعه خدائیش نمیدونم بگم یادش بخیر یا نگم، خاطرش هم تلخه و هم شیرین!
بله، چندین سال پیش بود، اگه اشتباه نکنم ۱۹۸۹میلادی یعنی‌ ۲۰ سال قبل، با یکی‌ از دوستان مسافرتی داشتیم به کشور ترکیه و یا به قول یکی‌ از دوستان سرزمین عثمانیها! اون وقتا آنتالیا مثل امروز نبود که پر توریست باشه، اینهمه هتل و تاسیسات هنوز ساخته نشده بودن، هر ۴-۵ کیلومتری میتونستی ببینی‌ که کارگرانی مشغول ساختن ساختمانی بودن، ترکها هم که الحقو ولانصاف مردمان مهربان و مهمون نوازی هستن، دفعه آخری هم که ۳ سال پیش رفته بودیم اونجا، خوبیهای بسیاری از اونا دیدیم! داستانو نمیخوام کشش بدم، میرم سر اصل مطلب.

یکروز که دیگه از دریا و ساحل و دیدن پریرویان خسته شده بودیم به دوستم گفتم، بسه دیگه هر چی‌ شنا کردیم و در آفتاب دراز کشیدیم چشم چرونی کردیم، از قدیم و ندیم گفتن که با حلوا حلوا دهن شیرین نمی‌شه اینجا فکر نکنم چیزی به ما بماسه ( مجرد بودیم البته،حالا دیگه غلط بکنم از این حرفا بزنم! ) بهتره بریم چند جای دیگرو ببینیم اقلاً فهم و شعورمون بره بالا! تصمیم گرفتیم که ماشینی کرایه کنیم و به شهر و روستاهای اطراف سری بزنیم، صبح زود راه افتادیم، واقعا هم لذت بخش بود، مردم اونجا هنوز زیاد ایرانی ندیده بودن و براشون خیلی‌ جالب بود که با ما بیشتر آشنا شن، هر جایی‌ که می‌رفتیم چند نفری دور ما جمع میشدند و مارو سوال پیچ میکردن، مردمان بسیار خونگرمی‌ بودن، همه چیز داشت بخوبی پیش میرفت تا اینکه نزدیکای ظهر گشنگی اومد سراغمون و ما تصمیم گرفتیم به رستورانی که همونجا بغل جاده بود بریم و غذایی بخوریم، وارد رستوران که شدیم دیدیم چند نفری نشستن و مشغول نوشیدن چایی هستن، بوی جوجه و گوشت کباب شده، اشتهای مارو بیشتر تحریک کرد، به دوستم گفتم زیاد نمیمونیم سریع غذا رو می‌خوریم و دوباره به سیرو سیاحتمون ادامه میدیم، ترکهایی که اونجا نشسته بودن، طبق معمول با ما به ترکی‌ سلام و علیک کردن و مام جواب دادیم، ترکی‌ بیلمیارم! یعنی‌ ترکی‌ بلد نیستیم! پرسیدن کجایی‌ هستین، گفتیم ایرانی، خیلی‌ مارو تحویل گرفتن میخواستیم بریم یک گوشه بشینیم که گفتن نمی‌شه و بهترین میز اونجارو که درست وسط رستوران بود به ما دادن، چایی برامون آوردن میخواستیم بخوریم که دیدیم آقائی حدودا ۶۰ ساله وارد رستوران شد، نگاهی به ما کردو به ترکی‌ گفت بویرون، یعنی‌ روز بخیر مام نگاش کردیم و گفتیم سلام و علیکم! فهمید که توریست هستیم، قیافش، عین خدا حفظش کنه، ناصر خان ملک مطیعی، صورت برنزه و جذاب، سبیل کلفت، قد بلند و چهار شونه، از گارسونها پرسید که اینا کجایی‌ هستن، اونام گفتن ایرانی، باهاشون چند جمله‌ای گفت و اومد سراغ ما! لبخند بر لب به انگلیسی‌ گفت من صاحب این رستوران هستم، خوش اومدین، اجازه دارم بشینم سر میزتون؟ گفتیم بفرمایین، اجازه مام دست شماس، دوستم گفت اگه مام شانس داشتیم این سیبیل کلفته سر میز ما نمینشست! گفتم بابا، یارو حالا تحویلمون گرفته اومده سر میزمون تو هم حال بده بهش، وسط دهات‌های آنتالیا میخواستی Pamela Anderson بیاد بشینه بغل دستت؟! گفت نه بابا Pamela نخواستم، طرف با این سیبیلاش با ما کاری نداشته باشه ما راضی‌ هستیم Pamela حالا بعدا میتونه بیاد خونم! گفتم نه عزیز من خیالت راحت باشه تا من باهات هستم نمیذارم کسی‌ بهت دست درازی کنه! گفت تو مواظب خودت باش نمیخواد غصه منو بخوری، گفت میترسم وقتی‌ از ترکیه برمیگردیم تو هواپیما بگیم چی‌ فکر میکردیمو چی‌ شد! خلاصه، صاحب رستوران گفت که چند سالی‌ در استانبول زندگی‌ میکرده و خاطرات بسیار شیرینی‌ از رفاقت با ایرانیها داره، میگفت که خیلی‌ ایرانیها رو دوست داره! کم کم من هم داشت شک ورم میداشت که یارو چی‌ از جون ما میخواد! گفت من یک خواهشی از شما دارم، با ترس و لرز گفتیم بفرمایین، در خدمتیم، گفت من دوست دارم با شما یک بازی کنم، با خودم گفتم مثل اینکه طرف میخواد با ما دکتر بازی کنه! دوستمون حق داشت بترسه! گفتم تا چه بازی باشه، گفت الان میفهمین، یکی‌ از گارسونها رو صدا زد بهش یک چیزایی به ترکی‌ گفت و اونم فورا به قسمت داخلی‌ رستوران رفت، ظاهرا تا چیزی رو بیاره و به ما نشون بده! بعد از چند لحظه برگشت، یک چیز گذاشت جلو ما رو میز، صاحب رستوران که از حالا، با اجازتون بهش میگم ناصر خان، گفت اینو میشناسین، گفتم من نشناسم، من با این بزرگ شدم، گفت بازیشم بلدین؟ گفتم این سوال رو دیگه شما لازم نیست از ایرانیها بکنی‌، ایرانی به دنیا که میاد یک جفت طاس دستشه! گفت من اون زمان که استانبول بودم تا دلتون بخواد به ایرانیها باختم تو تخته نرد، الان ۷-۸ سالی‌ می‌گذره و تمام این سالها اینجا تمرین کردم و منتظر بودم که یک روز یک ایرانی پیدا کنم انتقام اون باخت هارو ازش بگیرم! به دوستمون گفتم، حالا خیالت راحت شد، خیال کردی یارو میخواد ترتیبمونو بده حالا من تو تخته نرد بلایی سرش بیارم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن!

takhteh nard

ناصر خان گفت، ۵ دست بازی می‌کنیم، هر کی‌ اول ۳ دست برد، برندس، اگه شما بردین که هر چی‌ دلتون خواست بخورین و بنوشین و ببرین، همه مشتری‌هایی‌ هم که اینجا داران میخورن دعوت من هستن! اما اگه باختین باید پول خودتونو که میدین هیچی‌، پول تمام نوشابه‌های اونای دیگرم بدین! رفیقمون گفت بابا بیخیال، یارو هم مثل اینکه قاطی داره، معلوم نیست چه کلاهی میخواد سرمون بزاره، گفتم کلاه سر من اونم تو بازی تخته، مثل اینکه منو هنوز خوب نشناختی! من حاضرم پول اینارو که هیچی‌ پول تمام مردم این شهرم بدم اگه ببازم، من ببازم؟! اونم به ترکا؟ بچه شدی؟ به ناصر خان گفتم قبوله، دستشو آورد جلو دست دادیم ، واسه اونای دیگم جریانو تعریف کرد، همه شروع کردن به دست زدن و سرو صدا کردن همگی‌ با هم میگفتن ترکیه، ترکیه، ترکیه، یک سرو صدائی راه انداخته بودن مثل اینکه گالاتا سرا داشت با فنر باغچه بازی میکرد! گفتم حالا صبر کنین یک ترکیه‌ای بهتون نشون بدم که کمال آتا تورک به حالتون زار زار گریه کنه! میخواستیم شروع کنیم، ناصر خان گفت، دست نیگردار، اینجوری نمی‌شه، اول غذاتونو بخورین که بعد که باختی نگی‌ من گشنم بوده، دل درد داشتم، سرم گیج میرفته و از این بهونه ها! گفتم خیلی‌ فکر خوبیه، غذا سفارش دادیم، آوردن هر چی‌ هم فکر کنین با هاش آورده بودن، خیلی‌ مفصل و خوشمزه بود جای همتون خالی‌! رفیقمون گفت، اگه ببازی چشمون در اومده، پول همین غذا خرج یک هفته مسافرتمونه! گفتم خیالت راحت راحت باشه، من بازنده از اینجا نمیرم بیرون، اینو بهت قول میدم!

بله، غذارو خوردیم. روشم چایی و چند تا از این باقلوا‌های ترکی‌، حسابی‌ آماده شدیم برای نبرد! بازی شروع شد، دست اول رو چند دقیقیی کارشو تموم کردم، شد ایران ۱ ترکیه ۰ سرو صداها کمتر شده بود! دست دوم شروع شد، بازم مثل برق ترتیبشو دادم، ایران ۲ ترکیه ۰، ناصر خان با اون همه ابهتش صداش در نمیومد! تماشاچی هام دیگه جیک نمیزدن!بهش گفتم ببین آقا ناصر اگه میخوای یک استراحت بدیم که شما یک خورده حالت جا بیاد، همینجوری پیش بریم میترسم امپراطوری عثمانی از هم بپاشه، گفت نه ادامه میدیم، گفتم هر جوری که دوست داری، بعدا نگی‌ ایرانی‌ها ضعیف کشن، گفت نه بابا شما طاستو بریز، دست سوم رو شروع کردیم، همه چیز داشت مثل دست اول و دوم پیش میرفت که یک طاس بد، گشاد و پیش از اینکه بفهمم چی‌ شد، ۲ تا کشته داشتم! درد سرتون ندم، تا اومدم بازی رو جمع و جور کنم، مارس شدم ! شدیم ۲-۲ ! دوستم گفت خاک تو اون سرت، تو آبروی هرچی‌ ایرانیه بردی، تا حالا ندیده بودیم ایرانی به ترک ببازه، اونم مارس شه! گفتم شانس آورد، طاس گر نیک نشیند همه کس نررادن! تو دیگه حالا نمیخواد نمک رو زخم بپاشی، خیالت کاملا راحت باشه جوجه رو آخر پائیز میشمرن!

ناصر خان که تا پیش از مارس کردن نفسش در نمیومد دوباره شیر شد، ترکیه، ترکیه هم دوباره شروع شد، دست چهارم برای تعیین برنده شروع شد، هر کی‌ این دستو میبرد ، برنده نهائی نبرد بین ایرانیها و عثمانیها بود!

بازی خیلی‌ متعادل پیش میرفت، رسیدیم به جایی‌ که شروع کردیم به برداشتن مهره ها، من یک طاس جلو بودم، ناصر خان باز حالش گرفته شده بود، ترکای تماشاچی هم نفسشون در نمیومد! رسیدیم به طاس آخر، من ۲ تا مهره داشتم تو خونه یک ناصر خان ۳ تا تو خونه پنج! دیگه هیچ راهی‌ واسش نمونده بود، نوبت اون بود که طاس هارو بریزه، به دست و پا اوفتاده بود، فقط جفت میتونست نجاتش بده اونم نه هر جفتی، جفت ۵ به بالا! یعنی‌ جفت ۵ یا جفت ۶، هر چی‌ دیگه میاورد باخته بود! سرشو آورد بیخ گوشم گفت، ببین جوون، بیا این دست رو دوباره شروع کنیم، عوضش شما هر چی‌ خوردی و نوشیدی تا حالا مهمون من، حتی اگر هم که ببازی نمیخواد هیچی بدی، فقط، این دستو ول کنیم، یک دست جدید شروع می‌کنیم، هر کی‌ برد، مسابقه رو برده! گفتم بریز بابا مگه با بچه طرفی؟ شما هر چی‌ بیاری باختی، خوب وقتی‌ شانسی مارس کردی، باد به غب غبت انداخته بودی، حالا چرا کبکت از خوندن افتاده؟ قبل از اینهم که بریزی، لطفا صبر کن میخوایم یک دور دیگه واسه همه دوستان، نوشابه سفارش بدم، بخورن نوش جونشون، طفلکی‌ها اینقد اینجا ترکیه ترکیه کردن گلوشون خشک شد! گفت باشه، نوشابم بهشون میدیم، ناصر خان سرخ شده بود مثل لبو! رفیقمون گفت ولش کن بدبختو، گفتم بابا تخته نرد شیرینیش به همین رجز خونیاس، اگه این حرفارو نگی‌ که مزه نمیده! ناصر خان گفت پس بریزم؟ گفتم خواهش می‌کنم، طاس هارو تو مشتش چند ثانیه چرخوندو صدائی از خودش در اوردو طاس هارو با قدرت تمام انداخت تو تخته، اولیش چند تا دور زد و واستاد، چی‌ اومد؟ ۶! دومی شروع کردن به چرخیدن دور خودش، چرخید و چرخیدو چرخید، ناصر خان دیگه طاس هارو نگاه نمیکرد! چشاشو زده بود به سقف، منتظر بود ببینه چی‌ می‌شه، ، ترکا همه میخکوب شده بودن و به طاسی که داشت همینجوری دور خودش میچرخید نگاه میکردن، منم محو تماشای ناصر خان شده بودم، خیلی‌ قیافش دوست داشتنی بود، منو یاد بابای خودم مینداخت، قیافش شده بود عین بابام، موقع تخته بازی کردن با شوهر عمه هام! یکدفعه دیدم چقدر دوست دارم این ناصر خان رو، اصلا دیگه دلم نمیخواست ازش ببرم و ناراحتش کنم، طاسه هنوز داشت میچرخید دوره خودش، دستمو دراز کردم پیش ناصر خان، داد زدم به انگلیسی‌ draw draw یعنی‌ مساوی مساوی، ناصر خان دستمو گرفت به ترکی‌ گفت برابر برابر، با دست زدم رو تخته نرد و طاسی‌ که داشت اون وسط هنوز دور خودش میچرخید! هر کدوم از مهره‌ها پرت شد یکطرف، دست انداختم گردن ناصر خان صورتشو بوسیدم ، گفتم شما چقدر منو یاد بابام میندازین!
ترکا گیج شده بودن، همه داشتن ما دوتا رو نیگاه میکردن، یکدفعه شروع کردن به داد زدن:
ایران ، ترکیه، ترکیه، ایران!

ناصر خان با پسرش که یکی‌ ۲ سال از ما بزرگتر بود نزاشتن اون روز ما جایی‌ بریم، خودشون همه جاهای دیدنی‌ شهرشونو به ما نشون دادن، آخر شب ازمون خواهش کردن که بمونیم پیششون که ما دیگه نتونستیم چونکه باید بر میگشیم و ماشین رو پس میدادیم!


پاسخ‌ها

  1. بابا حسابی‌ طپش قلب مارو با این جریان هیجان انگیز بردی بالا. عجب قلمی داری ها!!! زنده باشی‌ و سر بلند. اگه اینارو کتاب کنی‌ من ده جلد میخرم به دوست و آشنا هدیه میدم. ناز قلمت.

  2. ممنونم فریبرز جان، تو همیشه منو شرمنده میکنی‌، من میدونم که این درد دلهای روزانه من، واقعا لایق اینهمه تعریف و تمجید شما دوست عزیز نیست اما تشکر می‌کنم از شما که با این جملات زیبات منو تشویق به ادامه نوشتن این بلاگ میکنی‌ :)

  3. فرین! خیلی‌ خوب مینویسی. اون هم بدون غلط!

    دستت درد نکنه.

  4. خاطره جالبی بود. خيلی لذت بردم.دستت درد نکنه.

  5. گرچه به قول دوست عزيزمون ملا نقطه غلط املايی نداشتی ولی چند تا غلط ترجمه ای داشتی که جهت تنوير افکار عمومی ميگم:
    ترکی نميدونم ميشه :تورکی بيلميوروم bilmiyorum türki
    بويورون buyurun يعنی بفرماييد نه روز بخير
    روز بخير ميشه گون آيدين gün aidın
    شما که بايد تو المان با ترک ها زياد سروکار داشته باشين. فکر کنم بايد خيلی وقت پيش ياد ميگرفتن.
    ياد يه جک افتادم. به ترکيه ایه ميگن آلمان چه جوره. ميگه خيلی خوبه فقط يه کم آلمانيش زياده!!

  6. مرسی‌ مرتضی‌ جون بخاطر راهنمایی هات، من با همون ۲ کلمه اشتباه، با هر کی‌ حرف میزنم میگم ترکیم فول فوله! اما گذشته از شوخی‌ ما همین ۲ کلمه رو هم اونجا یاد گرفتیم، البته ۲-۳ تا دیگم بود، مثل آرکاداش، آبی‌، چکماک… :)

  7. yaşa arkadaş :)

  8. بسیار عالی … چقدر شیرین .
    مثل همیشه عالی بود .
    خسته نباشی بابی جون .

  9. قربون تو ساحل جون، خوشحالم که خوشت اومد :)

  10. بابی جون معرکه بود، کم کم داشتم فکر می‌کردم که به ترک‌ها باختی! خیلی‌ قشنگ نوشتی‌، این داستانت خیلی‌ منو تحت تاثیر قرار داد!

  11. من ببازم Atefeh خانم؟ بچه شدی؟ :) مرسی‌ از لطفت عزیزم، اینام داستان نیست جریاناتیه که برای من اتفاق افتاده، حالا بعضی‌ وقتا ممکنه یکخورده نمکشو زیاد کنم اما در واقعی بودن اصل موضوع اصلا شک نکن!

  12. سلام خیلی‌ جالب بود

  13. Salaam Bobby jun
    Jaaie shomaa tuie doniaam khaali bood
    khosh omadi be doniaam

  14. مسعودجان خیلی‌ متشکرم که اینقد لطیف نوشتی‌، از آشنایی باهات خوشوقتم دوست عزیز.

    محمد جون شمام خوش اومدی، از شمام تشکر می‌کنم.

  15. ایشاله بابی یه روز بشینیم یه تخته حسابی با هم بزنیم. خدا رو چه دیدی

  16. اره انشاالله، دنیا خیلی‌ کوچیکه، شاید اصلا ما با هم همسایه هستیم و ما نمیدونیم!

  17. kheili ziba minevisiiiiiiiiiiii eivaaaaaaal
    man ke vaghean hal mikonam neveshte hato mikhoonam, ketab kon hatman :)
    hala haminam ashkan th kone
    ba ejazat ;)


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها