داشتم با خودم خاطرات گذشته رو مرور میکردم، خیلیهاشون تلخن اما بعضی هاشونم شاید بشه بهشون گفت بامزه! اینم یکی از هموناس:
بله، زمان دانشجویی بود در شهر منچستر در کشور خبیث! انگلستان، شبی از شبها با یکی از دوستان نشسته بودیم، حوصلمون سر رفته بود، تصمیم گرفتیم که بریم دیسکوتک، دوستم که اسمش اکبر بود گفت که دیسکوتک جدیدی باز شده و تعریفشو زیاد از اینور اونور شنیده، خیلی دوست داشت که اونجارو ببینه اما بهش گفته بودن که پسرهای خارجی رو فقط در صورت بودن با دوست دخترشون راه میدن! من با شنیدن این حرف خونم جوش اومد، گفتم انگلیسیها سگ کی باشن که بخوان ما ایرانیها رو راه ندن، من دیسکوتکشونو در جا میخرم، حالا دیگه کار این بی همه چیزا به جایی رسیده که ما ایرانیها رو تو دیسکوتکشون راه نمیدن؟ گفتم بلند شو حاضر شو بریم بقیش با من، گفت ببین عزیز من، منم منم بیخودی و میخرم و میفروشم و میکشم و میکنم رو بذار کنار باید یک پولیتیک درست و حسابی بزنیم که شبمون خراب نشه، تو همه کار هارو بذار به عهده من، من خودم ترتیبشو میدم، گفتم حالا دیگه تو میخوای منو ببری دیسکو؟ گفت اره همین که گفتم تو با من بیا کاریت نباشه، اگه من امشب تورو نبردم تو این دیسکو، اسم منو بذار کبری! گفتم من که چشم آب نمیخوره اما فقط واسه اینکه روت کم شه، باشه، هر کاری که تو بگی میکنیم، گفت پس بلند شو زنگ بزن تاکسی بیاد سوار شیم بریم، گفتم نفست از جای گرم بلند میشه ها، ۲ روزه الان از بی پولی سیگار نکشیدم اونوقت تاکسی سفارش بدم باهاش برم دیسکو؟ گفت تو همین ۴-۵ دقیقه قبل میخواستی دیسکو یارو رو بخری حالا میخوای مارو با اتوبوس ببری؟ گفتم اونم تازه اگه بلیط اتوبوس تو جیبام پیدا کنم، وگرنه پیاده باید گز کنیم!
بلیط اوتوبوسم نداشتیم، قلکی داشتم که پول خوردامو برای روز مبادا و گرفتن سیگار توش میریختم، زدیم شکوندیمش چندین پوند از توش در آوردیم برای ورودی دیسکو و پیاده راه اوفتادیم به سمت مرکز شهر!
اکبر گفت وقتی رسیدیم اونجا، جوری وانمود میکنیم که انگار منتظر دوست دخترامون هستیم، دربونها هم وقتی ببینن ما تنها نیستیم راهمون میدن بریم تو چونکه میگن حتما دوستاشون قبل از اینا اومدن رفتن تو و منتظر اینان، گفتم ایدش بد نیست حالا ببینیم چی میشه!
دم در دیسکوتک که رسیدیم، دیدیم ۲-۳ تا دربون واستادن فقط هم اونایی رو میذاشتن برن تو که یا دخترن و یا پسرن اما با دختر، حتی چند تا پسر انگلیسی هم که تنها بودن راهشون ندادن! اکبر گفت اصلا خودتو نباز، با من باش کاریت نباشه، فقط باید نقشتو خوب بازی کنی، گفتم باشه هر چی اوستام بگه! خودش شروع کردن به بالا و پایین رفتن دم در دیسکو، هر چند دقه یکبار ساعتشو نیگا میکرد، بعضی وقتام زیر لبش فحشی میداد، میومد پیش من به انگلیسی میپرسید نیومدن هنوز؟ منم میگفتم نه! به انگلیسی هم چرت و پرتایی سر هم میکرد و میگفت، که نمیدونم چرا هنوز نیومدن، چقدر طولش میدن این دخترا، وقتی بیان باهاشون تکلیفمو روشن میکنم، حتما تاکسی گیرشون نیومده، تا حالا سابقه نداشته که دوست دختر من دیر بیاد….جوری هم میگفت که دربونها بشنون، اینارو میگفت باز میرفت سر چار راه، خیابونو نیگا میکرد که ببینه آیا دارن میان یا نه! یکدفعه برگشت پیش من، به انگلیسی گفت چرا واستادی؟ برو خیابون بغلی شاید دم اون دیسکو دیگه منتظرن، منم سرمو انداختم پایین رفتم خیابون بغلی و برگشتم، داد زد نبودن؟ گفتم نه والا اونجام نیستن! شروع کرد با من به دادو بیداد کردن، که همش تقصیر دوست توه، اون حتما طولش میده، دوست من همیشه سر وقت میاد، منم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم، گفتم نه، دوست من هم همیشه سر وقت میومده تا حالا ، نمیدونم چی شده! یواشکی به فارسی بهش گفتم بابا بیخیا ل اکبر ، تو هم دیگه مثل اینکه باورت شده، گفت جای این حرفا برو واسا سر اون خیابون که اومدن ببیننت، چونکه تا حالا تو این دیسکو نبودن، ادرسشو بلد نیستن!
خلاصه، یک ساعتی این دوست ما از این اداها در آورد، بالا و پایین میرفت، خیابونو دور میزد، ساعتشو نیگا میکرد، با پاش به زمین میکوبید… بعدش منو که هنوز سر چهار راه واستا بودم صدا زد که برم پیشش، گفت حالا دیگه وقتشه، بیا یاد بگیر چه جوری میبرمت تو، گفتم دمت گرم، خوشگلا آمده باشین که ما اومدیم!
اکبر جلو من هم پشت سرش، اومدیم بریم تو، یکی از دربونا همچین دستشو گذاشت جلو سینه اکبر که نزدیک بود از پشت بیفته رو زمین! بعدشم گفت شما نمیتونین بدون همراه برین تو، کامران هم کم نیاورد، گفت دوست دخترای ما رفتن تو، یارو گفت چه جور دوستایی هستن که شماها الان یک ساعت اینجا دارین بالا و پایین میرین یکیشون نیومد ببینه شما کجایین؟ بعدشم اضافه کرد که ما روزی ۱۰ دفعه این چیزارو میبینیم این کلکهای شما به درد کودکستان میخوره ، کی میخواین شماها بزرگ شین؟
سرمونو انداختیم پایین و برگشتیم، رفتیم تو یک کافه نشستیم، دیدم اکبر خیلی حالش گرفته شده، همینجوری نشسته بود با خودش قر میزد و فحش میداد، دست زدم رو شونش، گفتم ناراحت نباش کبری جون، من خودم فردا ۱۰ تا دختر انگلیسی، خوشگل و مامانی واست میارم تو خونه جلوت رو میز راک اند رول برقصن! گور پدرشون، مگه ما دیسکو ندیده هستیم؟ خیلی هم دلشون بخواد که ما میریم دستی به سرو گوش دختراشون میکشیم! اینا دارن انتقام کارایی که مصدق باهاشون کرده از ما میگیرن! حالا راهمون ندادن که ندادن، آسمون که به زمین نیومده، میریم یک جای دیگه، خیلی هم از اینجا بهتر، گفت نه جان تو، من از اینکه راهمون ندادن ناراحت نیستم از اینکه این دخترا مارو قال گذاشتن بد جوری حالم گرفته شد!!
s
بابی جون اول که اومدم تو سایت، جای کبری یک چیز دیگه خوندم! شوکه شدم، گفتم بابی امروز دیگه زده به اون درش، بعدا دیدم نه بابا بابی ما اهل این حرفای بیتربیتی نیست
مثل همیشه خوندنی بود بابی جون، دستت درد نکنه.
By: shabnam on سپتامبر 24, 2009
at 16:35
شبنم جون منو چیزای بی تربیتی؟! فکر تو هم مثل اینکه خرابه ها، چی خوندی جای کبری؟!
By: Bobby on سپتامبر 24, 2009
at 18:01
حالا این کبری خانم بالاخره تونست بفهمه چرا دوستش قالش گذاشته بود ؟
))
By: sahel on سپتامبر 24, 2009
at 20:07
kheili bahal boddddddddd mersiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
By: shaparak on سپتامبر 24, 2009
at 21:59
داداش خانومت میاد اینورا سر بزنه ؟؟ شجاع شدی
ولی با حال بود
خسته نباشی …
این دفعه تعریف کردم نگی فقط انتقاد بلدیم ….
By: amir on سپتامبر 25, 2009
at 02:46
salam inam madar, ashkan gof hala ke khodet omadio, didi ke doostan dastanato doos daran , heife ke be esme khodet nazani, chon kheilia fek mikonan kare ashkane heife ras mige
http://forum.iranproud.com/madr-t290088.html
inam madar
By: shaparak on سپتامبر 25, 2009
at 10:02
ممنونم از همتون، امیر جان، خوشحالم که بدت نیومد:) روزی که خانومم این بلاگ رو کشف کنه دیگه باید با هم بریم دادگاه! فعلا که هنوز اینارو نخونده!
ساحل جون، یارو اینقد رفته بود تو نقشش که خودشم باورش شده بود، یک جورایی کامران منو یاد اونایی میندازه که خودشون هم باورشون شده که ۲۴ میلیون رای آوردن
شاپرک جون، از تو هم تشکر میکنم، خوشحالم که دوستات از نوشتههای ناقابل من خوششون اومده
By: Bobby on سپتامبر 25, 2009
at 11:05
خاطره ها همیشه شیرینند
باز هم عالی بود
وقتی می بینیدراتون نمی دن به نظرم شما هم باید یه دیسکو می زدید هیچ کس رو راه نمی دادید !!!
در ضمن مواقع استفاده از رایانه رو کنترل کن عوارض داره ،باور نداری اینم لینکش
http://i34.tinypic.com/x1at1t.jpg
شاد باشید و سلامت
By: مجید on سپتامبر 25, 2009
at 15:16
“باید یه دیسکو می زدید هیچ کس رو راه نمی دادید !!!”
مجید جان اونزمونا آه نداشتیم که با ناله سودا کنیم انوقت شما میگی دیسکو میزدی!
مرسی از عکسه، خیلی جالبه، منو یاد خودم و دخترام میندازه
By: Bobby on سپتامبر 25, 2009
at 16:17
این مطلب رو به چند بخش تقسیم می کنم
قسمت تولد میشه یک شمع گذاشت روی کیک که یعنی یک سال گذشت حالا تا به حال چند تا از این یک سالها گذشته بماند!
پیدا گردن پول هم وقتی آدم بهش نیاز داره و اصلا فکرشو نمی کنه یک جایی یک پولی باشه حس خوبی داره هرچند کم باشه،
حال دوستتون گرفته شد شما چطور؟
آقایون راحت تر می تونند از خاطرات گذشته تعریف کنند ولی خانم ها نه !!! چرا؟! هر چند که محققین می گویند خاطرات گذشته برای همسران تعریف نشه بهتره چون همیشه در یک قسمت از ذهنشون باقی می مونه
By: غار جنگلی on سپتامبر 25, 2009
at 22:56
مرسی غار جنگلی جون، غیر از شما، نیم نفر نگفت تولدت مبارک!
من هم خاطره خطرناکی تعریف نکردم، خاطرات مشکل ساز رو اینجا نمینویسم که دست و پاگیر نشن! آخه از قدیم و ندیم گفتن، دیوار موش داره، موش هم گوش داره
By: Bobby on سپتامبر 26, 2009
at 11:09
بابی جان تو از همون بچگی شیطون بودی ها، با وجودی که بدبچت اونقدر حالش گرفته بوده بازم گذشت نکردی که بهش کبری رو نگی!
By: hamed on سپتامبر 26, 2009
at 23:07
بابی جان این سیستم رفیق شما بفکر همه کس می رسه!! بیا از سیستم ما استفاده کن؛ فقط ممکنه یکم خرج دار! شه:
وامیستی تا چند تا دختر مجرد برسن، بعد با مظلومیت تمام بهشون می گی ما رو هم ببرین تو؛ اگر گفتن باشه که هیچی، وگرنه می گی نصف پول ورودیتونو ما می دیم. اینطوری ممکنه یکم ابله جلوه کنی ولی بالاخره می ری تو!!
اگرم ورودی نداشت میگی یه آبجو مهمون من.
حالا به شما که دیر رسید؛ انشالله واسه نوه ها
By: uhvt on سپتامبر 27, 2009
at 02:46
“حالا به شما که دیر رسید؛ انشالله واسه نوه ها”
داشتیم، یعنی میخوای بگی که دیگه ما نباید بریم دیسکو؟ من هنوز آرزوها دارم، هنوز اول زندگیمه، به نوشته هام توجه نکن، اونا طنزه!
از همه دوستان تشکر میکنم بخاطر کامنتهای خوبشون
By: Bobby on سپتامبر 27, 2009
at 15:04
مجید خان خوب گفتی
طرف رو تو هیئت راه نمیدهند فردا شب یه هیئت میزنه هیچکس رو راه نمی ده
By: ساسان on سپتامبر 28, 2009
at 16:40
=))))))
kheli banamak bud thx bobby
By: bache_juju on سپتامبر 28, 2009
at 17:29
مرسی JU Ju جان، خوشحالم که خوشت اومد
By: Bobby on سپتامبر 28, 2009
at 19:41
esme doosteton ro bayad mizashtin mola nasradin na kobra
By: samira on سپتامبر 28, 2009
at 21:34
khaili khandidam boobi jun, dastet dard nakoneh
By: hamid on سپتامبر 30, 2009
at 18:50