Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

غم مخور!


دوستان بعضی ها واقعا ذره ای مهر و محبت تو وجودشون نیست! دیروز یکی از دوستان قدیمی اومده پیشم، اصلا بهتون بگم چی میگفت باورتون نمیشه!
میگه خدا رو شکر تابستون اومد، میتونیم یک نفس راحتی   بکشیم!
میگم تو این گرمای۳۷ درجه چه نفسی میتونیم بکشیم؟ ما که داریم از گرما خفه میشیم!
میگه گرما رو بیخیال، من اگه تابستونا ۷۰ درجه هم میشد باز هم واسه رسیدنش لحظه شماری میکردم!
گفتم به قول انگلیسی ها ،    ۷۰درجه گرما و نفس راحت !  I DON’T GET IT
میگه میدونی، زندگی در غربت ما ایرانیها هر بدی رو که داشته باشه یک خوبی داره که به دنیا میارزه!
گفتم، من که هیچ خوبی تو این زندگی سگی نمیبینم!
گفت چرا نمیبینی؟ تو هم که مثل من متاهلی، خانومای ما تابستونا میرن ایران، ۴ هفته ، ۵ هفته اگه شانس باهات باشه، ۲ ماه ۳ ماه اونجا میمونن! این موهبت، نصیب همه مردای دنیا نمیشه، اینو اصلا دست کم نگیر!
گفتم، مرد زبونتو گاز بگیر، اصلا حالیت هست داری چی میگی؟ همسر آدم، پاره تن آدم، یار و یاور آدم بره مسافرت ، اونوقت این موهبته؟!
میگه برو بابا دمشو  بگیر! ادای شوهر های پاستوریزه رو در نیار، من که تنها خوشحالیم در زندگی همین شده که خانوممو ببرم فرودگاه و بفرستمش ایران!
گفتم من اصلا فکر نمیکردم که مردی رو ببینم که  زنش بره مسافرت و خوشحالم بشه!
میگه خوب چشت روشن  حالا دیدی!
میگم خوب حالا کی میره انشالله به سلامتی؟
میگه نمیگه لامصب، هر دفعه منو زجر کش میکنه تا این خبر خوش رو بهم میده!
گفتم میخوای بهش زنگ بزنم بگم این کارا رو باهات نکنه چونکه میترسم  اگه یک دفعه بیاد بهت بگه شب دارم میرم، از خوشحالی سکته کنی!
گفت نمیگه، هر روز به هزار کلک میخوام از زیر زبونش بکشم بیرون، حواسش جمه اما!
گفتم، راستش من به تو حسودیم میشه ، که خانومت میره ایران و خوشحالی و میتونی از آزادیت بطور کامل  لذت ببری!
گفت، خانوم تو مگه نمیره  ایران؟!
گفتم، چرا اما من نمیتونم مثل تو  خوشحال باشم!
گفت جدی میگی؟! من هم فکر نمیکردم که یک مرد رو ببینم که خانومش  بره مسافرت و ناراحت باشه!
گفتم به قول خودت چشت روشن حالا دیدی!
گفت اما من هم تا  حدی که با روحیات تو آشنایی دارم فکر نمیکنم  که آدمی باشی که از مسافرت همسر گرامیت  زیاد ناراحت باشی !
گفتم به جان عزیزت، من از همون لحظه ایکه دارم از فرودگاه برمیگردم ناراحتم و این ناراحتیم روز به روز هم شدید تر میشه!
گفت، واقعا متاسفم برات، اون تلفونو بده من,  زنگ بزنم به خانومت  و بگم امساله رو از خیر رفتن بگذاره که تو اینقدرزجر نکشی !
گفتم اگه میخوای دستتو قطع  کنم ، تلفونو وردار!
گفت، منظور بدی نداشتم فقط میخواستم کمکی کرده باشم.
گفتم میدونی من از چی ناراحتم؟
گفت، نه والا من که اصلا تصور همچین چیزیرم نمیتونم بکنم، مسافرت زن، ناراحتی شوهر!  جل الخالق، به حق حرفای نشنیده !
گفتم میدونی ناراحتی من از چیه؟
گفت از چی؟
گفتم از این ناراحتم که چرا  وقتی که آدم تنهاست و بدون دغدغه و غر غر و رفتن تواعصاب و هزار و یک دردسر دیگه ، راحت زندگی میکنه . زمان اینقدر سریع میگذره! از فرودگاه تا میرسم خونه یک ساعتش گذشته، سرتو میچرخونی یک هفتش گذشته! هر چی هم به روز برگشت نزدیک تر میشیم ناراحتی من بیشتر به اوج خودش  نزدیک میشه! تا میای بفمهی زندگی کردن  چیه،  دوباره باید بری فرودگاه!
گفت راست میگی ها، مام مثل اینکه بیخودی تا حالا با دممون گردو میشکوندیم،  تا وقتی میخوان برن، هر روزش مثل  یک ماه  به نظر میاد، تا پاشونو میزارن تو هواپیما، زمان دورش انگار عوض میشه! وقتی داری میری فرودگاه بیاریشون، خیال  میکنی همین نیم ساعت پیش بردیشون فرودگاه!
گفتم اره عزیز،هیچوقت یادت نره که
یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور!
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور!……….

گربه مخوف!


بعد از اینکه رژیم در ایران عوض شد، خیلی از هموطنان دوست داشتن برای دیدن خانواده برگردن ایران! خیلی ها با دلیل بعضی ها هم بدون هیچ دلیلی میترسیدن که موقع برگشت تو فرودگاه بگیرنشون!
مام دوستی داشتیم که با وجودی که خیلی دلش میخواست برگرده اما خیال میکرد تا برگرده از همون فرودگاه مستقیم میبرنش هولوفدونی! این بشر نه سیاسی بود نه تو عمرش تو تظاهرات و میتینگی شرکت کرده بود و نه هیچ دلیل دیگییی برای این ترسش داشت اما ۱۰-۱۵ سال بود که نمیرفت!
بعد از  یکی دو باری که من رفتم ایران و برگشتم  و دید که هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ کس هم با ما کاری نداشت، ایشون هم تصمیم گرفت که بره ایران و سری به  فامیل بزنه اما هر چی به تاریخ پرواز نزدیک تر میشود، دوستمونم  ترسش بیشتر میشد!
اون سال اتفاقا من هم عازم ایران بودم, بیلیتم اما واسه یک هفته زود تر بود!
روزیکه داشت منو میبرد فرودگاه گفت من یک خواهش ازت دارم,  در رابطه با اومدنم به ایرانه!
گفتم بفرما در خدمتم، میدونی که هر کاری از دست من بربیاد کوتاهی نمیکنم!
گفت راستش من چونکه خیلی میترسم ، نمیخوام به کسی تاریخ دقیق پروازمو بگم، حتی به خانوادم!
گفتم بابا تو آخه مگه چیکار کردی که اینقدر میترسی، من آدمایی میشناسم که خیلی هم سیاسی بودن و رفتن و برگشتن، تو چرا اینقدر مساله رو واسه خودت گندش کردی؟!
گفت حالا دیگه من اینجوری هستم و کاریشم نمیشه کرد، فقط تو اگه میتونی، روزی که من میام مهرآباد ،  بیا  دنبالم که اگه منو بردن، یکی باشه که به خانوادم  اطلاع بده!
گفتم اخه دوست عزیز، بعد اینهمه سال داری میری، پدر و مادر و خواهر، برادرت  میخوان بیان پیشوازت این کاری که تو میخوای بکنی اصلا به نظر من صحیح  نیست!
گفت به نظر من که اینجوری بهتره، چونکه نمیخوام ۴۰-۵۰ نفر آدم بیان فرودگاه و منم نتونن ببینن!
گفتم باشه، حالا که دوست داری من میام دنبالت!
درد سرتون ندم، ما رفتیم ایران و بعد از یک هفته هم با  دوتا از دوستان  رفتیم فرودگاه که ایشون رو ببریم خونش!
هواپیما که زمین نشست، اولین نفری هم که خوشحال و خندان  اومد از سالن بیرون همین دوست ما بود! با دوستان  قرار گذاشتیم حالا که ما رو اینجوری بیخودی علاف کرد،  یک کم سر به سرش بزاریم !
گفتم چی شد ما آماده شده بودیم که خبر اعدامتو ببریم واسه خانوادت، حتی تو ماشین جام واست نداریم ، چونکه فکر نمیکردیم تو رو بعد اون همه مبارزات ورشادت ها  به این سادگی ها ول کنن!
گفت نه بابا، اصلا یک سوال هم نکردن که شما کی هستی و کجا بودی و چرا نیومدی! خیلی هم برخوردشون  خوب بود!
گفتم نه بابا اینا همش تاتره ، حالا صب کن تو ماشین واست تعریف میکنیم !
قیافش دوباره رفت تو هم و دیگه هیچی نگفت تا نشستیم تو ماشین.
 
۳-۴ دقیقه نگذشته بود که دوستی که پشت فرمون بود گفت آقا بلبشویی راه افتاده تواین  کشور که بیا و ببین! میگیرن، میبندن، میکشن ، به احدی رحم نمیکنن!  هیچ کی هم جرات نمیکنه نفس بکشه!
ادامه داد، من چونکه خیلی از دوستام خارج از کشور زندگی میکنن، زیاد میام فرودگاه ، اگر بدونین که چه صحنه هایی تو این فرودگاه دیدم! من که شما رو نمیشناسم اما دوست ایشون،  دوست منم هست، فقط بهت میگم  داداش،  خیلی مواظب باش، حواست کاملا جمع باشه! یک کلمه اضافه، یک جمله غلط، یک حرکت اشتباه و دیگه خدا بهت رحم کنه!
دوستمون بی ادبی نباشه جفت کرده بود، نفسش در نمیومد!
من گفتم،  خودش یکی دو روزه همه چی دستگیرش میشه، حالا بزار اقلا یک آب خوش از گلوش پایین بره، تازه از راه رسیده !
راننده گفت، نه عزیز من بزار بگم که آماده باشه، خیال نکنه که چونکه تو فرودگاه یکی بهش گفته خوش اومدین، دیگه همه چی بخیر گذشته! نه قربونت برم، میزارن  بری که ببینن با کی ها سر و کار داری، اونارم گیر بندازن برادر من !
دوست  دیگمونم قاطی شد و ازش پرسید، ببینم، اینجا آشنا ماشنا داری که بتونه کمکت کنه؟! واست سیگار و کمپوت و لباس بیاره، وقتی گیر افتادی ؟
دوستمون با صدایی که مثل اینکه از ته چاه در میومد،  خیلی آروم گفت، نه من خیلی وقته اینجا نیستم، اصلا نمیدونم کی کارش چیه و کی خرش کجا میره!  عجب غلطی کردم اومدم!
راننده گفت ، ببین رفیق من خوب چشاتو باز کن،  اون یارو رو میبینی اونجا واستاده ؟
گفت  آره، اون سیگار فروشه رو میگی؟
راننده گفت،  نه قربونت برم، اون که سیگار فروش نیست، سرداره، سرتیپه، ، رییس اطلاعاته ! اون پسره رو میبینی، داره با لنگ، شیشه ماشینارو پاک میکنه؟ زیر پیرهنشو ببین، یوزی بسته! اون لبنیاتی رو میبینی ؟ تا حالا نشده که کسی بره تو اون مغازه و زنده بیاد بیرون!
دوستمون چشاش از ترس گشاد شده بود!
گفت خلاصه یک کلوم بهت بگم برادر من، تو این مملکت گربه دیدی باید  ازش بترسی !
تا این حرف گربه رو دوست رانندمون گفت، من اتفاقی  دیدم که یک گربه داره تو خیابون راه میره!
داد زدم، بیا اینم گربه!
دوستمون تا اینو شنید، فورا خودشو خم کرده بود   زیر صندلی و به حساب   قایم شده بود! بچه ها از خنده مرده بودن!
پرسیدم  چیکار میکنی ، بیا بیرون بابا آبرومونو بردی تو بعد از اون همه مبارزات !  رفیقمون  که صداش از ترس میلرزید داد میزد ، قایم شین گربست، قایم شین گربست! ………….

روز پدر


دوستان امروز در کشور اتریش  روز پدره  و من میخواهم این روز عزیز رو از طرف همه بچه های خوب و قدر شناس به پدران عزیز و زحمت کش  و با معرفت تبریک بگم!
در اتریش دومین یکشنبه ماه ژوئن و در امریکا سومین یکشنبه این ماه رو به عنوان روز پدر جشن میگیرن، در کشور های آلمان و سوئد …روز های دیگری!
دوستان سعی کنین، عشق و علاقه خودتونو  به پدر با دوست دارم و عاشقتم بهش نشون بدین نه با روحش شاد!
امروز دختر بزرگم صبح خیلی زود اومد بالای سرم با یک کادو دستش  و گفت بابی روز پدر مبارک!
بینهایت خوشحال شدم، بوسیدمش و گفتم بابی چه جوری یادت بود؟
گفت من الان یک هفتست که منتظر این روزم، این کادو رو هم خودم تو مدرسه واست درست کردم!
خیلی هم بسته بندی قشنگی بود، روشو خودش نقاشی کرده بود چندین قلب و گل و چیزای قشنگ دیگه!
گفتم بابی دستت درد نکنه، چقدر زحمت کشیدی، واقعا که منو خوشحال کردی!
گفت بابی حالا بازش کن، ببین چی هست!
با شوق فراوون باز کردم دیدم توش فقط یک کاغذه!  گفتم این چیه بابی؟
گفت لیسته بابی،بخون که  باید امضاش کنی!
گفتم امضا؟!

گفت بله، باید امضا کنی و قولم  بدی!
تو لیستش با خط خودش نوشته بود:
۱-بابی باید سیگار رو ترک کنه!
۲- بابی باید هر شب زود تر بیاد خونه!
۳-بابی باید هر شب که میاد خونه واسه بچه هاش کادو بیاره!
۴- بابی باید هر شب واسه دختراش قصه بخونه!
۵- بابی باید بچه ها رو هفته ای یک بار ببره سینما!
۶-بابی باید هفته یک بار بچه ها  را ببره مکدونالد، یک بار هم بورگر کینگ، بعضی وقتام پیتزاریا!
۷- بابی باید روزی یک ساعت با دختراش  بازی کنه!
۸- بابی باید هفته ای دو بار بچه ها رو ببره پارک!
۹- بابی باید تو خونه به مامی کمک کنه!
۱۰- بابی باید امسال با ما بیاد ایران!
گفتم بابی ، من خیال میکردم که امروز روز پدره اما مثل اینکه روز دختر بوده و من نمیدونستم!
گفت بابی اگه امضا نکنی باید کادومو پس بدی!
گفتم قول میدم اما امضا نمیکنم!
گفت نه بابی تو از این قولا زیاد میدی!
گفتم دخترم باید در بارش فکر کنم.
گفت  بابی، اگه دختراتو دوست داری باید امضا  کنی!
گفتم  قلمو بده من عزیزم …..

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی آوریل 10, 2010

چند روزی بود که تصمیم داشتم یک مطلب قشنگ درباره خانم‌ها بنویسم، چونکه کم کم ممکنه بعضیا، بگن که بابی میونش با خانوما خوب نیست و خیال کنن که بابی خدای نکرده، زبونم لال ضد خانوماس! یعنی‌ مثل فمینیستا که ضد مردان بابی هم ضد خانوماس!
از شما چه پنهون خیلی‌ به خودم فشار آوردم، خیلی‌ زور زدم اما هیچ چیز خوبی‌ به نظرم نرسید که نرسید! حقیقتش می‌تونستم چند تا چاخان پاخان سر هم کنم تحویل دوستان بدم اما دلم نیومد، گفتم بابا این بچه‌ها رو حرف من حساب می‌کنن، نمیتونم بیام چرت و پرت تحویلشون بدم! فورا میفهمن که همش خالی‌ بندیه! ضایع میشم جلو همه!
کار به جایی‌ رسید که دست به دامن یکی‌ از دوستان که اومده بود پیشم شدم، جریانو براش شرح دادم گفتم اگه میتونی‌، کمکی‌ کن که اسم و رسمم در خطره! خوب فکر کن ببین تو چیزی به نظرت میرسه، تو هم ماشاله سنّ و سالی‌ ازت گذشته، تو این عمر پر بارت، خاطره‌ای، داستانی‌ برای خودت برای فامیلات، آشنا‌هات اتفاق افتاده در شرح خوبی‌ خانوما که تعریف کنی‌ من بنویسم شاید بتونم  دل خانوما رو بدست بیارم، گفت رو من اصلا حساب نکن، اگه بخوای ماجراهای منو  با این موجودات! تو وبلاگت بذاری، دیگه باید بذاری از این شهر فرار کنی‌!
 گفتم مارو ببین که دلمونو به کی‌ خوش کرده بودیم!
تو همین صحبتا بودیم که دیدم در باز شد آقائی اومد تو مغازه، سلام و علیک، گفتم بفرمایین!
گفت بهترین موبایلی که داری چیه؟
گفتم واسه خودت می‌خوای؟
گفت نه، واسه خانومم!
گفتم تو بهترین موبایلی که من دارم می‌خوای بگیری بدی خانومت؟
گفت آره دیگه، خود من که اهل این حرفا نیستم، بذار خانومم خوشحال شه!
گفتم زیر آبی‌ رفتی‌، فهمیده؟
گفت نه خدا نکنه، من اهل این بی‌ ناموسی‌ها نیستم!!
گفتم، ارثی مرثی‌، چیزی بهش رسیده؟
گفت، نه!
گفتم پس حتما، تولدی، سالگر ازدواجی یادت رفته، شایدم وضع حمل کرده بسلامتی!
گفت نخیر، مگه آدم باید حتما دنبال اینجور مناسبتا باشه که به همسرش نشون بده که دوسش داره؟!
گفتم، یعنی‌ می‌خوای بگی‌ که شما واقعا اینقدر به خانومت علاقمندی؟  به خانم خودت؟! گرفتی‌ مارو؟
گفت بهش علاقمند نیستم، عاشقشم، میپرستمش!
به دوستم گفتم بیچاره حالش خوب نیست، زنگ بزن دکتر، لطفا یک صندلی‌ هم بیار اینجا  یکوقت غش نکنه بیفته بلا ملایی سرش بیاد  بنده خدا!
گفت من حالم خیلی‌ هم خوبه، شما‌ها باید برین دکتر!
گفتم شما راست میگی‌، حالا بیا بشین رو این صندلی، الان حالت خوب میشه، با دوستم نشوندیمش رو صندلی‌!
گفت این ادا‌ها چیه شما درمیارین؟
گفتم شما ساکت باش، من تو اینترنت خوندم که اونایی که  سکته مغزی کردن، هاج و واج حرف میزنن، شما فقط جمله‌ای که من میگم چند دفعه تکرار کن، ببینم میتونی‌!  اصلا هم نگران نباش! مواظب باش فقط که بیهوش نشی‌!
گفت این حرکات چیه، چیزی خوردین؟ مواد زدین؟
گفتم شما فقط چشاتو باز نیگردار، انگشت اشارمو گرفتم جلو چشاش، گفتم سرتو تکون نده، فقط با چشات انگشت منو تعقیب کن! (اینو تو تلویزون دیدم، وقتی‌ مشت زنا، ضربه محکمی میخوره تو کلشون میوفتن رو زمین، دکترا اینکار رو می‌کنن)
یارو از جاش بلند شد، گفت شما‌ها مثل اینکه دیوونه شدین، من باید زنگ بزنم، بیمارستان، شاید هم تیمارستان بهتر باشه، که بیان شما هارو ببرن!
پرسیدم، شما تازگی‌ها سرت به جایی‌ نخورده؟
گفت دیگه دارین شورشو در میارین!
گفتم آخه این حرفای تو رو معمولا آدم‌های سالم نمیزنن!
گفت مریض شما دو نفر هستین که معلوم نیست چی‌ استعمال کردین که نمیفهمین چی‌ دارین میگین!
گفتم یعنی‌ شما این حرفایی که زدی، میپرستمو، دوست دارمو، عاشقم، اینا همه جدی بود؟
گفت، معلومه، من الان ۲۰  ساله که با همسرم ازدواج کردم، روز به روزم بیشتر دوسش دارم، الان هم ۵ روزه رفته مسافرت، امشب بر میگرده، تو این پنج روز من هروقت میرفتم خونه، دلم اینقدر می‌گرفت و احساس تنهایی می‌کردم که اصلا زندگیمو نمی‌فهمیدم!
گفتم، می‌خوای بگی‌ که زنت رفته بود مسافرت و شما ناراحت بودی؟!
گفت مگه شما انتظار دیگیی‌ داشتین؟
گفتم شما جزو نوادری!
گفت، اتفاقاً شما‌ها عقلتون با چیز دیگتون قاطی شده، نمیدونین چی‌ میگین و چیکار می‌کنین! شما خانوماتون برن مسافرت خوشحال میشین؟
گفتم نه، نه، مسلمه که نه! من خوشحال شم؟ نه اصلا! من خانومم بره مسافرت، تک و تنها، تو خونه، هر کاری دلم می‌خواد بکنم، نه جرو بحثی‌، نه دعوایی، نه غرغری، خوشحال شم؟ نه اصلا و ابدا! به دوستم گفتم، مگه تو زنت بره مسافرت خوشحال میشی‌؟
گفت من، من، من اصلا نمیذارم از خونه تکون بخوره، بچه شدی؟ چه جوری تو میتونی‌ اصلا همچین حرفی‌ رو به زبون بیاری!…..
**********
حالام بخاطر اینکه پشت سر من حرف در نیارن و نگن که بابی با خانوما آبش تو یک جوب نمی‌ره، همینجا، رسما، اعلام می‌کنم که خودم با چشای خودم دیدم، با گوشای خودم شنیدم که مردی تو همین مغازه گفت که عاشق زنشه! شاهدم دارم!

شراب قرمز


ارسال‌شده در نوشته‌های بابی اکتبر 18, 2010

چند روز پیش بود، اومدم سر صبحی‌ در مغازه رو باز کنم، دیدم آقایی  پرسید مغازتون بازه، گفتم همین الان، چند لحظه صبر کنین.

اومد تو، پرسیدم می‌تونم کمکتون کنم؟

گفت، می‌تونین ۲ یورو بهم بدین؟

گفتم واسه چی‌؟

گفت میخوام شراب بخرم !

گفتم، چی‌ فرمودین؟ چی‌ می‌خواین بخرین؟

گفت شراب!

با خودم گفتم حتما یارو هم شاعره و طبع شعر داره، مثل حافظ خدا بیامرز خودمون، که تمام شعراش در باره شراب و ساقی و می‌‌ و میکدست اما منظورش،شربت  گلاب و سکنجبین و به لیمویی بوده که تو بهشت به آدم میدن!

پرسیدم، شراب؟!   شراب قرمز و سفید؟

گفت، البته جورای دیگشم هست، مثل rose که خوباش که گیر ما نمیاد، ارزوناشم ترشه، من خوشم نمیاد، من قرمزشو بیشتر دوست دارم! یک جور دیگشم هست که بهش میگن، شامپاین، یک جور دیگشو از پرتغال میارن بهش میگن پورت………

گفتم ، مگه داری اصول دین تعریف میکنی‌ که یکی‌ یکی‌ داری میشمری؟

گفت، شما پرسیدی!

گفتم، یعنی‌ میخوای که من به شما پول بدم که بری باهاش شراب بخری بخوری؟

گفت ۲ یورو کم دارم، یک یورو، یکی‌ دیگه بهم داد!

گفتم، ما همه جورشو دیده بودیم، این جورشو   دیگه ندیده بودیم که یکی‌ بیاد بگه پول بده، برم شراب بخورم! اقلاً داستانی‌ جور میکردی میگفتی‌، شاید دل‌ یکی به حالت‌ می‌سوخت!

گفت ببین، اگه یک ساعت واست داستان  تعریف کنم که بچه هام گرسنن، زنم بیمارستانه، از خونه میخوان بندازنمون بیرون…. دو حالت ممکنه پیش بیاد؛

یا اینکه باور نمیکنی‌ و من یک ساعت وقت خودم و تورو تلف کردم، یام اینکه باور میکنی‌ و خیلی‌ ناراحت میشی‌!

حالا واسه اینکه نه وقتمون تلف بشه و نه تو ناراحت بشی‌، دو یورو بده من برم، خدا، جای دیگه بهت میرسونه!

گفتم، من به تو پول بدم بری شراب بخوری، اونوقت خدا واسه من میرسونه؟

گفت چرا که نه؟  تو به یکی‌ که محتاجه کمک کردی!

گفتم محتاج اونیه که واسه شام شبش مونده باشه، محتاج، اونیه که شکم بچه هاشو نتونه سیر کنه، محتاج اونیه که علیل باشه نتونه کار کنه، نه تو که با این گردن کلفتت، اومدی پول شرابتو از من میخوای!

گفت این چه حرفیه، یکی‌ احتیاج به غذا داره، یکی‌ هم مثل من احتیاج به شراب، همه محتاجیم، فرقش چیه که نون باشه یا شراب؟

گفتم، فرقش هر چی‌ که هست، من به کسی‌ پول نمیدم که بره، با پول من به خودش ضرر بزنه.

گفت شاید شما مسلمونی و بخاطر این نمیخوای بدی!

گفتم مسلمون که هستم اما اگه بیدین بیدینم بودم بازم اینکار رو نمیکردم.

گفت، تو دین ما شراب خوردن اشکالی نداره.

گفتم، خوش بحال تو، از من پول نگیر با پول خودت و هر کسی‌ دیگه، اینقدر شراب بگیر و  اینقدر بخور که جیگرت از حلقت بزنه بیرون، نوش جونت!

گفت اینقدر سخت نگیر دوست عزیز، بده، میخوام به سلامتی خودت بخورم!

گفتم ببین، تو مگه زن و بچه نداری، بچه هاتو دوست نداری؟ اینقدر الکل می‌ریزی تو اون شیکمت، چار روز دیگه میوفتی می‌میری، فکر خودت نیستی‌، فکر زن و بچت باش! برو خودتو عوض کن!

گفت، ببین عزیز من، پول نمیدی، نده، دیگه واسه من موعظه نمیخواد بکنی‌!

گفتم،  میدونی‌ من الان چند وقته بچه هامو ندیدم چه حالی‌ دارم؟  صبح تلفن زدم، دختر کوچیکم  نمیخواست با من حرف بزنه، اصلا دیگه باباشم نمیشناسه! پنج ماهه ندیدمشون….

گفت می‌بخشین ها، مثل اینکه من اومدم گدایی، شما داری قصه تعریف میکنی‌؟ ببین دوست عزیز، من الان الکل خونم خیلی اومده پایین، الان حال و حوصله گوش دادن به این حرفا رو ندارم، پولو بده، وقتی‌ خوردم و میزون شدم، میام پیشت، هر چی‌ دلت میخواد بگو، اصلا سرتو بذار رو شونم، یک ساعت گریه کن، قبوله؟

گفتم ببین دوست گرامی‌، من خودم صبح تا شب اینجام که گوش مردمو ببرم، اونوقت تو میخوای از من پول بگیری اونم واسه اینکه بری باهاش مشروب بخوری؟!

گفت باشه پس میرم ببینم، شاید یکی‌ پیدا کردم که مسلمون نبود و تونست منو امروز بسازه!

گفتم خوش اومدی!

گفت ببین من یک یورو بیشتر ندارم اما میخوام یه چیز از تو بخرم، چی‌ داری اینجا که قیمتش یک یورو باشه؟

گفتم اینجا  با من سلام کنی‌ باید ۴۰-۵۰ تا بیای بالا، جنس یک یوریی ما اینجا نداریم!

نگاهی‌ به جنسایی که آویزون بود انداخت و گفت، تو خودتم نمیدونی چی‌ داری،  ببین اونا روش نوشته ۱ یورو! یکیشو بیار میخوام بخرم!

گفتم ببین، تو اومدی با من شوخی‌ کنی‌ و سر به سر من بذاری؟

گفت نه، مگه اینجا فروشگاه نیست؟ منم مشتری هستم!

گفتم تو اصلا میدونی‌ اونا چیه؟

گفت مهم نیست، بیشتر از این پول ندارم!

جنسو واسش آوردم، پولشو داد و پرسید  این چی‌ هست حالا؟

گفتم این پلاستیکیه که  میچسبونن رو صفحه آیفون که صفحش خش نشه!

گفت چه جالب! همونجوری که داشت بازش میکرد خدا حافظی کرد و رفت از مغازه بیرون!

بیرون مغازه، پلاستیک رو در آورد و چسبوند رو پیشونیش! دستی‌ هم واسه من تکون داد و رفت!

رفتم بیرون صداش زدم، گفتم واسه همین گرفتی‌ که بچسبونیش رو کلّت؟!

گفت نه، من که موبایل ندارم، گفتم اقلاً استفاده‌ای ازش کرده باشم!

گفتم، اصلا واسه چی‌ گرفتیش؟

گفت، ، چونکه اولین نفر بودم که امروز اومد تو مغازت، اگه چیزی ازت نمیگرفتم، روز بدی میشد واست، کاسبیت نمیچرخید!

گفتم، ببین، تو گشنت نیست، اگه گشنت باشه ، دین ما میگه که باید بهت کمک کنم!

گفت نه، من صبحانه خوردم!

گفتم، الان گشنت نیست بعدا که گشنت میشه!

گفت نه ناراحت من نباش، ما هر وقت غذا بخوایم میریم یه جا هست بهمون غذای مجانی‌  میدن!

۱۰ یورو در آوردم بهش دادم، گفتم بیا برو با این میوه بخر، شوکولات بخر، هر چی‌ میخوای بخر فقط شراب نخر!

گفت نه، من میوه نمیخورم، بعدشم خندید و گفت شوکولات هم بخورم، چاق میشم، دوست دخترام می‌پرن!

گفتم باید بگیری، قبول نکنی‌ کاسبیم امروز کساد میشه!

پولو گرفت و خدا حافظی هم نکرد و رفت!

دو ساعتی‌ گذشت دیدم دوباره برگشت، یک ساک هم دستش بود، گفت، خرید کردم اومدم!

گفتم چقدر خریدت طول کشید؟

گفت ببین چی‌ گرفتم، چند تا پرتقال گرفته بود و شوکولات و نوشابه، ته ساکشم یک شیشه شراب بود، بازشم نکرده بود!

گفتم اون چیه؟

گفت شرابه، ناراحتی؟

گفتم نه، من پولو به نیّت دیگیی‌ بهت دادم، حالا تو هر چی‌ باهاش خریدی دیگه به من مربوط نیست، اینقدر بخور که جیگرت سوراخ سوراخ شه!

گفت ببین، نمیخواستم بگیرم اما نتونستم جلو خودمو بگیرم، الان هم که میبینی‌ اینقدر دیر اومدم، بخاطر این بود که ۲ ساعت جلو سوپر مارکت گدایی کردم تا این ۳ یورو، پول شرابو جور کنم بیارم بهت بدم، که بدونی بد قولی نکردم و  شرابو با پول تو نگرفتم!

۳ یورو گذاشت رو میز و گفت، حالا دیگه می‌تونم بازش کنم،  خیلی‌ ازت ممنونم، واست همیشه دعا می‌کنم که کاسبیت بچرخه!

چشمکی بهش زدم و گفتم، منم واست دعا می‌کنم که هیچ وقت بی‌ شراب نمونی!…


ارسال‌شده در نوشته‌های بابی می 17, 2010

چند وقت پیش با برادرم که رل یک آدم فهمیده و دانشمند رو بازی میکنه!  صحبتی‌ داشتیم

ایشون فرمودند  که یکی‌ از نویسندگان خیلی‌ معروف ( اینقدر معروف بود که  هرچی‌ زور زد، اسمش یادش نیومد!) در کتابش نوشته که ما آدم‌ها در زندگیمون  همیشه در حال نقش بازی کردن هستیم!

 و ادامه داد که مثلا ، یک پدر خوب، پدر خوبی‌ در واقع نیست، فقط نقش پدر  خوب رو بازی میکنه!

مادر‌هایی‌ که اینقدر فداکار هستن و بهشت حتی زیر پاشونه، فقط در حال رل  بازی کردن هستن، یعنی‌ که فقط نقش یک مادر خوب رو بازی می‌کنن!

خیلی‌ برام جالب بود، و تا حد زیادی هم قابل قبول!

شما خودتون فکر کنین، منباب مثال میرین خونه خواهرتون، بچه هاش، پدرتونو  در میارن، شمام واقعا کفری هستین اما چونکه دایی خوبی‌ هستین، جای اینکه  دوتا بزنین تو گوششون، میگیرن بغلتون و نوازششون می‌کنین! حتی خودتون هم  نمیدونین که دارین رل یک دایی خوب رو بازی می‌کنین!

میرین خونه، همسر مهربان، خونتونو تو شیشه میکنه اما شما جیک نمیزنین، در  واقع باید کلشو بکنین اما لبخند میزنین و میگین باشه هرجور که تو دوست داشته باشی‌ عزیزم! چونکه  دارین نقش یک همسر مهربون رو بازی می‌کنین!

حتی میگفت اینایی که اینقدر خیر هستن و این همه به هم نوعاشون کمک  می‌کنن، در اصل از منو شمام بدترن اما اونا داران رل آدما‌ی خوب رو بازی  می‌کنن!

گفتم یعنی‌ می‌خوای بگی‌ که خود تو که برادر بزرگتر من هستی‌ و اینهمه  سال غصه منو  خوردی،  هیچوقت در هیچ موقعیتی کوتاهی نکردی، همیشه از حق خودت گذشتی،  روزی که تو بیمارستان عمل داشتم، پشت در اتاق عمل، ۴ ساعت بالا و پایین  می‌رفتی و اشک میریختی، بعدشم روزی ۳-۴ بار میومدی دیدنم، همه جور از خود  گذشتگی کردی، اینا همه تئاتر بود؟!!

گفت من هم خودم نمیدونستم اما مثل اینکه همش کشک بوده!

گفتم تو با این تئوری روابط‌ آدم‌ها رو عوضی‌ میکنی‌!

گفت من نه، اون نویسنده معروف که اینا رو نوشته!

گفتم منو بگو که چقدر مدیون تو بودم تا حالا تو زندگیم، نمیدونستم که تو  هم یکی‌ هستی‌ مثل مارلون برندو و آنتونی کوئین!

گفت چوبکاری داری میکنی،  به خوبی‌ اونا که نه، ‌ اما از بهروز وثوقی.  خداییش چیزی کم ندارم!

گفتم تو کاری کردی که دیگه از حالا هرکی‌ هر کاری  واسم بکنه، خیال می‌کنم داره رل بازی میکنه!

گفت همینه که هست، فقط دعا کن که تو همیشه با اونایی سر و کار داشته  باشی‌ که رل آدمای خوب رو بازی می‌کنن چونکه خیلی‌ها هم هستن که آدمای بدی  هم نیستن اما با نقشایی که تو زندگیشون بازی می‌کنن می‌تونن پدرتو در  بیارن!

برادر عزیز ادامه داد: من هم فقط واسه این اینارو بهت گفتم که تو هم  سعی‌ کنی‌، حالا که داری مثل همه رل بازی میکنی‌، اقلا رل‌های مثبتو بازی  کنی‌، شبا مثلا،  وقتی‌ که از کارت برمی‌گردی خونه، جای این رلی که الان داری  بازی میکنی‌! یک چند وقتی‌ هم رل پدری دلسوز و شوهری  خوشبخت و مهربون رو  بازی کنی‌!

گفتم والا اونو نمیتونم بهت قول بدم چونکه من نقش فعلی‌م بد جوری رفته  تو جلدم، اینقدر  با این نقشم اخت شدم که انگار نه انگار که دارم رل بازی  می‌کنم!  با همه این حرفا خیلی‌ ازت تشکر می‌کنم که این حقایق رو امروز  واسم روشن کردی، چونکه من تا حالا همیشه از اینکه اینقدر اسکلم ناراحت  بودم، تازه فهمیدم که نه بابا، من مرد بسیار فرهیخته و دانشمندی هستم، فقط دارم نقش اوسکلا  رو بازی می‌کنم!…


دوستان حال و احوال کردن هم با این خارجیها درد سره بخدا!
دیروز دیدم یکی از مشتری های اتریشی اومد تو مغازه، چونکه چند دفه ای اومده بود پیشم، گفتم بزار حالی بهش بدم و ما که خدای وراجی هستیم بزار چند کلمه ای هم با این بنده خدا رد و بدل کنیم!
گفت روز بخیر.
گفتم روز شمام بخیر حالت چطوره ؟
آقا ما اینو گفتیم بلا گفتیم!
یارو مثل اینکه شوکه شده باشه، پرسید منظورت چیه؟
گفتم منظوری نداشتم، میخواستم ببینم حالت چطوره!
گفت تو هم متوجه شدی؟
گفتم متوجه چی باید میشدم !
گفت اخه من الان چند روزه حس میکنم که حالم اصلا خوب نیست، شما هم تا منو دیدی فهمیدی که مریض احوالم  !
گفتم نه عزیز من، من همینجوری پرسیدم.
گفت نه، من الان ۳-۴ روزه که اصلا رمق ندارم، فکر کنم اشکالات خونی پیدا کردم، اصلا مثل اینکه خون تو رگام نیست!
گفتم ببین عزیز ، ما ایرانیها یکی رو که  میبینیم، میپرسیم حالت چطوره، هیچ منظوری هم نداریم، اصلا طرفو   نگاشم نمیکنم،این رسمه! اصلا به جواب اونام گوش نمیدیم ! شمام ماشالله صورتت از سرخی به لبو گفته زکی، هر ناراحتی هم که داشته باشی، مطمئن باش که کم خونی نداری!
گفت پس چرا سوال میکنین؟
گفتم این احوال پرسی هم مثل همون سلام  کردنه، اداامشه  در اصل!   طرف هم میگه خدا رو شکر خوبم!
گفت اگر حالش خوب نباشه چی؟
گفتم بازم  میگه خدا رو شکر اما بعد از چند دقیقه، به خدا و پیغمبر و زمین و زمان  فحش میده، اولش اما همیشه میگه، خوبم خدا رو شکر!
ما همیشه میگیم خدا رو شکر! خونمون آتیش میگیره  میگیم خدا رو شکر، ماشینمون تو تصادف داغون میشه میگیم خدا رو شکر، غذا میخوریم بد مزست میگیم خدا رو شکر، یکی میزنه با مشت تو صورتمون ،  دماغمونو میشکنه  میگیم خدا رو شکر!
گفت چرا شما ایرانی ها  اینقدر شکر گذارین؟
گفتم خوب سوالی کردی، الان واست میگم!
خونمون که تو آتیش سوزی خاکستر میشه، خدا رو شکر میکنیم که بچه ها تو خونه نبودن ، ماشینمون داغون میشه، شکر میکنیم که خودمون هنوز سر پاییم! غذامون خوشمزه نیست، خدا رو شکر میکنیم که یکوقت قهرش نیاد همونم ازمون بگیره!
پرسید استخون دماغتون  که میشکنه چرا  دست به دعا میشین ؟!
گفتم، خیلی سادست، چونکه اگه مشته نیم سانت اینور اونور میشد ، چشا  رفته بود، شکر میکنیم که کور نشدیم!
گفت اینا همش  شعره  که داری سر هم میکنی، ما اینجا تا کسی مریض نباشه ازش نمیپرسم حالش چطوره! تو هم میخوای  منو آروم کنی! تو با همون نگاه اول فهمیدی که  حالم خیلی بده، میگی برم بیمارستان ؟
گفتم عزیز من،  به پیر به پیغمبر من اصلا تورو نگاه  هم نکردم ، وقتی دیدمت، شناختمت و حالتو پرسیدم،فقط میخواستم بهت حال بدم،  ناراحتی ، حرفمو پس میگیرم!
بعدشم ، فدات شم، مگه من دکترم قربونت برم؟  من خودم هزار جام درد میکنه، نمیدونم چه مرگمه اونوقت تورو یک لحظه دیدم، فهمیدم که رفتنی هستی ؟!
تو همین حرفا بودیم که یکی از هموطنا وارد شد، روز دوم عیدم که بود مام که طبق معمول روبوسی و عیدت مبارک و چاکرم و فدات شم و  از این حرفا!
میخواستم اتریشیه رو دست به سر کنم  بهش گفتم، شما اگه عجله دارین با شما خدا حافظی کنم که معطل نشین، گفت نه من هستم کار ایشون رو راه بنداز، من وقت دارم!
دوست ایرانیمون یک تلفن خرید و تخفیفم میخواست، بهش  گفتم حرفشم نزن که حالم بد میشه. طرف هم ترش کرد، پولو  داد و  رفت!  باز ما موندیم و اتریشیه!
گفت برنامه ماچ و بوسه چی بود، چپ و راست همدیگر رو میبوسیدن، شمام  اون کاره ای ؟!
گفتم کدوم کاره قربونت برم؟ ما عیدمونه،  اونم که شما  دیدی ماچ و بوسه نبود، بهش میگن روبوسی و با اون ماچ و بوسه مردای شما با همدیگه زمین تا آسمون فرق داره!
گفت شما هم سلام کردنتون  و هم ماچ و بوستون با ما فرق میکنه! ولی خوب بخودتون مربوطه، حالا تکلیف منو روشن کن برم ، بهم بگو چجوری فهمیدی که حالم خوب نیست؟!

گفتم  ببین دوست عزیز،  ما ایرانیها آدم های مهربون و خوش برخوردی هستیم و مثل شما ها خشک نیستیم ، همدیگر رو که میبینیم خوشحال میشیم، حال همدیگر رو میپرسیم، همدیگر رو دوست داریم!
الان شما خودت که  دیدی  همدیگر رو دیدیم چقدر خوشحال شدیم!
گفت اره دیدم اولش آقاهه خیلی خوش و خندان بود اما وقتی داشت میرفت، زیاد راضی به نظر نمیرسید!
گفتم اونم برمیگرده به همین رسم و رسوم ما ایرانیها !
ما وقتی همدیگر رو میبینیم خیلی خوشحال میشیم و  نیم ساعت چاکرم نوکرم میکنیم و قربونت برم و فدات شم اما اینام مثل همون حال پرسیدنمونه، فقط کاربرد محاوره ای داره و هیچ معنی  بخصوصی  نداره!
الان هم که دیدی دوستمون، وقتی میرفت زیاد راضی نبود، بخاطر این بود که تخفیف میخواست که من نتونستم بهش بدم،  چاکر و مخلصش   هستم ،فداشم میشم و  قربونشم میرم اما نه دیگه به اون اندازه که ۵ یورو بهش تخفیف بدم!
گفت ما اینو اسمشو دوستی و مهربونی نمیزاریم!
گفتم شما حالا هرچی میخواین اسمشو  بزار، این رسم و رسوم ما ایرانی هاست، قرنهاست که ما برخوردامون اینجوری بوده ، عوض هم  نمیشیم, هیچ مشکلی هم باهاش نداریم !
گفت به عقیده من شما ایرانی ها آدمای دورویی هستین، حرف دلتون با زبونتون یکی نیست، میشه گفت که آدمای خطرناکی هستین و باید از شما ها دوری کرد !
گفتم یک خورده بیا جلو ببینم.
گفت چی رو میخوای ببینی؟!
گفتم بیا ببینم، عجیب رنگت پریده! ، صورتت سفیده عین ماست ! فکر کنم یک قطره خون هم تو رگات نیست، جون مادرت تا نیوفتادی اینجا بیهوش نشدی , کار دست ما ندادی خودتو برسون بیمارستان، من همون اول که اومدی فهمیدم که بد جوری بنزین و روغنت قاطی شده,  من جای شما بودم، زنگ میزدم آمبولانس بیاد ….

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.